امروز خیلی اتفاقی این صحنه را دیدیم. اولین جمله‌ای که پسرم گفت این بود که مامان دلشون نیومده قطعش کنن!

 

با همان نگاه اول معلوم بود خانه متروک نیست. ساکنانی دارد، ساکنانی که شاید بهترین هم صحبت شازده کوچولو در کتاب اگزوپیری باشند. ساکنانی از جنس نور. ساکنانی که به راحتی از کنار زخم دیگری نمی‌گذرند. آنها که رنگ‌، بو و عطرها را خوب می‌فهمند. آنها که در دل تاریک‌ترین شب‌ها شمعی روشن می‌کنند و برای روشن نگه داشتنش از جان مایه می‌گذارند.

شاید باید نهال را جابه‌جا کرد و به باغچه‌ای منتقل کرد، یا قید درِ ماشین رو را زد، یا جای در را عوض کرد. کارهایی که دور از ذهن به نظر می‌رسند، قطعا هزینه‌بر و زمان‌بر هم خواهند بود. اما مالکی که اولین راه و راحت‌ترین کار را انجام نداده، احتمالا به راه‌های دیگری فکر کرده است. راهی که به این مهمان ناخوانده سخت نگذرد.

سوالی که این مواقع مدام خودش را به در و دیوار ذهن می‌کوبید این است که تا کی می‌توان شرایط خاص و نادری را نگه داشت؟ بالاخره که روزی باید کاری کرد. تصمیمی گرفت. گاهی حتی پا روی احساست گذاشت.

فکر می‌کنم چقدر در چنین دو راهی‌ها یا حتی چند راهی‌هایی قرار می‌گیریم  در زندگی. و انتخاب کردن چقدر سخت می‌تواند باشد.

وقتی از یک رابطه، یک هدف، یک رویا، یک آرزو، یک دلخوشی یا حتی حسی زیبا می‌گذری. رهایش می‌کنی؛ از دستش می‌دهی تا داشته باشی‌اش! می‌کُشی‌اش تا زنده نگهش داری!

تا لااقل در ذهن و خاطرت زنده بماند.

می‌گویند: دل بِکَن تا جان نَکَنی. ولی گاهی همان دل کندن هم، دستِ کمی از جان کندن ندارد. گاهی رفتن تنها راه است، هرچند که سخت‌ترین راه هم. گاهی برای نجات یک مفهوم، یک احساس یا یک زندگی ناچاری حکمِ قتل عام تمام احساساتت را بزنی! مگر رویایی دیگر دوباره جوانه بزند در وجودت.

پذیرش اینکه بعضی دوست داشتن‌ها سهم ما نیستند، نوشیدنِ آخرین جرعه‌ی جام شوکران است.

باید بنوشی‌اش، بمیری

تا دوباره بتوانی ادامه بدهی!

یاد جمله‌ای از احمد شاملو افتادم که می‌گوید: من ‌امیدم را در یاس یافتم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *