من و نوشتن ٣

امروز عزیزی راجع به سایتم حرف زد. از یکی از شعرهای قیصر امین‌پور که انتخاب کرده بودم، خوشش آمده بود. از آنجا که یادم نمی‌آمد کدام شعر بوده، رفتیم و سری به سایت زدیم. حرف‌ها و برداشت‌هایش آنقدر برایم جالب بود که دوست داشتم راجع به آنها بنویسم. گفت: فکر می‌کردم نوشته‌هایت در فضای دیگری باشد، در فضایی خیالی و فانتزی.

بعد گفت: فکر می‌کردم مطالب روزمره را برای خودت نگه می‌داری و دنبال مطالب متفاوت‌تری بودم در سایتت. بهتر نیست از این فاز بیرون بیایی و راجع به مطالب دیگری بنویسی؟

در کل حس خوبی دارد شنیدنِ بازخوردی از  عزیزی که تو را از نزدیک می‌شناسد و منتظر بازخوردش بوده‌ای مدت‌ها، حتی اگر چندان مثبت هم نباشد.

اینکه ذهن ما عادت دارد نوشتن را به داستان، شعر و نهایتا خاطره، سفرنامه و مقاله تقلیل دهد، با توجه به شرایط آموزشِ ادبیات در کشورمان، طبیعی است.

اما واقعا مگر می‌توانیم نوشتن را اینقدر محدود کنیم. چه بسا ساعت‌ها وقت می‌گذاریم و کتاب قطوری را می‌خوانیم تا جهان‌بینی‌ای برآمده از تفکر نویسنده در موقعیت مکانی و زمانی خاصی را حدس بزنیم یا حتی بخوانیم! چه بسا در جزئیات زندگی فردی که دست به خودکشی می‌زند، یا دست به جنایتی می‌زند، قسمت‌هایی از زیستِ خودمان را ببینیم.

می‌دانیم در همه‌ی قسمت‌های زندگی به مرور زمان چهارچوب‌ها کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شوند و انعطاف‌پذیری ویژگی برجسته‌ای‌ست بویژه برای هنرها. مدام شیوه‌های جدیدی شکل می‌گیرد.

 

از جمله قالب‌‌های متفاوتِ نوشتن، جُستار است. که این روزها جستارنویسی، علاقمندان و مخاطبان خاص خودش را دارد و من گاهی سعی می‌کنم به این روش مطالبی را بنویسم. هر چند درست در آوردن این ژانر از نوشتن، نیاز به تمرین، ممارست، گذشت زمان و تجربه دارد. جستار بیانِ صریحِ تجربه‌ی شخصِ نویسنده حول یک موضوع خاص است آن هم با ملاحظه‌ی تمامِ ابعادِ ممکنی که می‌توان برای آن موضوع در نظر گرفت.

می‌دانیم برای پیش رفتن در هر هنری، با هر سبک و سیاقی به شناخت نیاز هست و اولین قدم، شناختِ خود است. تا زمانیکه هنرمند از خودش و دنیای خودش شناختِ کافی نداشته باشد، چطور می‌تواند از دیگری بنویسد، مجسمه بسازد، نقاشی کند و…؟ تا زمانیکه هنرمند درد خودش را با تمام وجود لمس نکرده باشد، چطور می‌تواند از تنه‌ی قطع شده‌ی یک درخت بنویسد، رودخانه‌ای خشک را نقاشی کند یا زمینی ترک برداشته را بسراید.

من دارم می‌نویسم آن هم به ابتدایی‌ترین شکل ممکن، با تنها و در عین حال باارزش‌ترین چیزی که در دست دارم و آن تجربه‌ی زیسته‌ام است. من دارم از خودم می‌نویسم، از خوشی‌ها و ناخوشی‌هایم، از غم و شادی‌هایم، از امیدها و ناامیدی‌هایم.

سعی می‌کنم آشفتگی‌های روحی‌ام را حتی اگر ناقص، حتی اگر اشتباه و همراه با خطاهای شناختی بنویسم.

سعی می‌کنم احساساتم را در بزنگاه‌های زندگی ببینم، درک کنم و به کلمه تبدیل کنم.

سعی می‌کنم مچ خودم را بگیرم و به جای گریختن از بعضی موقعیت‌ها، بایستم و حلاجی‌شان کنم و در صورت امکان راه حلی برایشان پیدا کنم.

طبیعی است که موقعی که غمگینم سراغ نوشتن می‌‌آیم. یا وقتی می‌خواهم بنویسم، از دغدغه‌های ذهنی‌ام بنویسم. طبیعی است از دلخوری‌ها، غم‌ها و رنج‌هایم بنویسم، از شکست‌ها، از دست دادن‌ها و زمین خوردن‌هایم بنویسم.

نوشتن در مورد اینها به معنی ندیدن زیبایی‌های زندگی نیست. اتفاقا با رسمیت دادن به احساس‌هایی که همیشه سرکوب شده‌اند، نادیده گرفته شده‌اند، با شناخت بهتر و بیشترِ آنها؛ بهتر می‌توانیم آنها را درک کنیم، ریشه‌یابی کنیم، در صورت امکان کاری برای رفع آنها انجام دهیم و در صورتی که از کنترل ما خارج هستند، لااقل راحت‌تر آنها را بپذیریم. و به خودمان وعده‌ی عبور از آنها را بدهیم. بدانیم طولانی‌ترین آنها هم، گذرا هستند مثل خیلی از احساس‌های خوب و خوشایند.

تمام تلاشم این است تا جایی که می‌توانم بهتر و بیشتر و شفاف‌تر از خودم بنویسم، خودسانسوری را هر روز کم و کمتر کنم. از نقاط ضعفم بنویسم و از آسیب‌پذیر بودنم، از این وجه مشترک همه‌ی ما انسان‌ها، از روزمره‌گی‌هایم، از ملال، ترس و ناامیدی‌ها، از خستگی‌های مادر بودنم، از دختر بودن و همسر بودنم.

طبیعی‌ست که در این راه آماتوری بیش نیستم و ممکن است مدتی دیگر، به نظرم نوشته‌هایم حتی قابل ویرایش نباشند! ولی تا رسیدن به آن روز باید بنویسم و مشق کنم و ادامه بدهم. می‌خواهم از مسیر نوشتن لذت ببرم، بیاموزم و تا جای ممکن رشد کنم.

اعتراف می‌کنم اولین حسی که در مواجه با فردی که نوشته‌هایم را خوانده دارم، شرم است و تمام مدتِ گفت‌وگو با آن فرد، در حال کلنجار رفتن با خودم هستم. به خودم می‌گویم شهلا تو از طبیعی‌ترین و ابتدایی‌ترین مسائل انسانی‌ات نوشته‌ای، جای نگرانی نیست. و اینگونه به خودم قوت قلب می‌دهم. البته که ترس از قضاوت شدن وحتی طرد شدن از اولین دلنگرانی‌های این مسیر است. اما فکر می‌کنم چنانچه راهی که انتخاب کرده‌ام را به خوبی ادامه دهم، نه صرفا بی‌اشتباه، ارزشش را دارد. صد البته که اتفاق‌های خوبی هم خواهد افتاد. و آن اتفاق‌های خوب در رشدی‌ست که خواهم داشت و در رضایت قلبی‌ست که از نوشته‌هایم تجربه خواهم کرد.

خلاصه اینکه قرار نیست در زمینه‌ای کامل باشیم تا شروع کنیم. باید قدم اول را برداشت هر چند پُر از اشتباه و کاستی، به مرور کار را بی‌نقص و بی‌نقص‌تر انجام خواهیم داد. فقط کافی‌ست ناکافی و آماتور بودن را بپذیریم و دست به کار شویم.

و در پایان چقدر خوب گفته پابلو نرودا: “بعضی زخم‌ها به جای پوست، چشم‌مان را باز می‌کنند…”

و اگر قرار است زخمی چشم‌هایمان را باز کند، ما را به اندیشیدن ترغیب کند چه کاری بهتر از به اشتراک گذاشتن و مکتوب کردنش.

به نظرم هنر در تعادل بخشیدن به احساساتمان، به تصویر کشیدن رنج‌هایمان، در خودشناسی، تاب‌آوری و در معنادهی به زندگی‌ بی‌نظیر است. و با گذر از این مراحل، می‌توان به گستره‌ی وسیع‌تری از تفکر و تاثیرگذاری رسید. و چه بسا یک اثر هنریِ تاثیرگذار، از شخصی‌ترین و صادقانه‌ترین احساسات نشأت گرفته است.

عکس: اثری از  saeed.khooyeh@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *