یک وقت‌هایی…

یک وقت‌هایی دلت می‌گیرد و نمی‌دانی دقیقا چه مرگت است. یک وقت‌هایی دلت می‌گیرد سر مسئله‌ای آنقدر کوچک که اگر دو ساعت قبل بود، خیلی راحت از آن می‌گذشتی! همین موقع‌هاست که کلی خاطرات ریز و درشت ردیف می‌شوند تا تو را به هم بریزند. اصلا انگار بو می‌کشند ببینند تو کی وا می‌دهی که بریزند سرت و آنقدر بزنندت تا ناکارت کنند.

اما این بار برخلاف گذشته دورشان نمی‌زنی و با آنها چشم تو چشم می‌شوی. یکی یکی می‌روی سر وقت‌شان و گپ و گفتی و نهایتا کنارشان می‌گذاری.

چند وقتی هست که سعی می‌کنی از کسی توقعی نداشته باشی. نسبت به گذشته راحت‌تر از خیلی مسائل می‌گذری. از آدم‌های اطرافت گرفته تا اتفاق‌هایی که یکی بعد از دیگری بی‌وقفه می‌افتند.

خب از یک طرف حس می‌کنی شاید از نشانه‌های پختگی‌ باشد. اینکه مثل قبل تلاش نمی‌کنی خودت را برای کشی ثابت کنی، تلاش نمی‌کنی هر جور شده راه میانه‌ای پیدا کنی، کسی را متوجه اشتباهش کنی و…

مدتی‌ست که قضاوت بقیه یا حتی رفتارشان دیگر آنقدر برایت مهم نیست که ساعت‌ها تو را مشغول خودش کند. به نوعی بی‌تفاوتی آگاهانه رسیده‌ام. برعکسِ گذشته فکر می‌کنی قضاوت هرکسی از طبیعتِ خودش بیشتر نشأت می‌گیرد تا طرفی که مورد قضاوت یا برخورد قرار گرفته است.

و حتی آن مسئله را بیشتر مشکلِ آنها می‌دانی تا خودت! و فکر می‌کنی آنها هستند که با افکار منفی‌ انرژی خودشان را پایین می‌آورند، حتی اگر آن مسئله را به خطا به تو تعمیم داده باشند!

از طرف دیگر این حجم از بی‌تفاوتی گاهی نگرانت می‌کند. اینکه سعی می‌کنی بی‌توقع باشی و بی‌‌هیچ انتظاری راهت را بگیری و بروی حتی اگر کاری کرده باشند غیر اخلاقی، غیر انسانی، غیر دوستانه…

سعی می‌کنی، گذشته را تا حد ممکن بی‌افسوس و غبطه‌ کنار بگذاری و به راهت ادامه بدهی. بی‌آنکه کینه از کسی به دل بگیری، دلخور شوی و یا بروی و گِلِه کنی. انگار از اول هم قرار بوده ماجرا این‌گونه پیش برود!

امروز یکی از همان روزها بود. ته دلت کمی غمگین بودی ولی هزار دلیل آوردی که شرایط را بپذیری و عبور کنی. نهایتا با دیدن تصویر فوق ایمان آوردی که آنچه می‌بینی و استدلال می‌کنی، کل حقیقت نیست. هر چند این مسئله نمی‌تواند رفتار کسی را توجیه کند اما لااقل می‌تواند حس همذات‌پنداری را در تو بیشتر کند. می‌دانیم همه‌ی آدم‌ها همواره در معرض خطاهای شناختی هستند. در کنار این نکته، سعی می‌کنی، شرایط بقیه را درک کنی، حتی اگر دارند بی‌انصافی می‌کنند.

در پس زمینه ذهنت نگرانی که نکند داری کم‌کم از انسان‌ها ناامید می‌شوی. اما بیشتر که فکر می‌کنی نه اینطور نیست. شاید نوعی انعطاف‌پذیری است، پذیرش محدودیت زمانی و جسمی و ذهنی که نمی‌تواند برای هرکس و هرچیزی خرج شود و…

دعا می‌کنی که همه آرامش را تجربه کنند و می‌روی سراغ کارت، به همین راحتی. البته که آنقدرها هم راحت نیست.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *