اجرایی که تا ابد در ما ادامه دارد…

سوالی که زمان‌هایی که کم می‌آوردم از خودم می‌پرسیدم این بود که آخه فازت چی بود، این مسئولیت رو پذیرفتی؟
بله اولین حس من برای ادامه‌ی کار با گروه ارکستر حس مسئولیت بود تا هر حسِ دیگری. وقتی به تو می‌گویند کوبه‌ای‌ها و گیتار باس، قلب تپنده‌ی گروه‌ هستند. تو می‌دانی جایی برای خراب کردن و جا زدن نداری.

دو هفته طول کشید تا ویس کوتاهی از کارم را برای رهبر ارکستر بفرستم. دو هفته با خودم جنگیدم که درست است که این تمرین فرستادن ندارد ولی باید بفرستی. دو هفته به خودم گفتم: هنرجو هستی و بعد از مدت‌ها سازت را دست گرفته‌ای که تازه قبلش هم نوآموز بودی. دو هفته با خودم کلنجار رفتم که شروع ناقص را بپذیرم، خودم را، نواقصِ کارم را بپذیرم.

خرداد، تیر و مرداد به سرعت باد و برق گذشت. شهریور آخرین فرصت بود. مدتی بود گروه کوبه‌ای تشکیل شده بود. تمرین‌های روزانه‌ای گرفته بودیم که فوق‌العاده هوشمندانه بودند. باید تمرین اول را با سرعت ٢٣٠ می‌زدی که بتوانی تمرین دوم را با سرعت ٧٠ کار کنی.
ایرادها گرفته می‌شد، تمرین‌ها انجام می‌شد ولی کماکان تغییر مشهودی اتفاق نیفتاده بود. موقع ساز زدن دست‌هام منقبض بود و بعد از مدت کوتاهی، حالِ کسی را داشتم که ساعت‌ها کار جسمی سنگین انجام داده باشد.

استاد، رهبر ارکستر و مسئول گروه کوبه‌ای اما همچنان کنارم بودند. ویس‌ها را گوش می‌دادند، برای صد هزارمین بار نکته‌ای را تذکر می‌دادند که رعایت نشده بود! تا اینکه یک روز عصر رهبر گروه کوبه‌ای بعد از شنیدن تمرینم به من گفت: ببین خودت می‌تونی مشکلت رو پیدا کنی؟
آن شب تا زمانیکه متوجه مشکل نشدم و لمسش نکردم، کوتاه نیامدم. تازه به همان توصیه‌های قبلی رسیدم!
اما انگار داشتم بهتر آن را می‌فهمیدم و لمس می‌کردم. بگذریم که بین همین درک و فهم عمیقِ مشکل با برطرف کردنش هم راهی بود طولانی!
طوری که گاهی دلم می‌خواست بعد از شنیدن ایرادهای کارم بگویم: به خدا دارم تلاشم رو می‌کنم، به خدا دارم گوش می‌دم، ولی نمیدونم کی قراره درست شه.
البته که نیاز به گفتن نبود. اساتیدم در عمل همه‌ی جوانب را در نظر می‌گرفتند.
و این من بودم که باید ناقص بودن را، کامل نبودن کارم را می‌پذیرفتم و ادامه می‌دادم. این مدت یاد گرفتم برای خوب نواختن هر سازی بیشتر از هر چیز باید صبور بود.

تمرین ریز را با مترونوم شروع کرده بودم. کار با مترونوم هم تجربه‌های خاص خودش را داشت. ثانیه، همین ثانیه‌هایی که با باز کردن اپلیکیشنی به راحتی به سطل زباله سرازیرش می‌کنیم، چقدر با مفهوم می‌شد.
کوچکترین زمانی که برای تمرین می‌گذاشتم، متوجه تغییر صدای ریزم می‌شدم. برای همین مترونوم گاهی انگیزه‌ای اعجاب‌انگیز به من می‌داد. به کارکردش ایمان آورده بودم. هرچند گاهی هم کلافه‌ام می‌کرد. گاهی که به خودم می‌آمدم، می‌دیدم موقع انجام کارهای روزانه دارم شش تایی یا چهارتایی می‌شماردم!

هر زمان کم می‌آوردم، سطر به سطر پیامی که همان اوایل تشکیل گروه کوبه‌ای، رهبر ارکستر برای من و هم تیمی‌ام گذاشته بود را می‌خواندم:

[ و یه مطلب دیگه‌ای که من به بچه‌های گیتار و ویالون و بقیه گفتم این بوده که الان که توی این ارکستر هستید و قبولتون کردم یعنی یه چیزی توی وجودتون دیدم، وگرنه می‌دونید که نوازنده دف و تمبک به جز شما هم بوده چرا اونا نیستن؟
چون دقیقا من درون هر کدوم از شما چیزی رو دیدم که شاید خودتون هنوز ندیده باشید، و می‌خوام که تا پایان این مسیر که با هم هستیم حتی تا دقیقه و ثانیه آخرش شما هم اینو توی خودتون پیدا کنید.
شما هر کدومتون یه الماس توی کوه درونتون دارید که وظیفه من و شماست این کوه رو بتراشیم تا به اون الماسه دست پیدا کنید.
شما هنرتون توی دستاتونه مطمئن باشید همه آدما له له اینو میزنن که هنر شمارو ببینن و بشنون، همه روزی چند دقیقه به دستاتون نگاه کنید، این دستا دستاییه که قراره خلق کنه، پس هیچوقت خودتون و هنرتون رو دست کم نگیرید.
قراره با هم حالمون خوب باشه و این حال خوب رو روز کنسرت به بقیه بدیم، دوست دارم همتون جوری بزنید که وقتی از سکو میایم پایین دیگران بگن بهترین ارکستر بود و بهترین آهنگارو شنیدیم، ولی زمانی بهترین می‌شیم که خودتون بهترین خودتون باشید و به خودتون و هنرتون ایمان داشته باشید.
شما کاری رو دارید انجام می‌دید که کم‌تر کسی جسارت انجامشو داره، پس همینطور با قدرت پیش برید و بترکونید.??]

کی فکرش را می‌کرد چه انرژیِ عظیمی در پسِ واژه‌های “تا دقیقه و ثانیه آخرش” بود برای من!
مخصوصا “ثانیه‌ی آخر” قدرت عجیبی در خودش داشت، قدرتی به نام امید.
یک ماه مانده بود به کنسرت و من از رهبر ارکستر خواهش کردم که روزانه گزارش عملکردم را برایشان بفرستم. با وجودی که می‌دانستم به شدت روزهای شلوغی را می‌گذرانند ولی قبول کردند، با اینکه قرار نبود بازخوردی به تمرین‌ها بدهند، بازخورد می‌دادند. تا جایی که خودم دیگر تمرین نمی‌فرستادم تا وقت‌شان را نگیرم، ولی ایشان تاکید می‌کردند که تمرین‌ها را بفرستم.
استادم هم آهنگ‌های کنسرت را با من کار می‌کردند. کم کم نرم نواختن و بدون انقباض بودن موقع نواختن را یاد گرفتم و تا حدی بکار بردم.
ریزهام کماکان مشکل داشتند ولی ترکیب صحبت‌های سه بزرگوار که تمام مراحل همراهم بودند، آویزه‌ی گوشم بود.

استادم گفته بود: هر زمان حس کردی انگشت‌هات داره محکم پایین می‌آد و به پوسته تنبک می‌خوره، تمرین رو نگه دار و دوباره شروع کن. این تذکر به من کمک می‌کرد که آگاهانه ساز بزنم. و هر زمان که باز خشک و محکم ساز می‌زدم، نگه می‌داشتم و دوباره شروع می‌کردم.

رهبر ارکستر گفته بود: ما با انگشتامون کار داریم با قدرت و سرعت بیشتر بزن.

رهبر گروه کوبه‌ای گفته بود: در آرام‌ترین، رهاترین حالتِ دست‌هات ساز بزن. و من بارها فیلم ساز زدن ایشان را هم نگاه می‌کردم.

از هم تیمی‌ام بگویم.

از خانم مهربان و نازنینی که شرایط مشابهی را داشت تجربه می‌کرد. ما دو روح در یک بدن بودیم، در تمام مدت کنار هم و با هم بودیم. هرگز خودمان را سوای از دیگری ندانستیم، هرگز به پیشرفت خودمان به تنهایی فکر نکردیم، هرگز از دادن امید به دیگری دریغ نکردیم. هر آنچه داشتیم با هم شریک بودیم، و برای مهارت‌هایی که نیاز داشتیم، می‌جنگیدیم. با هم شروع کرده بودیم و با هم ادامه می‌دادیم.

 

در میانه‌های راه با اینکه تا حدی سرعت ریز زدن‌هام بالا رفته بود، به توصیه‌ی استادم به دست چپم خط‌کش بستم که مچ دستم به عقب برنگردد. تا چند روز دستم درد می‌کرد، تا چند روز به سختی ساز می‌زدم و سرعت ریزها پایین آمده بود. ولی به خودم گفتم همان مسیر قبلی‌ست اگر سری قبل از عهده‌اش بر آمدم، باز هم می‌توانم.
بطور عجیبی روز تولدم متوجه شدم صدای ریزها بهتری شده است. تقریبا آموزشگاه را روی سرم گذاشتم از خوشحالی.

نزدیک مهر روزهای شلوغی داشتم، طول روز فرصت تمرین نبود. ولی آخر شب هم شده حداقل تمرینی که باید انجام می‌دادم، طبیعتا با صدای خیلی کم و ضربه‌های آرام.
اولین روزی که فرصت شد تمرین کنم، متوجه شدم حالت دستم را خراب کرده‌ام، از بس سازم را گرفتم که موقع تمرین با چشم خواب‌آلود نیفتد.
دوباره از صفر باید شروع می‌کردم، با این تفاوت که فرصت زیادی نداشتم. نمی‌توانستم به کسی منتقل کنم. همه به روحیه نیاز داشتیم. آن مرحله را هم گذراندم. مهرماه بود و با باز شدن مدارس تایم بیشتری داشتم.

تمرین‌ها ادامه پیدا کرد و نسبتا رضایت‌بخش بود تا آخرین جلسه کلاسم که استادم فیلمی چند دقیقه‌ای از دست‌هام موقع نواختن گرفت و ایرادهایی که باید رفع می‌شد! به محض رسیدن به خانه، همان دم غروب از شدت ناراحتی خوابیدم.
احساس می‌کردم دیگر توانی برای مبارزه ندارم، هر چه جلوتر می‌رفتم با جزئیات بیشتری برخورد می‌کردم. انرژی بیشتری می‌خواستم، زمان بیشتری نیاز داشتم. و من بارها یک مسیر را ناشیانه طی کرده بودم، وقت و انرژی خودم و بقیه را به باد داده بودم.

آن روز غروب فقط خوابیدم. نمی‌خواستم به هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز فکر کنم. می‌دانستم فردا دوباره شروع می‌کنم. ولی آن شب کار کردن، با آن حجم از ناامیدی غیر ممکن بود.

سومین بار بود که زمین می‌خوردم. تا حدی خیالم از گروه ارکستر راحت بود، کمتر ریز بکار می‌بردم و صدای سازهای دیگر کم‌کاری من را پوشش می‌داد اما دونوازی‌ها و چند نوازی‌ها را چکار می‌کردم.

استاد هم که اوایل برای قوت قلب دادن به من گفته بود با من ساز می‌زند، مدتی بود با جدی شدن من، خیالش راحت شده بود و خبری از همراهی نبود. قطعا از همان اول هم برنامه‌ای نبوده و برای روحیه دادن به من گفته بودند. من فقط صدای ریز وحشتناکی که در میکروفن پخش می‌شد را تصور می‌کردم.

جایی برای توقف نبود.

برای سومین بار از صفر شروع کردم. دست‌هام خالی بود، خیلی خالی.
تنها تکیه‌گاهم لیست ساعت‌هایی بود که کار کرده بودم و تشویق‌های اساتیدم بویژه رهبر ارکستر بود بواسطه تمرین‌های روزانه‌ام. بارها، بارها و بارها یک پیام تشویق‌آمیز را می‌خواندم، یا ویسی را گوش می‌دادم. اما هر طور شده از این زمین خوردن هم جستم.
تلاش می‌کردم میزان‌های متفاوتی را اجرا کنم، اجراهایی که استادم انتظارش را داشت اما درست در آوردنش هنوز کار داشت.
خیالم راحت بود در بدترین شرایط با ابتدائی‌ترین میزان که بیشترین تسلط را داشتم، هم می‌توانستم از عهده‌ی کار بربیایم. فقط می‌ماند پاسخگو بودن به استادم که حتما شرایط را درک می‌کرد.
سر تمرین‌های گروه یاد “سندرم اردک” می‌افتادم همه در اوج آرامش در حال نواختن بودند و می‌دانستم مثل اردک همه از درون در حال مبارزه‌اند. من اما در حال کشتی‌گرفتن با سازم بودم، ریزهام را نمی‌توانستم با آن سرعت بزنم. من اردک زخمی‌ای بودم که آنقدر ناشیانه پا می‌زدم که باید سندرم جدیدی به نامم تعریف می‌شد!

اوایل سعی می‌کردم با نگاه کردن یا گوش دادن به شمارش‌ها میزان‌ها را نگه دارم، بعدتر با چوب رهبر ارکستر همراه می‌شدم و زمانیکه قرار بر استفاده از چشمبند بود، با خود آهنگ و چشم بسته میزان‌ها را پیدا می‌کردم.

با اینکه بعد از شنیدن خبر عقب افتادن روز اجرا خوشحال شده بودم که زمان بیشتری برای تمرین دارم، اما این اواخر شبیه بچه‌های کنکوری‌ شده بودم دلم می‌خواست زودتر روز اجرا برسد، می‌دانستم دلتنگ تک تک لحظه‌هایی که با گروه بودم می‌شدم اما دلم برای چند روز استراحت، بی دغدغه بودن، نوشتن و خواندن و حتی فیلم دیدن تنگ شده بود. دلم برای خانواده‌ام تنگ شده بود.
آخرین جلسه‌ی تمرین تا حد زیادی خیالم از آهنگ‌های ایرانی راحت شد. اما برای آهنگ‌های خارجی شِیکری که با تخم مرغ شانسی درست کرده بودم و فاسد هم شده بود را جا گذاشته بودم و کلا سر تمرین گند زدم. خستگی به تنم ماند. به تمام معنا خستگی به تنم ماند.
با حال روحیِ نچندان خوبی برگشتم، چطور آنقدر به آهنگ‌های خارجی بی‌توجه بودم؟ چرا آنها را کار نکرده بودم این مدت؟ داشتم چکار می‌کردم؟ دور خودم می‌چرخیدم؟ باید منتقد درونم را خفه می‌کردم. من تلاشم را کرده بودم.
خودم را آرام کردم اما بدنم بهم ریخته بود.
با همان حالِ جسمی و روحی هر طور شده با همان شِیکر درب و داغان تمرین کردم و خیالم که راحت شد به بقیه هم اطلاع دادم. سه روز قبل از کنسرت با شیب ملایمی گذشت. سخت نگرفتم. همینکه تایید درست زدن شِیکر را گرفتم نفس راحتی کشیدم. شیکری با دانه‌های شن ریز و خوش صدایی هم گرفتم بالاخره.

شبِ قبل از کنسرت فشارم همچنان پایین بود، سردرد داشتم و فکر می‌کردم آیا فردا می‌توانم همراه گروه باشم یا نه؟ فکر کردم صحبت کنم نشسته شِیکر بزنم، فکر کردم… نوشتم، پاک کردم. نوشتم، پاک کردم. نباید به کسی تنش وارد می‌کردم.

احساس کردم تنهاترین فرد روی کره‌ی زمینم، تنهاترین، بی‌پناه‌ترین. جز خودم به کسی نمی‌توانستم تکیه کنم. باید جسمم را همراه می‌کردم. باید قوی می‌ماندم. باید هر طور شده یکی دو ساعتی روزِ اجرا سر پا می‌ماندم.

همانطور که اهنگ سوغاتی را که نچسب‌ترین آهنگ بود برایم و کمترین ارتباط را باهاش گرفته بودم، داشتم گوش می‌دادم که سکوت اول آهنگ را حواسم باشد، ساز نزنم، اشک‌هام سرازیر شد.
داشتم با آهنگی که خودمان زده بودیم، گریه می‌کردم!

با آهنگی که با انگشت‌های کوچک کسری و دینا زده شده بود، پارمیس با آن لبخند زیباش موقع اشتباه زدن نواخته بود، سیامک و هلیا با آن سماجت عجیب در نواختن زده بودند، سمانه با وقاری که موقع ریز زدن داشت، مرضیه که با دست‌هایی که سوخته بود گیتار زد، عسل با ناخنی که سر تمرین شکست، رامان، آرتین، یگانه، شکیبا و سما با تمام شور و اشتیاقشان نواخته بودند، راد با بازیگوشی‌ها و شیطنت‌هاش، رمینا با نگاه زیبا و معصومش، شیدا با چشم‌هایی که پر از امید و آینده‌س، آقا حمید با صدای مخملی‌اش، آقای صافی با رها کردن صداش، دانیال با رقص انگشتاش روی پیانو، آقای تجریشی و آنیتا با تمرین‌های فشرده‌شون، خانم جراحی با آرامشش و رهبر ارکستر با تمامِ تمامِ وجودش و دو استاد بزرگوار که ما را همراهی کردند.

من با آهنگی که همه با هم و در کنار هم در گرم‌ترین روزهای تابستان نواخته بودیم، گریه کردم.
با آهنگی که از دلِ ترس‌ها و تردیدها و نگرانی‌هایمان در آمده بود، آهنگی که صدای خواننده معروفی نبود، صدای سازِ نوازنده‌های معروفی نبود، اما با تمام دارایی‌مان، با تمام وجودمان نواخته بودیم، داشتم گریه می‌کردم! آن هم آهنگی که با آن ارتباط نگرفته بودم و این یعنی ما موفق شده بودیم.

یاد جمله‌های رهبر ارکسترمان افتادم که گفته بود:
((همتون امروز عالی بودید و تو مرحله اول به خودتون ثابت کردید که کی هستید باقیش مهم نیست که به دیگران بخواید خودتون رو ثابت کنید، هیچکس و هیچ چیز مهم تر از خودتون نیست.
من به تک تکتون افتخار می‌کنم و کار کردن با گروه شما بزرگترین افتخار من بود))??

چرا اینقدر دیر به هر مرحله می‌رسیدم؟

من در خلوت و با صدای ضبط شده‌ی گروه داشتم به آن توانستنه، شدنه می‌رسیدم!
سکوت، سکوت و سکوتِ شب قبل از کنسرت عجیب بود در گروه. جالب اینکه بیشتر دوستان هم آنلاین بودند!

صبح روز اجرا برخلاف انتظار حالم خوب بود! لحظه‌های قبل از اجرا اما نمی‌گذشت. تازه برای اولین بار حال خواننده و نوازنده‌ها قبل از اجرا را احساس می‌کردم. با چت دوستانه‌ای حواسم از آن حال و احوال پرت شد و به محض دیدن دوست‌هام حس و حالم بهتر شد.

و بالاخره اجرا شروع شد.

اجرایی که در ما تا ابد ادامه خواهد داشت. و همانطور که استاد عزیز سنتور گفته بود، ما با خودی دیگر مواجه شدیم، خودی متفاوت‌تر، توانمندتر، خودباورتر.
ما همچون شاگردان فیلم “انجمن شاعران مرده” دچار تحولی عمیق شده‌ایم.

 

و تازه جواب سوالی را داشتم می‌گرفتم که تمام مدت همکاری با گروه در ذهنم بود: چطور رهبر ارکستر به ما اعتماد کرده، مایی که یک جلسه در میان، یک آهنگ در میان گل می‌کاشتیم!

یاد جمله‌ای از آندره ژید افتادم:
((بکوش عظمت در نگاه تو باشد تا در آنچه بدان می‌نگری.))

و گویی عظمت در نگاه را می‌توان به آنچه که دیده می‌شود هم منتقل کرد!
در این مدت من زمان را بیشتر درک کردم، صبور بودن را یاد گرفتم. لذتِ کار گروهی را چشیدم، معنای اعتماد به نفسِ واقعی را فهمیدم، تاثیر شگرفِ نگاه کردن و توجه کردن را با تمام وجود از اساتیدم آموختم. آنها همچون مجسمه‌سازی که تاکید کرده بود: من اضافه‌های سنگ را می‌تراشم تا آنچه در سنگ دیده‌ام را نمایان کنم، صداهای درون ما را شنیدند و کمک کردند آن صداها در جهان منعکس شوند.

باشد که روزی ما هم در هر موقعیتی که هستیم، چراغ راه دیگران باشیم.

و هرگز فراموش نکنیم گفته‌ی سیمون ویل را:

((توجه، ناب‌ترین و نادرترین شکل از سخاوت است.))

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *