گردبادِ واژه‌ها

آن هنگام که به دنبال مشتی واژه

از خواب پریدم،
تو را دیدم
که در جاده‌ای مه‌ گرفته

دور می‌شدی و
خودت را از واژه‌ها می‌تکاندی و
واژه‌ها را از معنا!
تو آرام آرام محو می‌شدی و
من هر چقدر واژه‌ها را جمع می‌کردم،

می‌گریختند و
هر چقدر تندتر می‌دویدم
دورتر می‌شدند!
از نفس که افتادم زل زدم
به دوردست‌ها،
به واژه‌هایی
که در افق به‌هم می‌پیوستند.
و به تو

که دوباره شکل می‌گرفتی و
این بار در مه‌ی از کلمات

به راه افتادی!
لای موهای من اما
گل‌واژه‌ای شکفته بود به رنگِ دوردست‌ها.

نمی‌دانم چرا آنقدر خوابم می‌آمد؟!

 

٭دردها
همیشه اشک نمی‌شوند.
گاه واژه‌ای می‌شوند
چون شبنم
و روی گلبرگ گل سرخی می‌نشینند!
یا قطره بارانی می‌شوند و
روی سفیدی کاغذ می‌چکند!
گاه هم گل‌واژه می‌مانند و
در انتظار شب‌پره‌یِ کوچکِ الهامی بکرتر

گوشه‌ی ذهن قرار می‌گیرند!

 

٭از درد به سکوت پناه می‌برم
از سکوت به واژه‌های شعر می‌رسم
و از شعر به سکوتی عمیق‌تر
و دردی بامعناتر!

 

٭واژه‌ها مُسَکن می‌شوند و
در سطرها تزریق!
و تو چون شاپرکی
می‌آیی و می‌روی
می‌آیی و می‌روی.
و روی گل‌واژه‌ای می‌نشینی.
و گرده‌های درد را از گلی به گل دیگری جابه‌جا می‌کنی.
این‌گونه است که

شعر متولد می‌شود!

 

٭شروع به نوشتن که می‌کنم،
من واژه‌ها را به دنبال خودم
به هر سمتی می‌کشانم.
ادامه که می‌دهم،
واژه‌ها
دست‌های مرا می‌گیرند و
به سفری هیجان‌انگیز می‌برند!

نپرس به کجا
که خودم هم نمی‌دانم!

 

٭و من مدام می‌دوم
در جاده‌ای که بنای رسیدن ندارد!
میان واژه‌هایی
که بنای شعر شدن ندارند!
گویی
رفتن و نرسیدن
خواستن و نداشتن
بودن و نشدن
زیستن و نمُردن
بخش جدایی‌ناپذیر سرنوشت ماست!

 

٭واژه‌ها هم
از ما می‌گریزند

از بس معنایشان را تغییر دادیم

در این جامعه‌ی مصلحت‌طلب!

 

٭سایه‌ای
که بر دیوار اتاق افتاده
روح شعرهای توست
که با موهای ژولیده و
دست‌های به خون آغشته
پیِ قربانی دیگری می‌گردد!

 

٭از تو می‌ترسم
ای الهه‌ی شعر!
چرا که شنیده‌ام
خدایان بیشتر از بنده‌ها
ظلم می‌کنند.
و خدایِ خدایان، الهه‌ی عشق،

شمشیری دارد
دو لبه با لبخندی خونین!

 

٭و تو می‌خواهی
شعری را بنویسی که
خیال متولد شدن ندارد.
آن هم برای کمی آرام شدنت!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *