یک بلیت و شصت و هفت مسافر!

یک بلیت و شصت و هفت مسافر!

سفر برای من دیدنِ نادیده‌ها، درکِ ناشناخته‌ها و فهمِ سبک زندگی مردم یک منطقه با توجه به موقعیتِ جغرافیایی، آب و هوا و پوشش گیاهی آن ناحیه است چرا که بیشترین تاثیر را بر زیست آدمی دارند.

سفر آنلاین را با قطار از شهر دِلف ، شهری در هلند، به شهر آیندهوفن، شهر دیگری در هلند، آغاز کردیم. برای رفتن به فاسِ قدیم باید از فرودگاه آیندهوفن می‌رفتیم.
توقف کوتاهی در شهر آیندهوفن و در منزل سالک مسافر هاجر داشتیم. که دو پرنسس زیبا در منزل داشت و محبتی به اندازه‌ی آسمان. با وجودی‌ که روزه بود، برای توشه‌ی سفر نان پخت و غذاهای سالمِ بدون گوشت تدارک دید. هاجر وگان بود و یک محیط زیستی ناب. پرواز تاخیر داشت، تاخیری که وجه مشترک کشورهای در حال توسعه است و هرازگاه دامن کشورهای دیگر را هم می‌گیرد. در سالن منتظر ماندیم و به تماشای مسافران نشستیم. تا اینکه بالاخره سوار شدیم و از نان هاجر که در پارچه‌ای گذاشته شده بود، خوردیم و عطرش را با دل و جان به خاطر سپردیم. بعد از پیاده شدن در فرودگاه فاسِ قدیم، با ماشین به سمت اقامتگاه رفتیم. با صدای سامی یوسف جاده و مناظر اطراف آن را دیدیم و از شوق سفر به کشور مراکش نفس در سینه‌هایمان حبس شد.
تا اینکه خود را با پالتو و کلاهی به رنگ پرچم مراکش و چمدانی سیاه‌رنگ که روی زمین می‌کشیدیم در کوچه پس کوچه‌های تاریخ دیدیم. گویی زمان به ناگاه ایستاده بود. ما به اقامتگاه‌مان در کارونسرایی قدیمی رفتیم. اتاقی دنج با تختی که کنار دیواری بود مزین به شیر آبی! دیواری که فضای سه بعدی زیبایی روی آن نقاشی شده بود، از خانه‌های اطراف گرفته تا حوضِ زیر شیر آب و سرامیک‌های قرمز و زرد رنگِ کف آن. گویی سقاخانه‌ای را به تماشا نشسته بودیم که تنها شیر آب قدیمی‌ای در آن به واقعیت پیوسته بود. در سالن کاروانسرا هم تخت دونفره‌ای بود که باز کنارِ دیواری مزین به شیر آب بود. دیواری که چنان زیبا سرامیک‌کاری شده بود، ما را لحظاتی از خود بی‌خود کرد. همراه با دوربینِ عرفانِ عزیز، نقاشی‌های بقیه‌ی دیوار‌ها را دیدیم و دری منقش به دسته‌گلهایی زیبا و پنجره‌های قسمت بالایی سالن و بخش‌های ازطبقه‌ی بالا و میزها و صندلیهای چیده شده در سالنی که در آن حضور داشتیم. این بخش از سالن با گچبری‌هایی که ما بینِ طبقه‌ی پایین و بالا بود و مزین به نقاشی‌های بالاتنه‌ی فرشته‌های مرد که به سمت چراغی در مرکز دست دراز کرده بودند، از سالن کوچکی که سقفش مزین به نقاشی پایین ‌تنه‌ی آن فرشته‌ها بود، جدا می‌شد. دو گوشه‌ی ‌راست و چپِ سالن کوچک‌تر به تقارن فرشته‌های زنی با کودکان‌شان نقاشی شده بودند که گویی به پیشواز مهمان‌ها آمده بودند و آنها را به سمت پله‌هایی که به اتاق‌های طبقه‌ی بالا می‌رفت، راهنمایی می‌کردند. و وسط آن پلکانهای متقارن در دو طرف، دری بود احتمالا به سمت مطبخ گشوده می‌شد و میزی با ظرف‌های سرامیکی زیبا و گوشت‌های خرد شده و ادویه زده شده در آنها که قرار بود غذای خوشمزه‌ای شوند، روبروی آن قرار گرفته بود.
یاسین زیدان را که مسئول این کارونسرای زیبا بود، ملاقات کردیم که پشت میز چوبی پرنقش و نگاری نشسته بود و داشت کتاب لیلی را می‌خواند. یاسین فلسفه خوانده و می‌گفت: عرفان یعنی عمیق‌ترین معنای هر چیز.
یاسین بور بود، چهره‌ی خندانی داشت و موهایش را از پشت بسته بود. او گفت که فردا نماز جمعه برپا می‌شود و همه جا بسته است تا بعد از زوال!
یاسین آهنگ اعتراضی “کلام من آزاد است” امال مثلوثی، خواننده‌ی سیاسی تونس، را هم‌خوانی کرد برایمان. این ترانه به سرود انقلاب تونس و بهار عربی تبدیل شد که با ریتم سلطان قلب‌ها خوانده شده است. و با ترکیبی از زبان‌های عربی و فرانسوی نوشته شده است.

عرفان از دروازه‌های تاریخ گفت و اینکه دست در دست ما در شبی تاریک به آن سوی زمانِ حال پرتاب شده‌ایم. دست‌هایمان را محکم گرفت و از باب بوجلود گذشتیم. دروازه‌ای تاریخی با یک ورودی اصلی و دو ورودی کوچک‌تر در طرفین مسحورکننده بود. جز پایه‌ها، بقیه‌ی دروازه سرامیک‌کاری شده بود، بیشتر هم به رنگ آبی. در چوبی‌ کاروانسرا که با صدای ناله‌ای بلند باز می‌شد، به کوچه‌ای خلوت راه داشت. که یک دیوارش سه شتر با شتربانانش نقاشی شده بودند و سمت دیگر گیتاری و دختری که روی گرفته بود با شال قرمز رنگش. چند ماشین و گربه‌ای سیاه‌رنگ هم در کوچه بودند. قدم به قدم از روی سرامیک‌های رنگی کف گذشتیم. دوستی عزیز گفت: نرم و آهسته راه می‌رویم که چینیِ نازکِ تنهاییِ کاشی‌ها تَرَک بر ندارند.
به صدای در و صدای پای هزاران انسانی که آمده و رفته بودند در طول هزاره‌ها گوش سپردیم.
بعد از یاسین با سارا آشنا شدیم که با خواندن ترجمه‌ی عربیِ کتاب لیلی مثل ابر بهار گریه کرد و پرسید: این کتابه یا خنجر که وارد قلبم شد؟
با اشک‌هایش اشک ریختیم و به داستانش گوش سپردیم. جد سارا از شهر شیراز بوده و جد مادری از لار، پدرش اهل گراش بود و سارا خود را گراشی می‌دانست. به قول دوستی نازنین جهان چقدر کوچک است و ما همه چقدر به هم وصل هستیم.
سارا زبان فارسی بلد نبود و از این بابت از پدرش دلخور بود. اما قرار شد از طریق سایت هلندی و بصورت آنلاین آموزش ببیند. فامیلی واقعی او فرامرز بود اما پدرش آن را به الفلاح تغییر داده بود. ‌پدربزرگش به کویت مهاجرت کرده بود و بعد از جنگِ کویت سارا به آمریکا مهاجرت کرده بود. سارا هفده سال بود که به همه جای دنیا سفر می‌کرد. موهای سیاهِ مواجش، دست‌های تتو شده و حلقه‌ی روی لب و آنهمه انگشتری به انگشتانش و آن اشک‌ها که گویی از چشمه‌ای زلال می‌جوشید، تا ابد در خاطرمان خواهد ماند. عرفان عزیز و سارا همدیگر را یافته بودند و ما انگار به بخش دیگری از وجوه انسانی‌مان پی برده بودیم. سارا عکس‌هایی از عرفان گرفت و برای اعتکاف به کوه رفت.
سپس با زن خندان ژاپنی، مو، که در شهر بُژ در بلژیک زندگی می‌کرد آشنا شدیم.

به قدیمی‌ترین دانشگاه جهان، دانشگاه قرویین، سر زدیم. که از جذابیت‌های گردشگری بود و خالی از همهمه‌ی دانش‌آموختگان. و ما با شور و اشتیاق پنجره‌های چوبی کلاس که میان دیوارهای قطوری بودند را باز کردیم و از آن پنجره‌ها به شهر تاریخی فاس نگاه کردیم. بام‌ها و کوچه‌های خلوتی را دیدیم و پرواز کبوترها را و صدای گنجشک‌ها را شنیدیم. و باز روی گل‌هایی سرامیکی رنگارنگِ کف که قسمت‌هایی از آنها شکسته و بخش‌هایی ساییده و بی‌رنگ شده بودند، راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم. به مسجد قرویین هم سری زدیم. و میان نمازگزاران و نیایش‌هایشان گم شدیم. مسلمانانی با لباس‌های رنگی که روی فرش‌های قرمز رنگی نماز می‌خواندند و تسبیح به دست ذکر می‌گفتند.
نوبتی هم که باشد، نوبت بازار بود. میان صنایع دستی و سرامیک‌های رنگارنگ چرخیدیم و چشمانمان با رنگ‌ها رقصیدند و رقصیدند. و محو گربه‌هایی شدیم که هر جایی به راحتی به خواب رفته بودند. صابون‌های قالبی معطر به رنگ آبی، زرد، بنفش و سیاه را در کنار جنس‌های دیگر در بساط فروشنده‌ها و عطارها می‌دیدیم و باپوش‌هایی رنگارنگ که همان پاپوش‌های خودمان بودند. مرد خروس فروش کنار مغازه‌ی مرد پاچه‌‌فروش ایستاده بود و پرنده‌ای در قفس نزدیک این دو آواز می‌خواند! در گوشه‌ی دیگر سبد‌های بزرگ پر از گل‌های محمدی جلوی مغازه‌ای، در همسایگی مغازه‌ی قصابی بودند! و اینهمه پارادوکس متحیرکننده بود.
گربه‌هایی را دیدیم که دم در مغازه‌ی میگوفروشی بودند. در فاس قدیم زباله‌ها را سرِ کوچه می‌گذاشتند و برای همین گربه‌ها زیاد بودند. گربه‌هایی که یا حامله بودند یا بچه داشتند. وعرفان نوشتند: فاس در قرون قدیم جا مانده است!
سگ‌هایی هم می‌دیدیم که بدون هیچ مزاحمی در کوچه‌ها می‌گشتند.

گدایان کور بسیاری دیدیم. پیرزنی گدا دست ما را گرفت و به خانقاه و قبرستانی قدیمی برد که درِ آن بسته بود و از یاد رفته بود. به کوچه‌ها برگشتیم و از طاقیِ ورودیِ کوچه‌ای با دیوارهای بلند به آبیِ آسمان زل زدیم. به دیوارهای آجری با همه‌ی پستی و بلندی‌هایش که پر از قصه بود، دست کشیدیم. کوچه‌هایی که شب‌ها محل برگزاری نماز بود چرا که مسجدها پر می‌شد و مردم ناگزیر در کوچه نماز می‌خواندند. دوستی از اینکه در کوچه‌هایی راه می‌رفتیم که روزگاری ابن خلدون و ابن بطوطه در آنجا راه رفته‌اند، هیجانزده شده بود. در کوچه‌ها به مردان سفیدپوش با دشداشه‌ای بلند، کلاهی سفید و کیسه‌ای سفید بر شانه و صورتی پوشیده، برخورد می‌کردیم. که متوجه شدیم لباس آنها، نوعی خرقه‌ی مناجات است. و موقع نماز کلاه خرقه را بر سر می‌گذارند.

شب سر میزی نشستیم که افرادی از همه‌ی کشورها، با هر زبان و کیش و قومیتی، دور آن نشسته بودند و هر چه داشتند روی میز گذاشتند تا با یکدیگر شریک شوند برای افطار.
زبان اول مردم مراکش عربی، و زبان دوم آنها به واسطه‌ی مستعمره‌‌ی فرانسه بودن، زبان فرانسه است و به ندرت به انگلیسی صحبت می‌کنند.
گاهی می‌رفتیم روی بالکنی و از زاویه‌ای دیگر شهر تاریخی فاس را دیدیم. و چه خوب گفت عزیزی که سفر ما فقط سفر به یک شهر نبود، سفر به تاریخ بود!

در ادامه برنامه‌ی سفر تغییر کوچکی کرد و ما چشم به راه دوستی که از آمریکا به اسپانیا و از آنجا به فاس می‌آمد، شدیم. نام زیبای او پروا بود. دیدار بعد از پانزده سال اتفاق می‌افتاد و بعد راهیِ شهر عجیب و جادویی شفشاون شدیم. به قول عرفان جان، سفر در سفر، مسافری مسافرتر!
با سالک-مسافر آمریکایی‌مان ماشینی اجاره کردیم و به شهر شفشاون رفتیم. در مسیر از کنار گندمزارهای زیبایی گذشتیم. و عکس‌هایی انداختم که عزیزی گفتند هر کدام از آنها کتابی‌‌ست سراسر معنا. شفشاون شهری مدرن‌تر از فاس است. با پوشش گیاهی متفاوت و درختان زیتون بسیار. در منزلی ساکن شدیم که بر فراز شهر سفید و آبی شفشاون بود. در رستوران السعاده چای نعنای مراکش را نوشیدیم و استراحتی کردیم. به بازار سنتی رفتیم که پر از کیسه‌هایی از رنگ‌های طبیعی پودریِ نیلی و لاجوردی، سبز، سیاه، بنفش، نارنجی، رنگ پوستِ انار، زردچوبه و … بودند و لباس‌های رنگی و کلاه‌های بافت رنگارنگ که بعضی از آنها دو تا منگوله و برخی یک منگوله داشتند و سبدهای حصیری دسته‌داری که روی یکی چشم و ابرویی کشیده بودند، روی آن دوتای دیگر آناناس و لَنگری. ‌چند مجسمه‌ی سرامیکی کوچک هم دیدیم و از پسربچه‌ای با نام عادل عکس گرفتیم. و به قول دوست عزیزی راه رفتن در کوچه‌های آبی رنگ، بسان راه رفتن در آسمان بود. یکی از روایت‌های جذاب سفر، نقاشی‌ای از کوچه‌ای آبی در شفشاون بود که دوستی دو سال پیش کشیده بود و آرزوی رفتن به آنجا را در سر پرورانده بود و بصورت معجزه‌آسایی با این سفر مجازی به آنجا رفت و ما را هم مهمان نقاشی زیبایش کرد.
در بازار وارد مغازه‌ای شدیم که گیاه اَرگان که مختص کشور مراکش است را در کنار سایر اجناسش می‌فروخت. گیاهی که روغن آن بسیار مفید است برای پوست و مو و یکی از سوغات‌های مراکش محسوب می‌شود.
عکس‌هایی در کوچه‌های آبی شفشاون به یادگار انداختیم. و هر بار یاد گربه‌ی کوچک مغازه‌ی ربیع اول افتادیم که دلش بازی می‌خواست، دلمان غنج می‌رفت. به مغازه‌ی آیینه فروشی رفتیم و میان آیینه‌هایی با قاب‌های چندوجهی و رنگارنگ بارها گم شدیم و پیدا شدیم.
موقع برگشت سوپ پختیم و کاسه‌ای به همسایه دادیم. و همسایه برای تشکر، سینی از نان محلی، پنیر و باقوا و کره و… فرستاد! اینجا بود که فرهنگِ نابِ انسانی را دیدیم و چشیدیم.
شب دوم حضور در شفشاون برخلاف شب قبل همه بیدار بودند و در حال نیایش، به خاطر شب قدر. می‌دانستیم اهل تسنن شب بیست و هفتم از ماه رمضان را شب قدر می‌دانند. کماکان شاهد سکوت ساعت‌های اول روز بودیم و تکاپو و زندگی در شب!

وقت رفتن بود. عرفان عزیز درود فرستاد بر خانه‌ای که روزهای روز، ماه‌های ماه و سال‌های سال در آن اقامت داشتیم و درختی که زیر سایه‌اش آرمیده بودیم دهه‌ها. و آنجا بود که آموختیم هیچ خانه‌ای خانه‌ی سالک نیست. رفتن، رسیدن است. به بیانِ دوستی تکه‌ای از ما در فاس ماند و تکه‌ای را در شفشاون جا گذاشتیم.

سومین شهری که قرار بود برویم مَکناس بود. درشکه‌هایی را دیدیم و گربه‌هایی که به دنبال زنی که می‌خواست کیسه‌های زباله را توی سطل بزرگی بیندازد، راه افتاده بودند. آنچه بیشتر از همه احساس شد در بدو ورود به شهر، ورود به تونل زمان بود. موقع خداحافظی با پروا رسید و آخرین چای نعنایی را با ایشان خوردیم آن هم در سینی که سه لیوان چای در آن بود! گویی علاوه بر لیوان‌های عرفان عزیز و پروای نازنین، لیوانی هم به نیابت از ما و مخصوصا هاله‌ جان، یکی از فعال‌ترین‌های جمعِ سالکان، تدارک دیده شده بود!
پیاده‌روهای مکناس در شب شلوغ بودند، مغازه‌ها باز و مردم در رفت و آمد! شهر در شب بیدار بود و در صبح خواب. اما سوال اینجا بود که تکلیف آموزش و اداره‌ها و… چه بود؟ دوستان اشاره کردند شاید به خاطر ماه رمضان باشد که در کشورهای عربی به این شکل است.

پروا جان شهر فز را به سمت مالاگا، اسپانیا ترک کرد. و دست ما را گرفت به کلیسایی متروکه مابین سویا و مالاگا برد که حیاتی پر از درخت پرتقال داشت و پرتقال‌هایی روی زمین افتاده بودند، گویی پرتقال باریده بود! و زیبایی‌های خانه‌ای که در آن ساکن بود را به ما نشان داد. و از لحظات سخت سفر، رانندگی در کوچه‌های بسیار باریک شهر سویا، در سه ساعتی مالاگا، تا پیدا کردن جای پارک ماشین گفت و اینکه چالش‌ها از ما آدم‌های قوی‌تری می‌سازند و از لذت کشف و شهود گفت. قرار بود از مالاگا به سمت لندن برود. و بقیه‌ی سفر را در کنار ما، بصورت آنلاین بماند.

اما در بخش دیگر سفر، همراه عرفانِ عزیز به سمت شهر کوهستانی اِفران، فاس جدید، رفتیم. که شهری امروزی و مدرن بود. نماد شهر افران شیر سنگی است. و عرفان عزیز با شیر سنگی درونش گفت‌وگویی کرد.
در کوچه پس‌ کوچه‌هایِ افران آلوچه چیدیم و به خانه‌ای خالی از سکنه و رها شده میان آنهمه خانه‌‌های شیک و امروزی رفتیم. به دنبال زندگی نزیسته‌ و خاطرات نداشته‌مان گشتیم!
با عبدالسلام و پدرش آشنا شدیم و با اسبی که شبدیز نامیدیمش به سفری جادویی و رویایی رفتیم. اِکرام مادر عبدالسلام چای مغربی آماذیغی درست کرد و با خیارهای حلقه شده و شیرینی از ما پذیرایی کرد. سپس در زاویه‌ی عبدالسلام نیایش کردیم.
در نهایت با بستن در خانه‌، سفر در ظاهر به پایان رسید هرچند همه می‌دانستیم در درون ما کماکان ادامه دارد.
عرفان در فرودگاه از کیفی پارچه‌ای عکس گرفت که جز سه حرف ع ش ق بقیه حروف پس‌زمینه بودند. و برایمان نوشت: از میان همه‌ی حروف جهان تنها سه حرف به کارم آمد ع ش ق. و در جایی دیگر باز نوشت: ما دیگر هرگز از این سفر باز نخواهیم گشت!
در فرودگاه کارت پروازها را دستی می‌نوشتند و لیست مسافران را هم با خطی خوش.
دیدن جناب برزو نابت، نویسنده‌ی خوب و رمان‌نویس ایرانی، در متروی آیندهوفن یکی دیگر از اتفاق‌های عجیب سفر بود و جمع شصت و شش نفره‌ی ما در آخرین لحظات به شصت و هفت نفر رسید.
ایشان شب گذشته، به شهر ایندهوفن آمده بودند برای دیدن دخترشان و اتفاقی در همان ساعت، همان قطار و از همان دری وارد شدند که عرفانِ عزیزِ ما وارد شده بود! ایشان سفر را تا حدی ماجراجویانه و شجاعانه خواندند. و گفتند: مراکش مقصد آدم‌های سخت‌گیر نمی‌تواند باشد.

ناگفته نماند مراکش کوه‌هایی دارد که محل کشت ماری‌جوانا و حشیش است و بسیار ارزان‌تر از اروپا. برای همین خیلی از اروپایی‌ها به مقصد آن کوه‌ها می‌آیند. و عرفان تاکید کرد که هر کس دنبال هر چه باشد، همان را خواهد یافت، در هر جای جهان که باشد.

عزیزی به مکالمه‌ی پاندا و اژدها اشاره کرد و من برای پایان سفرنامه‌ی کوتاهم همان مکالمه را اینجا می‌آورم:
پاندای بزرگ پرسید: کدومش مهم‌تره،
سفر یا مقصد؟
اژدهای کوچک گفت: “همسفر”

 

((قابل ذکر است که تکه‌های مختلف سفر را از نگاه‌های زیبای همسفرانم وام گرفته‌ام و به شکلی منسجم کنار هم قرار داده‌ام.))

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *