نشد که بشه!

تا حالا براتون پیش اومده، پیشنهادی داشته باشید مدت‌ها و درست روزی که بهش فکر کردین، درست روزی که همه سختی‌ها رو به جون خریدین، درست روزی که می‌خواین به اون پیشنهاده اوکی بدین، بوووم، همه چی کان لم یَکُن بشه؟! و دلیل منهدم شدنشم، نه حتی تاخیر در پذیرش اون پیشنهاد باشه، که دلیل دیگه‌ای داشته باشه.

 

الان درست تو همین موقعیتم. انگار کارت دعوت مهمونی که مدت‌ها قبل بهش دعوت شده بودم رو ازم گرفتن.

 

هیچ فکر نمی‌کردم، شانس کوچیک اون روز باعث شه چنین شانس بزرگی رو از دست بدم. ولی زندگی همینه. خیلی وقت‌ها درها بسته می‌شه، به هزار و یک دلیل.

 

مدت‌هاست که دیگه پذیرای خیلی از وقایع هستی. حتی حال خوبی که بعد از مدت‌ها تلاش بدست آورده بودی و از دست می‌دی، فکر می‌کنی خب کاش از اول اون دلخوشی کوچیک رو بهت نمی‌دادن که بخوان ازت بگیرن. و این رو تو دلت به کائنات می‌گی، نه به هیچ‌کس دیگه‌ای.

 

اما می‌دونی حالا باید فرمان رو کج کنی، برگردی سر وقت یه سری از برنامه‌هات و فکر کنی شاید اون سهم کوچیک از شادی به یه نفر که بیشتر بهش نیاز داره، رسیده و شاید این اتفاق ظاهرا تلخ، بهترین اتفاقِ ممکن بوده که بعد از مدتی کمی خلوت‌تر باشی، به کارهات برسی بدون استرس و در فرصت مناسب‌تری، با قدرت بیشتری برگردی.

 

دیگه تنها چیزی که تو زندگی برات مهم نیست، شکست خوردنه.

به قول مهرسا برای کسی که صبورانه تلاش می‌کند، همه چیز به موقع اتفاق می‌افتد.

 

مطالب بالا رو عصر نوشتم. شب بصورت کاملا اتفاقی برشی از مصاحبه‌ی”نگار نیکدل” را دیدم. از دردی می‌گفت که با حذف شدن از فیلم یا سریالی کشیده بود. جمله‌ای زیبا گفت:

((جبر جعبه‌ایه که در خونه‌مون می‌آد و اختیار کاریه که با اون جعبه می‌کنیم.))

 

الان که بیشتر فکر می‌کنم جبر و اختیار، موفقیت و شکست، حال خوب و بد و احتمالا دوئیت‌های دیگر آنقدر درهم آمیخته‌اند که تنها تصویری که به ذهن می‌آورند همان دو مار درهم تنیده‌ی نماد پزشکی است.

نیش کُشنده و زهر درمانگر آنها چنان تعادلی ایجاد می‌کنند که گویی جهان بدون این دوئیت‌ها به آنی نابود خواهد شد.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *