شاید چشمه‌ای بجوشد
از خوابِ پرستویی که از سفر
جا مانده است و
گلی بروید
در باغِ رویای ما که در مسیر باد
به خزان نشسته!

رویا اگر هم برود
جای پایش تا ابد خواهد ماند.
چون داغ زیبایی‌ست
بر دل‌ و نگاه‌مان!

آن هنگام که
رویاها از خیال من و
رنگ‌ها از خواب‌هایم گریختند و
به آخر خط رسیدند،
خودم را یافتم.
کلاغ‌ها این‌ بار

خبری از امید برایم
آورده بودند.

ای رویا!
این چشم‌های بازمانده از بی‌خوابی
این انگشت‌های شکسته از بی‌قراری
این تپنده‌ترین قلب
به تو می‌اندیشند شبانه‌روز.
کاش قصد ماندن کنی و
دمی بیاسایی
همین‌جا.

می‌بینی؟

همچون واژه‌ای مچاله بر کاغذ
شکلاتی تیپاخورده
یا شمعی به جشنِ تولد نرسیده
زندگی را نچشیده
تلف شدیم.

این روزها

رویاها شکنجه می‌شوند و

روی دار تاب می‌خورند،

بی‌آنکه بنالند.

چون رود در بهار طغیان می‌کنند.

چون کوه آتشفشان می‌غرند و

چون گردآب و گردباد در هم می‌کوبند بنیان تردید را.

در میان گورِ زندگی آواز سر می‌دهند.

رقص‌کنان می‌چرخند و

از بوسه‌هایشان رویایی دیگر زاده می‌شود و

از آغوش‌‌شان، آرزویی دیگر می‌شکفد.

می‌بینی

رویاها دست از رویا بودن برنمی‌دارند؟!

که جهان هر فردی به اندازه‌ی رویاهایش وسعت دارد و

تو رویای منی.

زمستان در چشم‌، گوش‌ و

لب‌هایمان لانه کرده.

سکوت وحشتی می‌زاید و

کلامش چون سوز و سرما می‌خشکاند.

این دُرنای سفید،

قصدِ رفتن ندارد انگار.

و کسی نیست که ببیند

ما یخ زده‌ایم

رویاهایمان یخ زده‌اند

حتی خدا هم یخ زده و

پلک‌هایش روی هم افتاده‌اند.

پرنده در قفس می‌میرد،

ماهی در آکواریوم.

و ما در جهانی بی‌رویا زنده به گور می‌شویم!

و گورکن‌ها

خاک روی خاک، روی خاک می‌ریزند

بر مزارمان و

کلاغ‌ها

به شکوه سابق‌شان برمی‌گردند

از بس خبرهای بدتر را می‌رسانند

در روزگاری که خبر بد

نیاز به کلاغ نداشت!

هر روز
مبارزه‌ای‌ست بی‌وقفه با زندگی.
هر شب
آغوشی‌ست صلح‌آمیز با مرگ.
هر شبانه‌روز
آونگی‌ست

میانِ جنگ و صلح،
زندگی و مرگ،

حقیقت و رویا،

من و تو!

ای شعر!
که واژه‌ها را از درختِ رویا

یکی یکی می‌چینی و
در سبدی حصیری که مزین به گل رزی‌ست با ربانی زرد
می‌اندازی.
هیچ می‌دانی

کلمه‌ها، تنها دارایی ما هستند و
خیال‌بافی تنها پیشه‌مان
برای رسیدن به اندوه نمگینی؟

رویا، ریسمانی‌ست
که خود را به آن آویخته‌ایم
تا امروز را به فردا برسانیم و
فردا را به فرداهای دیگر.

سنگینیِ سکوت
سیاهیِ سایه‌اش
و سپیدیِ دروغین‌اش
مرزی شد میان ما و رویایی

که برایش جان می‌دادیم!

هر انسان رویایی دارد و
هر رویا،

جهانی‌ست از دنیاهای موازی و تو در تو.
از دنیاهای فنری شکل
که شعاع آنها از دو طرف

بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود  و
ما میان این مخروط سرگردانیم.

تنها جای زخمی بیشتر به چشم می‌آید

که سایه‌سارِ واژه‌های خسته‌ام هستند.

الهه‌ی شعر اما

همچنان چشم به راه عطرِ نیلوفرهای آبی‌ست!

هیچ واژه‌ای برای زنده ماندن

روی سطح آب نمی‌آید.

که در دریای شعر

باید غرق شد،

تا زنده ماند!

انجمنِ رویازدگانِ خواب‌‌آلود را
کسی به رسمیت نمی‌شمارد و
برای منشور دست‌نویس‌شان
کسی تره هم خُرد نمی‌کند.
تنها یک رویابین‌ِ رویانویس
تاب اینهمه بی‌مهری را
خواهد آورد!

بالاخره روزی
رویاها رقص‌کنان به سمت گورهایمان می‌آیند.
درست هنگامی‌که
به خواب هیچ رویاندیده‌ای نمی‌آیند و

ما دوباره عاشق خواهیم شد.

در هر رویایی
همیشه تکه‌ای حقیقت نهفته است و
در هر حقیقتی
بریده بریده‌های یک رویا.
چرا که هنوز هم
بوسه‌های پروانه در خوابِ بنفشه‌های کوهی
جریان دارد و
خوابِ بنفشه
از هم‌آغوشی گرده‌هایش با باد
آشفته می‌شود.

چرا هیچ کس نمی‌بیند

بعضی واژه‌ها درد دارند؟

بعضی واژه‌ها شبانه‌روز در خود می‌سوزند؟

بعضی واژه‌ها از خودسوزی خسته‌اند؟

از درد کشیدن بریده‌اند؟

بعضی‌ها را پای دار برده‌اند؟

بعضی‌ها را به رگبار بسته‌اند؟

همین دیروز واژه‌ای را دیدم

سر کوچه که پای راستش را به دنبال خودش می‌کشید و

دست به دیوار می‌رفت

بی آنکه برگردد و

به رودی که از او جاری بود

نگاهی بیندازد!

واقعا چرا؟!

رویایم

آبی دوردستی بود

که فاصله ایجاد کرده بود.

نزدیک‌تر که شدم

آبی رنگ باخت،

رویا رنگ باخت،

تو هم رنگ باختی!

ادامه دارد…

 

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *