حرکت در مِه

 

از پسش برمی‌آم؟

موفق می‌شم؟

اصلا استعدادش رو دارم؟

ارزش جنگیدن داره یا نه؟

نکنه دارم راه رو اشتباه می‌رم، نکنه اصرارم بی‌خوده، ادامه بدم یا نه؟

نکنه کلی وقت بذارم و آخرشم هیچی، ممکنه تو رشته‌ی دیگه‌ای موفق‌تر باشم، ممکنه زودتر به نتیجه برسم، اگه کلی وقت گذاشتم و نشد، چی؟

سوال‌ها و دلهره‌هایی که مواقعِ ناامیدی بارها و بارها سراغت می‌آیند. سوال‌هایی که گاهی مثل خوره به جانت می‌افتند و دنبال جوابی هستی برایشان. دلت می‌خواهد کسی باشد به تو اطمینان بدهد برای ادامه‌ی راه، یا حتی بگوید تو این کاره نیستی دختر جان، برو دنبال کار دیگه‌ای، برو زندگیت رو بکن.

تو اما هنوز غافلی از اینکه تنها کسی که جواب این سوال‌ها را در آستین دارد خودت هستی، میزان علاقه‌ات است، استعدادهای بالقوه‌ات است، میزان بهایی که حاضری بپردازی و تنها زمانی به جواب خواهی رسید یا حتی این سوال‌ها و دلنگرانی‌ها دست از سرت برمی‌دارند که زمان بگذرد، که بهایش را بپردازی؟ غرقش شوی؟ خودت را قربانی‌اش کنی؟

 

زمانی که دل به دریا می‌زنی، آنقدر درگیر مسیر می‌شوی که نتیجه کمرنگ می‌شود. با حسابگری، چرتگه انداختن، نظر دیگران را خواستن، دنبال ضریب اطمینان بودن ممکن است بهای بزرگی بپردازی و رویایت را از دست بدهی.

من یک بار این اشتباه را انجام داده‌ام.

اما این بار با وجود مه‌گرفتگی مسیر و ابهام‌ها و ترس و نگرانی‌ها به دل جاده زده‌ام. گاهی دیوانگی تنها راه پیش روی ما است. باید مجنون بود و در لیلی‌ محو شد.

تمرکز کن بر هدف‌هایت، مثل پرتوهای نور خورشید که با گذشتن از ذره‌بین می‌سوزانند!

آنها راهی که باید می‌روند و فکر نمی‌کنند نکند از عدسی ذره‌بین عبور کنند و نسوزانند! نکند استعداد سوزاندن نداشته باشند، مثل ماهی‌ای که نمی‌تواند از درخت بالا برود یا پرواز کند و پرنده‌ای که نمی‌تواند شنا کند.

پرنده و ماهی راهی جز دنبال کردن رویایشان ندارند حتی به بهای جانشان!

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *