در ستایش رها کردن

گاهی باید با خودمان مدارا کنیم، همانطور که با یکی از اعضای خانواده‌مان. گاهی باید با خود آسیب دیده‌یِ غمگینمان مدارا کنیم، همانطور که با یک دوست. گاهی زمانی طولانی لازم است تا بتوانیم بعد از زمین خوردن بلند شویم. زمان طولانی لازم است که خودمان را پیدا کنیم.

دردناک‌ترین جمله‌ای که آبان سال‌ ١٤٠٠ شنیدم در مورد رها کردن، بود. با دوستی مشورت کرده بودم در مورد تصمیمی. مهر تاییدی روی تصمیمم زده بود. فقط خدا می‌داند چقدر منتظر جمله‌ی دیگری بودم حتی نه برای آن بازه‌ی زمانی که برای آینده‌ای دورتر! یا لااقل تغییری در روند پروژه. نمی‌دانم چند ده‌بار ویس کوتاه دو سه دقیقه‌ای را گوش دادم که نور امیدی در جمله‌های که پشت هم ردیف می‌شدند، بشنوم و ببینم. اما تاریکی بود. تاریکی مطلق بدون پرتوِ نوری!

با بی‌رحمی تمام از آن پروژه که تنها فعالیت مورد علاقه‌ام بود، دل کندم. ارتباطم را با همراهانم در آن مسیر، به حداقل رساندم. و خودم را در دنیای دیگری غرق کردم. فعالیت مورد علاقه‌ام آنقدر در تاروپود زندگی‌ام ریشه دوانده بود و با فعالیت‌های روزمره‌‌ام عجین شده بود، که کنار گذاشتنش مساوی بود با کنار گذاشتن خودم.

خدا می‌داند این فاصله گرفتن چقدر سخت بود. اما مدام به خودم یادآوری می‌کردم که تغییر مسیر ضروری است. لااقل برای مدت پنج تا ده سال. شاید بعدها دوباره شانسم را در آن فیلد امتحان کنم، یا در آن مدت به کار دیگری دل ببندم.

می‌دانستم تغییر ضروری است. تغییر درد دارد. می‌دانستم جمله‌ی چرچیل که می‌گوید: هرگز هرگز هرگز تسلیم نشو، لااقل در آن بازه‌ی زمانی به کار من نمی‌آید. می‌دانستم هرگز، هرگز و هرگز به عقب برنمی‌گشتم اما نمی‌دانستم دوام می‌آورم یا نه. نمی‌دانستم از سوگِ رویایی شیرین می‌توانم بیرون بیایم یا نه. و اگر جواب آری بود، چه مدت طول می‌کشید برای سر پا شدنم؟

ساعت‌ها پریشان بودم، گریه کردم. هیچ‌کس نمی‌توانست فشاری که روی قفسه‌ی سینه‌ام بود را ببیند. هیچ‌کس نمی‌توانست میزان رنجی که می‌کشیدم را درک کند و اینکه حتی برای از خواب بیدار شدن باید مبارزه می‌کردم. برای نفس کشیدن، برای ضجه نزدن جلوی بقیه‌ که از چیز زیادی خبر نداشتند، برای دوام آوردن و در سوگ غرق نشدن، برای خرد نشدن بعد از تَرَک برداشتن‌های چندباره باید مبارزه می‌کردم. به خودم می‌گفتم بهای دوست داشتن را می‌پردازی. از دست دادن همیشه دردآور است و این طبیعی‌ست. به روزهایی فکر کن که حسابی لذت بردی. خاطره‌های شیرین را در ذهنت نگه دار و بقیه را کنار بگذار.

سخت بود ولی موفق شدم. من موفق شدم روی تصمیمی که گرفته بودم بمانم. مرداد ١٤٠١ قدم دیگری برداشتم در راه رهایی از گذشته و امروز قدمی بزرگ‌تر. امروز صبح گروه واتساپی که ترکش کرده بودم، و هرازگاهی به آن سری می‌زدم را حذف کردم.

با ذهنی که جای دیگری است نمی‌توان تمرکز کرد، نمی‌توان درست پیش رفت. حتی اگر بهشت برینی باشد، باید بیرون زد. حقیقت این است که آن بهشت به تو تعلق ندارد و تو باید بهشت خودت را بسازی. راه میان‌بری وجود ندارد. باید ادامه داد. باید ادامه داد.

دنیا پر از زیبایی‌ست. فقط باید کشف‌شان کرد.

٭عکس از مرتضی نیک‌نهاد

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *