گره‌های عاطفی

چه بسا حقیقت این است که

تا کسی ندیده باشدمان، وجود نداریم؛

نمی‌توانیم درست حرف بزنیم،

تا وقتی کسی به حرفمان گوش بدهد.

و در یک کلام، کاملا زنده نیستیم،

تا زمانی که دوست داشته بشویم.

((آلن دوباتن))

 

 

و گاهی این دوست داشته شدن چه بی‌رحمانه به فرد یا افرادی گره می‌خورد که هر چقدر هم زور بزنی، باز وصله‌ای نچسبی هستی میانشان. چون از جنس آنها نیستی، بحث بالا یا پایین‌تر بودن نیست، بحث خوب یا بد بودن نیست، بحث تفاوتی اساسی‌تر است. تفاوتی که بالاخره روزی از دُور خارجت می‌کند.

زمانی که از خانواده دوری، طبیعتا از بهترین و امن‌ترین جایگزین‌ها برایت می‌تواند گروه‌هایی هم‌راستای تفکر تو، علاقه‌های تو باشد ولی وقتی سبک زندگی‌ات، زیستت، جنس کلامت متفاوت از آنهاست، به طور ناخودآگاه جدایی‌هایی اتفاق می‌افتد.

مثال دیگری که به ذهنم می‌رسد، جمع دیگری است که سال‌ها طول کشید که فهمیدم زور زدن برای اینکه من را بپذیرند بی‌فایده است، چه برسد به اینکه دوستم داشته باشند!

البته که سخت بود رسیدن به این نقطه و بارها دلم شکست اما بالاخره پذیرفتم که مشکل آنها شخص من نیست، حتی خوب و بد بودنم هم نیست بلکه جایگاهی‌ست که در آن هستم. و زمانیکه به این مطلب پی بردم، دست از تلاش برداشتم، فکر کردم دارم مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرم با اینکه سعی می‌کردم بهترین خودم باشم، باز توقع خوب و خوب‌تر بودن داشتند، و بعضی مواقع از توانم خارج بود، دویدن به دنبال هدفی که مدام دورترش می‌کردند و من دیگر توانی برای ادامه‌ی مسیر نداشتم. حس کردم بی‌انصافی‌ست کارشان. و دست کشیدم از ادامه‌ی آن روش. حد و حدود عملکردم را در حیطه‌ای انتخاب کردم که خودم لذت ببرم و آسیب هم نبینم.

خیلی خوب است جایی باشی که احساس کنی با اهمیت هستی، دیده می‌شوی، دوست داشته می‌شوی با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایت، با همه‌ی نقاط قوت و ضعفت، با همه‌ی روشنایی و تاریکی‌های وجودت.

 

یاد جمله‌ای افتادم که نمی‌دانم از کیست: ترجیح می‌دهم،

به خاطر کسی که واقعا هستم،

ازم متنفر باشی.

تا اینکه به خاطر کسی که نیستم،

دوستم داشته باشی.

 

البته که رسیدن به این نقطه، اراده‌ای آهنین می‌خواهد. و چه بسیار آدم‌هایی گرفتار عشق یک طرفه که به در و دیوار می‌زنند تا اتفاقی بیفتد، اتفاقی که خود بهتر از هر کسی می‌دانند هرگز نخواهد افتاد. اما عشق همیشه توهمی شیرین می‌آورد که اگر خودت را به آن جریان بسپاری، چه بسا نابودت کند. البته که آن جریانِ دست و پا زدن و نادیده گرفته شدن، حتی حقارت کشیدن نمی‌تواند عشق باشد. به قول سهراب چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید…

یاد جمله‌ای انتخابی از کتاب “شجاعت مطلوب نبودن” که جایی خواندم افتادم:

آزادی

همانا این است که

برخی دوستت نداشته باشند.

 

ادامه دارد…

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *