یورشی سبز

معمولا عکس‌های مورد علاقه‌اش را در گالری ذخیره می‌کرد. زمانیکه مطلبی می‌نوشت، سری به گالری عکس‌ها می‌زد و با توجه به حس و حال خودش و موضوع مورد نظر، یک یا چند عکس را انتخاب می‌کرد.

به ندرت پیش می‌آمد عکسی را بدون اینکه با آن ارتباط گرفته باشد، انتخاب کند تا صرفا صفحه‌ی مطلبش بدون عکس نباشد.

عکس این ماشین هم مدتی بود در گالری‌اش خاک می‌خورد تا اینکه یک لحظه احساس کرد، چقدر متفاوت‌تر از قبل دوستش دارد. چقدر احساسِ نزدیکی به این عکس داشت.

حتی برای لحظه‌ای فکر کرد، بخشی از خودش را دارد می‌بیند!

شاید هم اصلا خودش بود، ماشینی پنجر، با پنجره‌هایی که یک در میان شیشه ندارند، چراغ‌های شکسته و زنگی که به جانِ تن و بدنِ فلزی‌اش افتاده.

 

به گیاه‌های رونده فکر کرد. گیاهانی که به خودیِ خود زیبا هستند. اما همین گیاه‌ها زمانی که در دل خانه‌ای متروک، ماشینِ زنگ زده‌ی کنار خیابان یا سر مزاری با سنگی شکسته یورش می‌برند؛ همزمان حس‌های متناقضی در انسان بوجود می‌آورند، امید و ناامیدی، زندگی و مرگ، شکوفایی و سرکوب.

در کنار زیبایی و سرسبزی همیشگی‌شان، حسی از ویرانی، زوال، خسران را هم تداعی می‌کنند.

و این دو حسِ پارادوکسیکال چنان انسان را گیج و سرگردان می‌کنند، که نمی‌داند برای زیبایی‌شان ذوق کند، یا از تصویر مرگی که نشانش می‌دهند، بگریزد!

گویی باید این یورشِ سبز را پذیرفت و به تبعاتش تن داد، حتی اگر دلتنگ هستی، حتی اگر حسِ نوستالژی به وجودت چنگ انداخته و از درون دارد تو را می‌بلعد.

طبیعت هم مثل همه‌ی عناصرِ دیگرِ جهان دو لبه‌ی تیز دارد و پیش‌روی بی‌رویه‌اش دل انسان را می‌لرزاند.

 

از زاویه‌ی دیگری هم می‌توان این عکس را دید.

آنچه مسلم است اینکه شکوفایی از درون باید شروع شود. و انسان تا زمانی‌که با تمام وجودش آن را درک نکند و درد ناشی از رشد را به جان نَخَرد، به خودشکوفایی نمی‌رسد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *