امروز دندان درد داشتم. تمام سمت چپ سرم درگیر شده بود. از چشم و گوش گرفته تا قسمت‌هایی از پیشانی. اگر برنامه چهارشنبه بهم نمی‌خورد شاید هرگز این درد را تجربه نمی‌کردم.

فکر کردم چرا باید از دردها نوشت؟

بعد فکر کردم چرا نباید نوشت؟

مگر جزء غیرقابل‌ انکار زندگی نیستند؟

 

این چند روز که علائم سرماخوردگی هنوز از بین نرفته بود، دریچه‌ی کولر یکی از اتاق‌ها را بسته‌ بودم و زمانی که کولر روشن بود، آنجا می‌رفتم.

چیزی که بیشتر از همیشه یادم می‌افتاد زمانی بود که کرونا گرفته بودم و در همین اتاق قرنطینه بودم. سویه‌ی جدید کرونا به نام دلتا را گرفته بودم و تمام ریه‌ام درگیر بود. اوایلی که این سویه آمده بود، هیچ‌ کس اطلاعی از درمان دقیق آن نداشت و سرعت شیوع بالایی هم داشت. تنها جمله‌ای که دکتر به من گفت این بود که جوان هستم و احتمال زیاد این دوره را رد می‌کنم.

روزهای متمادی ماندن در اتاق سخت بود آن هم با دلهره‌های خاص آن دوران و خوب شدن موقت و اوج گرفتن مجدد بیماری در روزهای میانی و حتی پایانی دوره قرنطینه، ترس از درگیر شدن اعضای خانواده، کنار آمدن با تنهایی و…

 

از کولر به خاطر گردش هوا نمی‌شد استفاده کرد. شب‌ها دلم می‌خواست پنجره‌ی بالکن را باز کنم تا کمی هوا عوض شود ولی از سوسک‌های فاضلابی که از راه آب بالا می‌آمدند و یا پروازکنان در بالکن فرود می‌آمدند می‌ترسیدم. برق بالکن را روشن می‌گذاشتم و چند دقیقه در را باز می‌کردم، کمی که هوا عوض می‌شد دوباره می‌بستم. با آن شرایط که حتی گاهی پایین تخت روی زمین می‌خوابیدم و مواد غذایی و دارویی در اتاق بود، اصلا نمی‌شد ریسک کرد و در را باز گذاشت. گرما قابل تحمل‌تر بود تا حضور حشره‌ای موذی در اتاق!

شاید این مسئله برای خیلی‌ از افراد، بویژه آقایان، بی‌اهمیت باشد، اما یکی از بزرگ‌ترین مشکلات من بود آن زمان.

این خاطره‌ها همیشه یادم می‌اندازند که روزهای سخت ماندگار نیستند. خیلی از روزهای سخت یادمان می‌رود آسمانی وجود دارد و همچنان آن آبیِ بی‌کران منتظر نگاه ماست.

خوب است که با خوردن ناپروکسن پانصدی می‌توان دقایقی نوشت!

که نوشتن،

گریزی به آسمانی پرستاره‌ است

برای خودش.

 

 

عکس: …

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *