هر روز زنی از من بیرون می‌زند

هر روز زنی از من جدا می‌شود.
برای خودش لیوانی دمنوش می‌ریزد،
پشت پنجره به انتظار می‌نشیند و

بی‌توجه به دویدن‌های من

به آبیِ آسمان زل می‌زند.
رد نیلگونِ نگاهش

ردِ فیروزه‌ایِ انگشت‌هایش

بر تنِ گرمِ لیوان می‌دود آرام آرام و

نگاهم چون ماهیِ گُلیِ کوچکی

در آن غرق می‌شود!

می‌بینی؟

هر روز زنی از من جدا می‌شود!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *