فلسفه‌ی حیات، آن هم اول صبح!

تا دم صبح پنجره‌ی بالکن باز بود. پشه‌ها تو آمده بودند و می‌گزیدند. صدای ویراژ پشه‌ها را که می‌شنیدم پتو را روی سرم می‌کشیدم اما نفسم که بند می‌آمد کنارش می‌زدم.

تمام مدتی که بین حالت خواب و بیداری بودم، با دست و پاهایی که به شدت می‌خاریدند درگیر نشخوارهای فکری بودم.

نه می‌توانستم راحت بخوابم و نه آنقدر خوابم کامل بود بلند شوم کتابی بخوانم، مطلبی بنویسم و…

بالاخره صبح شد. از آن صبح‌هایی که با ملال شروع می‌شود. از آن صبح‌هایی که نه فقط به بلند شدن از خواب گیر می‌دهی که کلا فلسفه‌ی وجود را زیر سوال می‌بری!

اما می‌دانی گذراست. با دیدن یک لبخند، شنیدن یک صبح به خیر یا صدای مرغ عشق‌ها، غرق شدن در پرتو نوری افتاده بر دیوار یا حتی گرفتن لقمه ساندویچ پسرت که اول صبح معادل با جابه‌جایی کوه بزرگی بود، سرحال می‌شوی و به زندگی برمی‌گردی.

فکر می‌کنم پنجشنبه و جمعه‌ها را باید خلوت‌تر کنم برای شروع پرانرژی‌ترِ هفته‌ی بعد.

 

تصویر:

پنجره‌ای روی دیوار باز شده بود!

بخش سورئالیستی ماجرا…

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *