در سفر دو ساعته‌ای با قطار

دوباره به تماشای فیلم زندگی‌ام می‌نشینم

هر سال تقریبا دو دقیقه است

نیم ساعتی کودکی‌ام

نیم ساعتی هم ایام حبس‌ام

باقی‌ش هم عاشقی‌ها و کتاب‌ها و سفرها

بعد نم‌نمک دست یارم

می‌لغزد توی دست و موهام

و بعد سبک مثل کبوتری

می‌نشیند روی شانه‌ام.

وقتی می‌رسیم دیگر به پنجاه سالگی رسیده‌ام

و تنها کمی بیش از یک ساعت از زندگی‌ام، باقی نمانده است.

 

عبدالطیف لعبی

ترجمه: محمدرضا فرزاد

به منظورِ شمار افزایش چشم در چشم شدن مردم

و همچنین همدلی با کر و لال‌ها

دولت تصمیم بر جیره‌بندی کلمات گرفته است

هر نفر روزانه دقیقا صد و شصت و هفت کلمه

 

تلفن که زنگ می‌زند، گوشی را می‌چسبانم به گوشم

احوال‌پرسی نمی‌کنم

توی رستوران

سوپ جوجه را فقط با اشاره نشان می‌دهم.

خوب با این مقررات جدید کنار آمده‌ام.

 

آخرِ شب، به عشقِ فرسنگ‌ها دورم، زنگ می‌زنم

و سرافرازانه می‌گویم امروز فقط پنجاه و نه کلمه مصرف کرده‌ام.

بقیه را برای تو نگه داشته‌ام.

 

جواب که نمی‌شنوم

می‌فهمم که عشقم تمام کلماتش را مصرف کرده است.

برای همین، یواشکی

پنجاه و چهار بار و یکی هم بیشتر می‌گویم دوستت دارم.

 

بعد هم پشت خط می‌مانیم و

به صدای نفس‌هایمان گوش می‌دهیم.

 

جفری مَک دَنپل

ترجمه محمدرضا فرزاد

بیشتر نوشتن؟ بیشتر گفتن؟ خطاب به کی؟

چگونه؟ چرا؟ به چه فایده؟

عنقریب شاید لب به سکوت بربندیم.

عنقریب شاید لب به گفتن بگشاییم، بلند و بلندتر.

که می‌داند.

وانگهی، ناگفته همواره نغزترین است:

این مرد کوچک، این کودک، این واژه

این فکر، و نگاه کودکی که در اعماق وجود توست

کودکی که باید پاسدارش باشی

مدافعش باشی، عزیزش بداری

تا مگر گفتن بیاموزی

تا مگر سکوت.

 

یان کاپلینسکی

ترجمه: محمدرضا فرزاد

اعداد ساعت را عوض کرده‌ام

و حالا شاید اتفاق دیگری خواهد افتاد

حالا شاید

دقیقا در ساعت شش صبح

از خواب برنخواهی نخاست

و وسایلت را جمع نخواهی کرد

و برای همیشه نخواهی رفت.

شاید حالا بفهمی

برای رفتن خیلی زود است

یا خیلی دیر،

و آن وقت برای همیشه پیشم بمانی.

 

برایان پَتِن

ترجمه: محمدرضا فرزاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *