حتی اگر خودت را جا گذاشته باشی

لحظه‌هایی در زندگی هست که دیگر توان ایستادن و ادامه دادن نداری. پاهایت نا ندارند. آنقدر دویده‌ای و به بیراهه زده‌ای که تنها باید هر‌ آنچه از خودت می‌توانی بِکَنی را بِکَنی و بروی. می‌دانی دلتنگ خواهی شد، دلتنگ خودت، دلتنگ آنچه بی‌رحمانه جا گذاشته‌ای اما مگر نه اینکه سوگ بهای از دست دادنِ دوست داشتن‌هایمان است. مگر نه اینکه باید آنچه مانده است را نجات داد حتی اگر فقط تکه پاره‌هایی باشد بی‌هیچ رویایی.

می‌دانی که برای بقاء باید خودت را، خاطراتت را دوباره و چندباره بازسازی کنی، به خودت دروغ بگویی که راهت اشتباه بوده، علاقه‌ات اصیل نبوده. یا از سر استیصال خودت را گول بزنی که با قدرت بیشتر و توانمندتر برخواهی گشت. دوباره به آغوش رویا بروی و آنقدر رویاهای جدید ببافی تا بتوانی آنچه بر تو گذشته را از سر بگذرانی.

وقتی که می‌دانی راهی جز رفتن نیست، جز رها کردن و وا دادن، ماندن پوسیدن است، حرکتی کاملا فرسایشی که راه به جایی نمی‌برد باید رفت حتی اگر خودت را جا بگذاری. حتی اگر خودت را برای همیشه جا بگذاری و بروی.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *