یک گام رو به جلو

به اتاقکِ آسانسور تکیه دادم، تنها جایی که نه می‌توانی بدوی و نه کاری انجام بدهی. بخش عظیمی از ذهن تو به ناگاه آزاد می‌شود. و تازه می‌توانی به راهی که هر روز می‌آیی، فکر می‌کنی. به راهی که با سوزن از دل روزمرگی‌ها و کمبود وقت‌ها هموار می‌کنی. چشم‌هام را بستم و لحظه‌ای فکر کردم کاش همین الان همه چیز تمام شود!

خستگی چنگ زده بود به تمام وجودم، احساس بیهودگی می‌کردم، نوری در هاون نمی‌دیدم برای کوبیدن، آب بود و آب و آب!

در فاصله‌ای که پسرم را کلاس گذاشتم در کافه‌ای نشستم و کانال تلگرام را باز کردم تا مطلب‌هایی را که این مدت بدون تامل خوانده بودم یا اصلا فرصت نکرده بودم بخوانم یا حتی دوست داشتم دوباره بخوانم را آرام آرام مزه مزه‌ کنم.

به قسمت زیر که رسیدم، گریه کردم. احساس کردم چقدر خوب است بدون اینکه زور بزنی کسی درکت کند، بدون اینکه ساعت‌ها با کلمات کلنجار بروی، روزها قبل عزیزی درکت کرده باشد!

“حالا من دانش‌آموزانی دارم که همه تن چشم‌اند و سرانگشت‌هایشان قلم و سرتاسر زمین دفتر مشقشان.
آنها بر آب می‌نویسند و با خون خود!
آنها فرسنگ فرسنگ از بیابان می‌گذرند تا به مشتی آب برسند، همان‌ها که شبان روزان در راهند تا یک گام فقط یک گام جلوتر بروند. ”

فکر کردم چه بارها که با خون خودمان، با تک‌تک نفس‌هایمان، با تمامِ تمامِ وجودمان در این مسیر قدم ننهاده‌ایم.

و این یک گام، این “یک گام” گاه چقدر سخت برداشته می‌شود، چقدر سخت و دردناک.
اما گویی راهی جز برداشتنش نداریم حتی با پاهایی تاول زده و به خون نشسته باید پیش رفت.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *