شبنمِ تمنا

ببین
دست‌هایم چگونه زیر خاک
جوانه می‌زنند و
از سرخی لب‌هایم چشمه‌ای
می‌جوشد به رنگ انتظار!
ببین
چگونه جاری می‌شوم
بر بستر سنگلاخی گاماسیاب و
تاب می‌آورم
آرشه‌‌هایِ سنگیِ کشیده بر زخمه‌های تن را.
و آنگاه چون رقصِ مرگِ ماهی‌ای بر آب
به آغوش می‌کشم
تصویر مهتاب را در سرابِ خیال!
ببین
که با دیدنِ تو،
سیلاب می‌شوم در پستویِ ملال و
می‌شویم هر آنچه دست مرا شست
از خلیجِ لب‌های تو!

و من
چون آسمانی ابری
که بغضش را می‌بارد
دردهایم را می‌سرایم
رنج‌هایم را می‌نویسم
تا به نمناکی لبانت برسم.
و آنقدر در دشت بی‌انتهای دستانت می‌دوم
که با تنی خسته
در آغوشت به خواب روم.


میان جمله‌ها چادر بزن.
به بعضی از آنها دل ببند
از بعضی‌ دوری کن
بعضی‌ را برای روز مبادا نگه دار
بعضی را فراموش کن
بعضی‌ را از یاد ببر
جمله‌ی “دوستت دارم” را اما
هرگز از خاطر نبر
که دنیا بدون آن بی‌معناست.

روزها را به شب می‌رسانیم و
شب‌ها را به روز
بی‌آنکه زیسته باشیم!
نفس می‌کشیم،
راه می‌رویم،
بی‌آنکه نفس کشیده باشیم و
راه رفته باشیم!
ما چون پاندولی
میان دردهای گذشته و
اگر و اَماهای آینده
در نوسانیم.

هویت‌مان همه‌ی رنج‌هایی‌ست
که زیسته‌ایم.
تاریخ تولدمان اما
تاریخِ شروع اندوه‌یی‌ست
که به دوش می‌کشدیم
که مای دیگری، از ما ساخته است.

چون بوته‌ی خاری

که هر بار شکوفه‌ای را به تولد می‌نشیند!

پرتویِ نوری بر دیوار اتاق می‌افتد.
که آرام آرام

خود را روی فرش می‌لغزاند
و آرام و آرام‌تر ناپدید می‌شود!
گویی همه چیز به حالت اول برگشته
اما نوری تابیده،

گرمایی بر وجود اتاق نشسته،

شبنمِ تمنایی بر گلبرگ‌های خیالِ فرش لمیده.

گویی رویایی،

لب‌های سردِ حقیقت را بوسیده،

کامی گرفته و

عشقی را به بار نشسته.
که اینگونه خوابِ چشم‌های اتاق

به بیداری نشسته.

عکس: خانم فانی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *