آشفتگیِ بعد از کم‌خوابی

کمبود خواب داریم همه. هر طور برنامه را تغییر می‌دهیم که شب‌ها زودتر بخوابیم، مسئله‌ای پیش می‌آید و نمی‌شود.

 

صبح قبل از صدای آلارمِ گوشی از نگرانیِ خواب ماندن بیدار می‌شوی، ساعت پنج و نیم صبح است. فکرت هزار جا می‌رود. به درددل عزیزی که دیروز تلفنی با تو صحبت کرد، به اینکه پسرت هم بعید است ساعت ٦:٤٠دقیقه بتواند راحت بیدار شود برای مدرسه. از مشغول بودن تو و دیر برگشتنِ پدرش استفاده کرد و دیر خوابید دیشب. به اینکه همسرت دیشب خیلی دیر برگشت و دیرتر از همه خوابید و الان هم زودتر از همه بلند شده و رفته!

 

به زندگی در شهری بزرگ با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش، به اینکه بعد از حدود نُه ماه می‌خواهی به شهرت برگردی و کاش لااقل این روزها این اتفاق‌ها نمی‌افتاد، هر چند بیشتر که فکر می‌کنی فرق چندانی هم ندارد، سفر به زادگاهت در حد چند ساعت اول و دیدن عزیزانت لذت‌بخش است و بس. بقیه‌ی سفر بی‌قراری است و آشفتگی.

 

به خواب دم صبحت فکر می‌کنی و روانشناسی که در اینستاگرام فالو می‌کنی در خواب ورزشکار بود با کلی اداهای نچسب. به اینکه در اولین فرصت آنفالوش کنی.

به بقیه‌ی خواب که تو مسئول کارگاهی بودی که در اتاق کوچکی برگزار میشد پر از وسیله و قول دادی جلسه‌ی بعد مرتب‌تر باشد.

به اینکه شلوغی اتاق شبیه شلوغی‌های این روزهای توست. تمام روز را بی‌وقفه در حال انجام کاری هستی و این تکثر در کارها را تلاش می‌کنی وحدتی ببخشی. و گاه همین مشغولیت‌های زیاد و متنوع، تو را خسته‌تر از آن می‌کند که بهره‌ی درست و حسابی از آنها بگیری. حتی گاهی کارهای مهم مدام عقب می‌افتد و تَوهم فعالیت زیاد هم داری.

به نگار که در خواب گِله می‌کرد: مگه قرار نبود همدیگه رو ببینیم، چی شد پس؟

 

 

به اینکه کاش برای دو عزیزی که انتخاب‌های متفاوتی داشتند، اتفاق‌های خوبی بیفتد. یکهو نگرانشان می‌شوی، دعا می‌کنی. طلوع زیبای خورشید را تصور می‌کنی و در دلت با خدا حرف می‌زنی. از خدا می‌خواهی هوایشان را داشته باشد. به، به خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر هم فکر می‌کنی. کارهایی که مدام پشت گوش می‌اندازی و انگار از انجام دادنشان فرار می‌کنی، چلنج‌های پنج ماه اخیر که از بس فشار می‌آورد قرار بود تغییراتی در آن ایجاد کنی ولی به دلایل مختلف ماندگار شدی. البته که رشدت هم محسوس است کاملا.

به پاییزی که دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد فکر می‌کنی. پاییزی که پاییز نبود، نه بارانی، نه سرمایی.

لباس‌های گرم را برداشتی بعد از چند روز آلاخون والاخون بودن. با سیوشرت و لباس‌های کمی ضخیم‌تر هم کارت راه می‌افتد.

 

فکر می‌کنی چرا اول صبحی فقط بخش‌های تاریک هر واقعه و فعالیت و رابطه‌ای جلوی چشمت می‌آید. کمبود خواب داری فقط.

چند دقیقه‌ای چشم‌هات را ببند و منتظر باش تا زمان راهی کردن پسرت برسد. البته که بعدش هم خوابت نمی‌برد.

با دیدن آسمانِ پشت پنجره و شکوفه‌ی گل و دو کلمه حرف زدن با مرغ‌های عشق کنترل ذهنت را در دست می‌گیری و روز را عالی شروع می‌کنی پس به اتفاق‌های خوب فکر کن.

به صبحانه‌ای که قرار است آماده کنی و به آهنگ‌هایی که همراه صبحانه قرار است بشنوی.

به حس خوبی که در حین انجام یا بعد از انجام کارها تجربه می‌کنی. به ظهر که پسرت با کلی هیجان برمی‌گردد. به عصر و جمع شدن خانواده دورهم و چای عصرانه.

به تک تک اعضای خانواده‌ی پدری‌ات که دست روزگار هر کدام را جایی فرستاد و جمع شدن دورهم به رویایی می‌ماند، رویایی که لبخند روی لبت می‌آورد.

به عید فکر کن. به تعطیلات عید…

 

تصویر: اثری هنری از

lito_leafart@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *