رقص مرگ

٭خیال داشتنت
ماهی‌ِ مُرده‌ای‌ست بر موج‌های دریا
که زیبا می‌رقصد و
این همان رقص مرگ است
بر گوری شناور!

 

٭نکند آن درخت بلوط
از جنازه‌‌ی رویاهای من روییده
که تلخی میوه‌هایش این‌ چنین
در دهان می‌دود و

تو را به یادم می‌آورد!

 

٭گویی حافظه‌ی جمعی ما را
همان کلاغی ربود
که هر روز بال‌های خونی‌اش را
در برکه‌ای می‌شوید
که مدت‌هاست خشک شده!

 

٭بی‌تفاوت شده‌ام
همچون جنازه‌‌ای
که برایش فرقی ندارد
خوراک کوسه‌ها شود‌
یا موریانه‌ها!

(الهام از شعری در خاطرم)

٭در زندگی گاهی
منتظر فصلی هستیم
که هرگز نمی‌آید،
کسی که هرگز نمی‌رسد،
اتفاقی که هرگز نمی‌افتد.
اما به ناگاه
در فصلی دیگر اتفاقی می‌افتد به زیبایی
شنیدن کوکویی اول صبح
شکفتن گلی کنج دیوار و
عبور شهابی در دل آسمان!

 

٭بگذار برای لحظه‌ای هم شده
تاوان عشق را قسمت کنیم
میان رود و دریا
آدم برفی و آفتاب
مترسک و کلاغ
من و تو!

نه
من به تنهایی جورش را می‌کشم
تو خوش باش.

 

٭اینجا دیگر
غروب هیچ جمعه‌ای دلگیر نیست
هیچ گورستانی پنج‌شنبه‌ها شلوغ نیست
چرا که این مرده‌ها هستند

که سراغ زنده‌ها را می‌گیرند!

 

٭و من هنوز به سینه‌های متورم از شیر
مادری می‌اندیشم
که نوزادش را به دست‌های سرد زمین سپرد
و به ردی از خون که از او جاری بود.
و به سرنوشتی
که سکوت، تنها راه رهایی‌اش بود!

و به تو

که هر بار به شکلی متفاوت در من

می‌میری.

هیچ چیزی نگو
بگذار

مرگ ما را به سمت گورهایمان ببرد!

 

٭اینجا، در این سرزمین
به جای چشم دوختن به آسمان آبی
چشم‌ها همه به خاک است
لب‌ها همه بر سنگ!
چرا که هر گوشه از زمین را کنار می‌زنی
گلی پرپر شده را می‌بینی
جوانی از دست رفته را می‌بینی
اینجا، در این سرزمین
رویا را دفن می‌کنیم
ولی آزادی جوانه خواهد زد.

 

٭روزی می‌آید
که ما برای سقوط به گرانش زمین احتیاج نداریم و
برای خودسوزی
به شعله‌های خورشید!
پرستوها برای برگشتن
منتظر چرخش زمین نمی‌مانند و

عشق برای ویران شدن

به زمان نیاز ندارد!
زیستن از مرگ ترسناک‌تر است

هر لحظه مردن است و

هر لحظه جان کندن

روزی می‌آید دوباره

روزی مثل همین امروز.

 

٭و مدت‌ها بود
که به انتظار طلوع نمی‌ماندیم و
هر پنج‌شنبه
با سبدی خالی از گل برنمی‌گشتیم
چرا که تازه فهمیده بودیم
گوری که بر سرش می‌گریستیم
دری بود به سرزمینی
که عقربه‌های ساعت برعکس می‌گشتند و
آنجا مرگ را جشن می‌گرفتند و
تولد را سوگوار بودند!

 

٭چند روزی‌ست

به دنبال گوری بی‌نام می‌گردم
تا نام خودم را بر آن حک کنم

و پنج شنبه‌ها بروم و

به خودم سری بزنم!

درست آنجا که

جنازه‌ها بر سرِ گورهایشان ایستاده‌اند و
گورکن‌ها را می‌پایند!

 

٭با اینکه در گذشته دفن شده‌ام اما همچنان

راه می‌روم

نفس می‌کشم

زندگی می‌کنم.

بوی مرگ را هیچ ادکلنی از بین نمی‌برد

چرا؟

 

٭به جنازه‌ام فکر می‌کنم
که بود می‌گفت
اشیاء حافظه ندارند؟!

((با اینکه روزی چند هزار بار می‌میریم
اما همچنان راه می‌رویم،
لبخند می‌زنیم و
زندگی می‌کنیم!
بوی مرگ را اما
هیچ ادکلنی از بین نمی‌برد.
به جنازه‌ام نگاه می‌کنم
که بود می‌گفت:
اشیاء حافظه ندارند؟!))

 

٭دفن شدیم

با دست‌های یخ زده‌ی
کسانی که دوستشان داشتیم
اما باورمان نداشتند!

 

٭آری
((درد کسی را نمی‌کشد))
اما زجرکش می‌کند.
و گاهی یک‌ باره مُردن خود نعمتی‌ست
گاهی در آرزوی مرگ بودن

رویایی دست‌نیافتنی‌ست!
که بود
منتظر آمدن مرگ نشد؟
لباسش را پوشید
کفش‌هایش را پوشید
و بیرون زد
سنگ‌ریزه‌ای از زمین برداشت
و به شیشه‌ی همسایه زد.
گویا مرگ خود مرده بود و

ما همچنان…

 

٭گاهی کسی نمی‌داند
تو پیش از زیستن، مُرده‌‌ای!
همچون جنینی با بند نافی دور گردن،
یا تخمی یخ زده در لانه‌ی پرنده‌ای.
گاهی یکی باید باشد
به تو بگوید:

که خبری از زندگی نیست.
همچون تولدی در قایقی شکسته
یا تخمی در لانه‌ای در دست باد!

گاهی اما

نه تو می‌دانی و

نه کسی خبر دارد.

همچون جنینی مُرده در بدن مادری غرق شده.

٭از کابوسِ هیچ شب‌پره‌ای نگذشته بود
رتیلی که
تاب می‌خورد بر تاری!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *