با شعرهایم
برج سکوت را می‌شکنم.
با اندیشه‌ام
از همه‌ی درهای بسته می‌گذرم.
با بال‌هایم
همه‌ی راه‌های نرفته را می‌روم.
با لبخندم
ستون‌های درد را در زندگی

به لرزه در می‌آورم.
اما نمی‌دانم چرا
با هیچ چیز
ابدا با هیچ چیز
چهره‌ی تو را، حرف‌های تو را

حتی لبخندت را

نمی‌توانم به خاطر
بیاورم
ای عشق؟!

و من بالاخره روزی

غزلی عاشقانه خواهم سرود

که مَطلَع و مَقطَع آن تو باشی.

و من بالاخره روزی

رباعی‌ای خواهم سرود

که چهار مصراعش

نه نشانی از خاک و آب و باد و آتش باشند

که نمادی از تو و تو و تو و تو باشند.

و من بالاخره روزی ترجیع‌بندی خواهم سرود

که بندِ ترجیع‌اش تو باشی.

آنگاه هر شب

میان شعرهایم

تو را به نظاره می‌نشینم.

شب از سیاهی‌اش می‌گریزد
غروب از دلتنگی‌اش،
روز از بیداری‌اش،

دروغ از حقیقتِ پنهان در رگ‌هایش،

زندگی از مرگِ نهفته در تک تک لحظه‌هایش،
و من
از واژه‌ی تو در شعرهایم
حال بگو
کدام اسب بالدار
ما را از راهی دور
به خودمان برمی‌گرداند؟!
که بعضی راه‌ها
گاه به پرتگاهی می‌رسند
سر بر آورده بر دره‌ای عمیق.

بعضی راه‌ها بن‌بست‌اند و

بعضی راه‌ها…

 

عکاس ناشناس

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *