گرگی بر گلو، رسول رخشا

… و جدا می‌شوم از خویش

می‌روم به خراب و کجا

به این که زهر حرف‌هایم را بگیرم در کام

خیس

و بنشینم زیر سایه‌های سرب آسمان

تلخ

… حرف نمی‌زد

حرف نمی‌زدم

مثل خیلی وقت‌ها

که سکوت چتر سفیدی‌ست

زیر آفتابی که شب‌ها خوابش را می‌بینم.

به مردی به ناگهانِ رفتن فکر کن
به زنی…
به سقوطی از بلندی یک خواب
به صعودی از بلندای یک بام
به عصایی که به اژدها
به نیلی که به دو نیم
به حبابی که می‌ترکد
به نفسی که زنده می‌کند
به تکلم طیور به تکرار و توارد
به باران امشب برای آسمان سیاه
به هوای پس از باران
و روزهای سستِ سراشیب از خانه
به جمعه
به معجزه فکر می‌کنم
تو هم
به معجزه فکر کن

… و سکوت به سیاهی می‌زند
لابه‌لای دندان‌هایم

… هنوز هم که از پنجره‌ی اتاقم
به خیابان نگاه می‌کنم
شهری را می‌بینم
که پا روی پایش انداخته
دارد لِردهای قهوه‌اش را تف می‌کند.

… و تمام شب، بام‌های بی‌برف
و تمام ما، مرغ‌های یک پا
و هراس، غبار نازک روی پرده‌ها
وقتی که نور، تب‌خال‌های تو را بزرگ‌تر نشان می‌داد
و بوی تعفن از غربتی به غربت دیگر می‌رفت
-انگار جهان رو به اتمام است-
همه‌ی اینها را در نامه‌ای نوشته‌ام

بگذار باقی راه را با ماه
خلوت کنم از حرف‌های خودم.

اهواز برای ما فقط یک شهر نبود

و شاید روزی که گذشت
با قطاری به خواب تو بیایم
و در ایستگاه منتظر پیاده شوم
حتما با لبخندی و حرف‌های زیادی به دیدنم آمده‌ای
راه طولانی بوده است
و تنها تکرار خورشید بر سقف…
اما اختیارم را به دهان تو بسته‌ام
و شیرینیِ خرما و تلخیِ رفتن
از نخل‌ها
فقط یک نفر مانده در خیالم
و آن هم شبی که پرنده‌ها آزاد شدند
و باد بادِ شمال بود.
از خوابت که خارج شدم
خانه‌ای می‌بینم در انتهای کوچه‌ای بن‌بست
که پله‌های پیچش مار را به تنم می‌اندازد
و این درست مصادف بود با روزی که…

به احترام اهواز
که “دیگر تنها عکس کوچکی نیست”
در عکس‌های خانوادگی

به احترام تو
و راه‌آهنی که این شهر را به شهر تو می‌رساند
سکوت می‌کنم.

… جز تنهاییِ تاریک دم‌دمای غروب
هیچ‌کس در این خانه نیست.

… باید فکر کنم به چیزهای زیادی
باید خیلی چیزها یاد بگیرم
اما هنوز
هر روز صبح که بیدار می‌شوم
اندر خم همان کوچه هستم
که معشوقه‌ام را از من دزدیده است.

برف همه چیز را پنهان می‌کند

یک زن
یک مرد
یک زن
یک مرد
یک زن
یک مرد
یک زن
یک مرد
بی‌هیچ نشانی از خیابان‌ها می‌گذرد
و یک زن
رد پای مرد را بر برف‌ها پاک می‌کند.

قاب عکس

قاب را طوری ببند
تا در زمینه‌ی سربی آسمان
بنویسی آبی
بنویسی کوه
برف، درخت، پرنده
بنویسی صبح زود خرداد
و تا بخواهی به سطر بعد فکر کنی
پرنده از درخت پریده باشد.

سفر

 

لابه‌لای شمشادهای ظهر
چند پرِ کبوتر پیدا می‌شود
و صدای گربه‌ای که انگار گم شده است

از سفر بازگشته‌ای…

تو ترسیده‌ای… گنجشک
مثل وقتی که دیگر اتفاق افتاده است
مثل همین حالا
که باز گنجشک شده‌ای در دست‌های من
و این استعاره‌ای‌ست
که می‌تواند در آغوش من بال بزند.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *