کودک ترسیده‌ی درونمان

ظلمت، خالیِ سرد را از عصاره‌ی مرگ می‌آکند

و در پُشتِ حماسه‌های پُر نخوت

مردی تنها

بر جنازه‌ی خود می‌گرید.

((احمد شاملو))

 

 

و پشت همه‌ی لبخندها، سر زندگی‌ها و اشتیاق‌هایمان

کودکی‌ست ترسیده از تاریکی‌هایِ دنیا

که نخ بادبادکش را

باد با خود برده و

به بلندترین سرشاخه‌ی درختی کاج سپرده.

و ماهی گُلی‌اش را

گربه‌ای که چشمانش در شب

همچون بُراده‌های فلزی‌ای براق می‌درخشند.

کودکی که

پروانه‌ی زیبای دفتر نقاشی‌اش را

مورچه‌‌هایی از هم دریدند

که همین دیروز ویفرش را

برایشان خُرد کرده بود!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *