نمی‌توانم به لحظه‌ها اعتماد کنم

حسی که گفتم

شاید با کمی قدم زدن بگذرد

مرا وسط خیابان به گریه انداخت…

((ناظم حکمت))

 

 

فکر می‌کنم کسی که می‌تواند گریه کند هنوز کور سوی امیدی برایش باقی مانده است. چند ساعت است دلم می‌خواهد فریاد بزنم. نفس کشیدن برایم سخت است. انگار وزنه‌ای هزار تُنی روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشته‌اند، پاهایم بی‌حس شده‌اند، دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و بروم درونش. دلم می‌خواهد بخوابم و کسی بیدارم نکند. حس می‌کنم دیگر توان تحمل این مُدل تنش‌ها را ندارم. دیگر نمی‌توانم خبری را تاب بیاورم که مدتی قبل افتاده و من آن زمان در باغ نبوده‌ام.

نمی‌توانم به لحظه‌ها اعتماد کنم. همان لحظه‌ای که تو بی‌خیال دنیایی، اتفاقی افتاده که کافی‌ست به آن پی ببری تا دنیا روی سرت آوار شود. یعنی حتی موقعی که حالت نسبتا خوب است، دنیا دارد برایت آشی می‌پزد با نیم وجب روغن رویش. از این جنس همزمانی‌ها بیزارم. این سبک زندگی بی‌انصافی‌ست و در حال حاضر نمی‌خواهم هیچ جمله‌ای تحت عنوان دردهای بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن و… به خورد خودم بدهم. فقط می‌خواهم غر بزنم. با تمام وجودم غر بزنم، به جای همه‌ی آدم‌ها غر بزنم، به جای همه آدم‌ها.

و به خدا بگویم: آخه قربونت برم، اصلا می‌بینی ما رو؟ یه دو ماه جای ما باش، ببین چی می‌کشیم…

 

تصویر: عکسی از شفشاون مراکش!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *