ما کولیان همیشه آواره‌ در وطن شدیم
ما دلدادگانِ جنونِ خزر شدیم.
از ما نپرس چه شد؟

چگونه شد؟ چرا شد؟
که ما لولی‌وشان بی‌حافظه

در پی اندکی زندگی

هر روز پیچیده در کفن شدیم!
زمان از ما آدمیانی بهتر نساخت،
که ما محکومانِ تکرارِ تاریخِ وطن شدیم!
کم پرس از حال و روزگارمان
ما بی‌خبر از حال خود

به کوی و برزن شدیم

آنگاه که آلوده به عشق وطن شدیم!
باشد که لحظه‌ای خورشید بر آرد سر و
ما نور نشسته میان دیدگانِ وطن

شروع به رُستن کنیم.

آن زمان اگر

دل‌هایمان را به هم نمی‌دادیم

چگونه از میان زندگی رقص‌کنان می‌گذشتیم؟

آن زمان اگر

دست‌های همدیگر را نمی‌گرفتیم

چگونه به معجزه، ایمان می‌آوردیم و

از خوابِ مرغ‌های عشق

با هزاران امید و آرزو می‌گذشتیم؟

آنجا اگر

میان ما دری برای گشودن نبود

چگونه از دروازه‌هایِ عشق می‌گذشتیم

درست هنگامی که

از خواب پرستوها برگشته بودیم!

واژه‌ریزان شد

آن روز که میان لب‌هایمان

پاییزی دوید!

ما از درد به عشق پناه بردیم و

از عشق به سمتِ دروازه‌هایِ درد

باز گشتیم!

ما از میان آتشِ روزگار

چون سیاوش بارها گذشتیم و

برای فرار از ماست که بر ماست

بار دیگر

به خود رسیدیم!

آنگونه که از عشق به درد و

از درد به نهایتِ عشق رسیدیم!

هنوز راه‌های زیادی هست

که نپیموده‌ایم و

درهای زیادی که نکوبیده‌ایم.

که بود می‌گفت:

این بوسه‌ی آغشته به عطر رویا را

میان دختران تازه به بلوغ نشسته قسمت کن و

کتانی‌های قرمز روی جدول‌ها را

به خوابِ خیابان ببخش.

سپس صدای خنده‌های پیچیده لای گیسوان بافته را

به خنکای آبی که از جوی می‌گذرد

هدیه کن.

که “زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است.”

با یاد سهراب عزیز

چراغ ماه را
در سینه‌ی کدام تاریکی آویخته‌ایم
که اینچنین روزها
چوب‌خطی شده‌اند بر صورتِ رنگ‌پریده‌ی دیوار؟!
و دیوار
نه دیگر آجرهایی هستند،
چیده بر هم
با پنجره‌ای راه راه
که اندوه‌هایی نشسته بر اندوه دیگری

و فریادهایی خفه شده با فریاد دیگری

هستند.

مگر به خدای کدام آسمان کافر بوده‌ایم
که سلول تن در میان سلول دیگری

و آن سلول در سلول دیگری

و دیگری

و دیگری

و… جای گرفته

چون عروسک‌های روسی در دست بچه‌ای!

و از زمانی‌که رنگ‌ها را

کلاغ‌ها ربوده‌اند،
سیاه‌ و سفید‌ها
به هم‌نشینی یکدیگر آمدند و

روی کلاویه‌های پیانویی خاک گرفته که دست‌هایی خون‌آلود آنها را می‌نوازند

نشستند!

چون رویایی زنده به گور

که چشم انتظار دستی‌ست

خاک را کنار بزند

نفس‌تنگی را کنار بزند

ناامیدی را کنار بزند

مرگ را کنار بزند

با چشم‌ و دست‌های بسته

به کورسوی نوری

منعکس شده در آینه‌ای فکر می‌کنم

که از خواب هیچ جنازه‌ای نگذشته است.

بال می‌گشایم و پرواز می‌کنم

بر شاخه‌ای می‌نشینم و

نغمه‌ای سر می‌دهم.

دنیا قفسی شده است

میله‌ها را کنار می‌زنم.

از فرازِ باغ‌ها می‌گذرم.

لانه را جا می‌گذارم.

دانه را جا می‌گذارم.

شانه به شانه‌ی رویایی نیلگون

به سمت افقی گمشده

میان آسمان و دریا

پیش می‌روم.

می‌روم و می‌روم

تا به درک تازه‌ای از خویشتنِ خویش برسم.

چرا که

همیشه کورسوی امیدی در دلِ ناامیدی هست

همیشه بارقه‌ی نوری در دل سیاهی و

شادی کوچکی در غمی بی‌پایان

سوسو می‌زند.

ای یگانه‌ترین یار!

ای مرگ!

هر روز یکی از ما
برگ‌هایش را می‌تکاند،
شاخه‌هایش را قطع می‌کند،
ریشه‌هایش را از خاک بیرون می‌کشد و
در دست می‌گیرد.
آنقدر می‌رود و دور می‌شود
تا در جایی دیگر ریشه بدواند.
می‌بینی؟

این روزها
کلاغ‌ها در گوش کنده‌ی درخت پچ پچ می‌کنند و
از ممنوع الخروجی‌ها می‌گویند و

از تعلیق‌ها و
از درختی که دم صبح حکمی اجرا کرد.
گویی کلاغ‌ها هم

از آوردن خبر بد خسته شده‌اند و
گاه می‌خواهند خودشان را به باد بسپرند
که هر جا می‌خواهد ببردشان
همچون جنازه‌ی درختی بر آب.

اینجا جنگل‌، باغ‌ و باغچه‌ها
شکوه پیشین خود را به یاد نمی‌آورند و
در قاب عکسی شکسته بر دیوار

هر شب می‌سوزند و

خاکسترشان
بر باد خنج می‌کشد.
اینجا مرگ را
قطره قطره پای ریشه‌ها می‌چکانند
مرگی قطره‌چکانی
آمادگی برای طلوعی دیگر،

مرگی دیگر.
گویی اینجا آخر زمان است.

سرنوشت دست‌هایش را
از گلوی ما بر نمی‌دارد اینجا.
این روزها
آدم‌ها سریع‌تر از قطار سریع‌السیر می‌روند!
و جز خاطره‌ای و

صدایی و گاه تصویری خش‌دار

در صفحه‌ی موبایلی
برای بازماندگان به جا نمی‌گذارند.

هر روز بخشی از ما

به گوشه کناری کوچ می‌کند
برخی به شهری دیگر،
کشوری دیگر می‌روند و
امان از وقتی که
انسانی به خلوتی بگریزد و
هر روز ویران شدنش را
با چشم‌های خود ببیند!
و امان از روزی که
خودت را هم نداشته باشی

که خلوتی برگزینی!

همانطور که در گلوگاهِ مرگ گیر افتاده‌ایم،
به سیاهیِ شب چشم دوخته‌ایم و
به چشم‌های گرگانی که ستاره می‌پنداشتیم‌.
نه زنده‌ایم، نه می‌میریم.

نه آزادیم، نه در اسارت.

نه مختاریم، نه در اجبار کامل.
میان زمین و آسمان معلقیم
چون پرنده‌ای زخمی

گیر افتاده میان شاخه‌ای
که درد،
پرواز را از خاطرش ربوده است!

مرگ‌راهی‌ست
زیستن در خاوری دور
که فرزندانش را
به خاک و خون می‌کشد،
تبعید می‌کند،
فراری می‌دهد،
و در خلوت خویش

روزی چند بار به دار می‌آویزد و

در خیابان‌ها به رگبار می‌گیرد.

بیا و
چوب‌خط‌ها را بِکَن از این دیوار
زنجیرها را پاره کن
جام شوکرانِ آزادی را

در هاله‌ای از رویا بنوش!

ادامه دارد…

 

عکس: رضا امیر

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *