کشف زیبایی در دلِ شب

 

دیروز صبح با فریاد پسرم از خواب پریدیم که دلدرد داشت. او را درمانگاه بردیم و آن چند ساعت چنان سخت گذشت و چنان پُر حاشیه بود که خیلی اذیت شدیم.

رگ دست را پیدا نمی‌کردند و تازه بعد از سه بار تلاش ناموفق، بی‌خیال سُرُم شدیم و فقط آمپول‌ها تزریق شد. پسرم به شدت ترسیده بود و من از نگرانی داشتم قالب تهی می‌کردم.

 

عصر پسرم را بیرون بردیم که شهر زادگاهش را بیشتر بشناسد. برگشتنی از کوچه‌ای رد شدیم که سایه‌هایش جذاب بودند و خستگی‌هایمان را کم کردند.

موقعِ عکس گرفتن کمی نگران بودیم که سوءتفاهمی پیش نیاید.

 

اما همه چیز خوب پیش رفت.

عکس‌ها نه حرفه‌ای هستند و نه در یک قالبِ هندسیِ هم شکل، اما عاشقانه گرفته شده‌اند.

 

و کی فکرش را می‌کرد سایه‌ها هم نجات‌دهنده باشند!

و کی فکرش را می‌کرد این بار ما خاطره‌سازی می‌کردیم به جای خاطره‌بازی!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *