چرا ما آدم‌ها، هیچ وقت آدم نمی‌شویم؟

.اینجا دست‌هایی پشت پرده‌اند
پرده‌ای که از تکه‌پاره‌های روانمان دوختند و
بر تن تب‌آلودِ پنجره پوشاندند.
ما را از جهان و
جهان را از ما دریغ کردند.
همان جهانی که
این گوی را آنقدر می‌گرداند و
می‌گرداند و
می‌گرداند
تا آن را خالی از سَکنه کند و
هر مسافر را به شکلی از دُور خارج!
بعد دست خدا را می‌گیرد،
در گوشش چیزی زمزمه می‌کند،

چند دقیقه‌ای با او می‌رقصد و
جام شوکران را تعارف می‌کند!

می‌بینی

اینجا هم دست‌هایی در کارند؟!

 

.درد می‌آید
چمدان را زمین نگذاشته
به خیابان می‌زند.
غروب هنگام
با نگاهی جامانده در دوردست‌ها و لباسی خیس
برمی‌گردد.
می‌بینی تنها درد است که
درِ این خانه را می‌زند؟!

 

.این فحش‌ها را چرا کسی به خود نمی‌گیرد؟
چرا کسی نمی‌فهمد
من گاهی به شدت خسته‌ام؟
گاهی خوابم می‌گیرد
دلم می‌خواهد، بخوابم و
هیچ وقت بیدار نشوم.
راستی نگفتی چرا
ما حتی در دوست داشتن‌هایمان هم
همدیگر را آزار می‌دهیم؟
چرا سکوت یکدیگر را نمی‌فهمیم؟
تو فقط بگو

چرا ما آدم‌ها، هیچ وقت آدم نمی‌شویم؟

 

.و من کبوتری را می‌بینم
که از برداشتن شاخه‌ی درخت زیتون
خسته شده است!
این بار قلمویی را برمی‌دارد و

خود را به رنگ کلاغ در می‌آورد.
و من کبوتری را می‌بینم
که از فرط درماندگی
شبانه‌روز قار قار می‌کند و
گلبرگ‌های رز را
روی مزار صلح می‌گذارد.
و من کبوتری را می‌بینم
که…

 

.برای یک‌ بار هم شده
بیا به خواب یکدیگر بیاییم
بی‌آنکه به صورت هم چنگ بیندازیم
ای زندگی!

+++

 

.میان موهایم گم می‌شوند
انگشت‌هایی که گل آفتابگردان را به سمت خود می‌کشند.
بوسه‌هایم را می‌ربایند
لب‌هایی که طراوت گل نیلوفری را روی گونه‌ام می‌کارند.
و ستاره

تنها استعاره‌ای‌ست
برای درخشش چشم‌هایش

آن هنگام که بدل به شعر  می‌شوند و

از آسمانِ نگاهم می‌گذرند با سرعت

!

 

.نزار قبانی می‌گوید:
هر چشمی
به اندازه‌ای که دوستت دارد،
تو را می‌بیند.
الان می‌دانی
چرا هر کجا که می‌روم
خیالِ تو قبل از من آنجاست؟

 

.و آن بوسه که
چون شکوفه‌ای شکفت
چون پروانه‌ای پیله را درید
نمی‌دانست
رفتن، همیشه رسیدن نیست

که گاه در جا زدن است.
عشق، دل بستن نیست و
سفر، در جاده بودن!

 

.آبیِ بی‌کران هم که باشی
پرنده‌ای خواهم شد و
به سویت پر خواهم کشید.
یا عروس دریایی‌ای خواهم شد
غوطه‌ور در میان خیزاب‌ها و
موج‌های سیمگون.
یا سنگ‌ریزه‌ای روی کوهی در دور دست‌ها
آنجا که همه از تو می‌گویند.

 

.غمکده‌ای‌ست
تاریکی نشسته بر مردمک چشم‌هایش و

افسون گسیخته از موجِ صدایش!

 

.و عشق
سوختن بود
ساختن بود
به یکباره همه چیز را باختن و
در دشت چشم‌هایش تاختن.

 

.هر روزی که می‌گذرد
من به تو نزدیک‌تر و
از خودم دورتر می‌شوم
عجیب نیست
که تو در من تکرار می‌شوی و
من نمیدانم کدامین منم
آنکه بر جای ماند
یا تو که می‌روی؟

 

.پس کی پنجره
چشم‌هایش را از انتظار خواهد شست؟
و آن “پرنده‌ی آبی” به خیالِ گل‌های روی میز خواهد آمد؟
قار قار این کلاغ را
چرا هیچ کبوتری ترجمه نمی‌کند؟
راست می‌گویند
آبی را
از آسمان بگیرند
روزی هزار هزار پرنده
پرواز را
میان گورهای دسته‌جمعی تقسیم می‌کنند.
و دست آخر خود به قفسِ ناامیدی
خواهند پرید.
راستی تو از پرهای افتاده به راه
خبر داری؟
مگر گربه‌ها هنوز…

 

.برنمی‌گردند
لحظه‌هایی که دوان دوان گذشتند و
تو را با خود بردند
و من را.
آنچه ماند
فاصله بود
آن هم به سال نوری!

 

.رد رویاهایم
به نخ بادکنکی می‌رسد
که در دست دختربچه‌ای‌ست
با موهای کوتاه و
گوشواره‌ای از آلبالو و
صورتی جمع شده از قورت دادن غوره‌ای ترش.

می‌بینی خیلی وقت است
هیچ پرنده‌ای
از خوابِ میله‌های آن سوی باغ نگذشته است
و جواب آواز مرغ عشق را
هیچ مرغی نمی‌دهد؟

رد پای همین شعر را هم
می‌توان در حبابی دنبال کرد
که به جلبکی چسبیده است و

به سطح آب می‌آید.

 

.چشم‌های تو سنگ‌نوشته‌ای‌ست
به قدیمی‌ترین خط دنیا.
و خنده‌هایت
صدای آواز پرنده‌ای‌ست منقرض شده
پیچیده در قرون وسطی.
دست‌هایت هم
قدمتی دارند به اندازه‌ی درختان بلوط.

 

.دلم می‌خواهد
ستاره‌ای به نام تو بزنم.
تا هر ستاره‌ی مُرده‌ای
با شنیدن نامت دوباره جان گیرد و
کلید دروازه‌های آسمان شب را
این بار نه به ماه
که به طنین واژه‌های “دوستت دارم” بدهند.

 

.حالِ گلوله را
هیچ لوله‌ی تفنگی نمی‌فهمد.
آن هنگام که به سمتِ چشم‌های درشت گوزن
پرواز کرد.
که بود می‌گفت:
عشق در یک نگاه
بی‌نقص‌ترین عشق‌هاست؟!

 

.پرنده که از ترسِ سنگ گذشت،
پنجره که از ترسِ شکستن،
و باران از رنگ آبیِ خیال؛
دوباره از ماه نور می‌بارد و
تو چون رویایی همیشه نیلگون
خواهی آمد!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *