همیشه بخش‌هایی از آنها که دوست‌شان داریم
در ما زنده و جاری‌ هستند و
بخش‌هایی از ما در زیستِ آنها
که دوست‌مان دارند
نفس می‌کشند!
چه دردناک است
در قصه‌ی آنها که دوست‌شان داریم، نباشیم
آنگونه که خیلی‌ها در قصه‌ی پُر غصه‌ی ما نیستند!

 

این روزها عجیب تلخم. فکر می‌کنم با نگاهی به نوشته‌های اخیرم به خوبی مشهود است.

دوست دارم از چیزهای خوب بنویسم، از عشق، از دلدادگی، از چرخیدن صدای کلید در قفل در، از شنیدنِ زنگ درِ خانه یا آهنگی زیبا، از بوییدن رایحه‌ی گلی در باغچه، از خوابی شیرین، از کشیدن پتو روی خودت موقع خواب، از نوشیدن شربتی خنک در ظهر تابستان یا دمنوشی در چله‌ی زمستان، از شنیدن خبر خوشایندی، از نوشتن شعری زیبا یا متنی متفاوت، از پخش شدنِ بوی قورمه‌سبزی در کوچه، از لحظه‌ی دیدار، از دلگرمی لحظه‌ای بی‌دغدغه در کشاکش زندگی، از چشم‌انتظاری برای مهمانی عزیز و دیدن آنکه قرن‌هاست دلتنگی‌اش را به جان خریده‌ای، از کشف دنیایی جدید، از خلسه‌ی غروبی زیبا، از بوسه‌ای عاشقانه، از خبر شنیدن تعطیلی یک روز کاری، از دوش آب گرمی گرفتن در میانه‌ی زمستان، از همین خواب نازی که بر پلک‌هایم می‌نشیند، از فردای روز امتحان، از دیدنِ آسمان پرستاره‌ و حیرت‌آور کویر…

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *