کتاب مردی با کلاه مشکی، پالتوی مشکی و کفش آبی

کتاب مردی با کلاه مشکی، پالتوی مشکی و کفش آبی نوشته‌ی آقای فرهاد پیربال نویسنده‌ی کُرد است که این روزها با ترجمه‌ی خوب آقای آکو حسین پور توسط نشر نیماژ وارد بازار کتاب شده است، داستان بلند حادثه محوری است که در بیست و یک بخش با سه راوی روایت می‌شود. کتابی که به جنگ و تاثیرات آن از جمله مهاجرت‌های اجباری، پناهندگی، ملال و تنهایی به خوبی می‌پردازد. ما در این کتاب با انسان‌های مسخ شده‌ای روبرو می‌شویم که خواب تنها پناهگاه آنها است. واژه‌ی خواب و بیداری بارها در داستان تکرار شده است و موتیفی از زندگی تکراری، پوچ و خالی از ارزش این پناهندگان کُرد جوان است. نویسنده به خوبی پیوندی بین فرم و محتوا ایجاد کرده است. به نحوی که فصل دوم و چهارم عینا تکرار شده است و پاراگراف زیر در شش فصل از ده فصل مربوط به یکی از راوی‌ها، با کمی تغیر در واژه‌ها، تکرار شده است.

((صدای چک چک شیر آب خفه‌ات می‌کند. خفه‌اش می‌کنی. برمی‌گردی. به سیگارت پک می‌زنی. بی‌صدا به هیچ خیره می‌مانی. صدای اهم… اهم… پیرمرد آلمانی همسایه‌ات از دست شویی واحد کناری می‌آید. باد معده‌اش را خالی می‌کند و بعد اهم… سرفه می‌کند… باد معده… سرفه… باد معده… باد معده… بعد صدای پایش دور می‌شود. نمی‌توانی در اتاق بمانی. دوست داری بروی و مجله‌ای بخری و… ))

داستان دیالوگ‌محور است. خواننده در طول داستان با تک‌گویی‌های درخشانی مواجه می‌شود که به عمق دلهره و نگرانی و ترس‌های شخصیت‌های داستان پی می‌برد. استفاده‌ی نویسنده از تکنیک فلش بک هم به شناخت بیشتر از شخصیت‌ها و دنیای آن‌ها کمک می‌کند .

داستان با روایت ماموستا فریدون مشیر مصطفی، با زاویه دید اول شخص شروع می‌شود. ماموستا فریدون که در اربیل معلم شیمی بوده است، حدود یک سال و نیم است به مالمو، شهری در سوئد، پناهنده شده است. فریدون در تلاش برای اوردن زنش، تانیا و بچه هایش سما و سمیان به سوئد است. خانواده ی او توسط یکی از اعضای باند قاچاق بین المللی به نام گیلان گارانتی که از بستگان خانواده‌ی پدر تانیا است از اربیل خارج و در استامبول اسکان داده می‌شوند تا به اروپا منتقل شوند. قاچاقچی ها به پدر زنش می‌گویند آنها را صحیح و سالم به محمد رحیم شوانی، برادر تانیا، در ایتالیا سپرده اند! این در حالی است که فریدون بعد از جستجو متوجه می‌شود محمد سال‌ها قبل از فلورانس به پاریس و نهایتا به برلین رفته است. جستجوی فریدون برای پیدا کردن سرنخی از محمد و خانواده‌اش چنان دلهره‌آور و همراه با تعلیق است که جذابیتی خاص به داستان می‌دهد.

در بخش دوم روایت‌ِ روزمرگی‌های محمد رحیم شوانی را با زاویه دید دوم شخص می‌خوانیم. او دانشجوی کُردِ مهندسی معماری در ایتالیا بوده است. با شروع جنگ ایران و عراق، کاهش ارزش دینار عراق و ممنوع شدن ارسال پول برای دانشجوهای دانشگاه‌های اروپایی مانند بسیاری از دوستانش مجبور به ترک تحصیل می‌شود. سفارت اصرار به بازگشت انها و فرستادن‌شان به خدمت سربازی دارد، این شرایط برای دانشجوهای کُرد از جمله محمد دردسازتر هم هست چرا که به محض بازگشت به عراق، بنابر رفراندوم صدام علیه کُردها در جریان خودمختاری آنها، محکوم به مرگ می‌شوند.

محمد بعد از سال‌ها آوارگی با نام جعلی سیروان حکمت بابان به کشور المان پناهنده شده است و به مدت یازده سال نگهبان شبانه‌ی هتلی در برلین است. خانواده‌اش از آوارگی او اطلاعی ندارند، آنها فکر می‌کنند، او همچنان در ایتالیا زندگی می‌کند. از طرفی محمد از طریق دوستانش می‌داند خانواده‌اش مثل بسیاری از کُردهای دیگر از کرکوک به اربیل فرار کرده‌اند، خواهرش ازدواج کرده و دو بچه دارد. دلهره‌ها و نگرانی‌های محمد برای لو رفتن اسم واقعی‌اش و مشکلاتی که با این تغیر نام برایش بوجود می‌آید، در قسمت‌های مختلف کتاب به خوبی به تصویر کشیده شده است. بخشی از روزمرگی محمد را با هم می‌خوانیم:

(( مردم تازه از خواب بیدار شده‌اند و سرکار می‌روند، اما تو تازه کارت را تمام کرده‌ای و می‌روی که بخوابی! هزار نفر از درهای قطار پیاده می‌شوند و هزار نفر دیگر سوار می‌شوند. هر روز همان داستان، همان سگ دو زدن، همان شلوغی، همان چهره‌ها، همان سوار شدن، همان پیاده شدن. ))

 

بخش‌های اول تا بیستم بصورت یک در میان توسط فریدون و محمد روایت می‌شوند. که با آمدن نامه‌ای برای محمد با نام واقعی‌اش، این دو روایت بیشتر و بیشتر به هم گره می‌خورند. در نامه محمد به کافه‌ای دعوت شده است. محمد در کافه با یکی از سران باند قاچاق بین‌المللی که کلاه مشکی، پالتوی مشکی و کفش آبی پوشیده است، ملاقات می‌کند. نکته‌ی قابل توجه اینکه پوشش مرد قاچاقچی در کافه که اسم داستان هم از آن گرفته شده است، نمادی است از انسان‌هایی مسخ شده. بطوریکه سایر اعضای باند قاچاق انسان از جمله کریم مینی‌بوسی، طاهر تریاکی هم این پوشش را دارند و بصورت تکان‌دهنده ای ماموستا فریدون در فصل پایانی هم چنین پوششی دارد! محمد در این ملاقات متوجه می‌شود، فردی خود را محمد معرفی کرده است و شش هزار و پانصد دلار تانیا را که دستمزد قاچاقچی‌ها بوده، بالا کشیده است. به همین دلیل تانیا و بچه ها به استامبول برگردانده شده‌اند!

در بخش پایانی نویسنده، دکتر فرهاد پیربال، بعد از گذشت حدود نه و نیم سال از ماجرا، بصورت اتفاقی با معلم شیمی‌اش، ماموستا فریدون در کافه‌ای در ژنو ملاقات می‌کند و فریدون ادامه‌ی داستان زندگی‌اش را بازگو می‌کند. لازم به ذکر است که نهایتا معلوم نمی‌شود چه کسی از رفتن محمد از ایتالیا اطلاع داشته، خود را محمد جا زده و دستمزد قاچاقچی‌‌ها را بالا کشیده است؟ تانیا و بچه‌ها کجا بودند آن مدت؟ گویی هدف نویسنده به تصویر کشیدن کلیت زندگی انسان ها در مهاجرت‌های اجباری بوده است. از طرفی خواننده با پایانی غافلگیرکننده مواجه می‌شود که در داستان به زبان اصلی از طرف خرده روایت‌هایی در طول کتاب حمایت می‌شود اما در ترجمه به دلایلی حذف شده اند. در طول داستان با خرده روایت‌هایی ازدیگر مهاجران کُرد از جمله روژیار، نوزاد نجیب رواندزی، ثروت سعیدی و … نیز مواجه می‌شویم.

 

 

با هم بخش‌هایی از کتاب را می‌خوانیم:

٭ساعت نداری. ساعت به چه کارت می‌آید؟ فقط ساعت هشت مهم است. هشت. هشتِ غروب باید به هتل رسیده باشی. ساده است. نیم نگاهی به داخل یکی از مغازه‌های توی مسیر ولگردی‌ات…

زندگی یک ساعت است. ساعتی خاک گرفته و منگ. هشت صبح به سمت خانه می‌روی، هشت شب هتل. هشت مهم است. هشت. از خواب که خسته می‌شوی، به خیابان می‌روی، شاید قهوه خانه… شاید خیال‌بافی… ساعت چند است؟

 

٭ چند سال گذشته است؟ یازده سال زندگی‌ات خلاصه شده در ساعت چهار تا هشت غروب. یازده سال تکرار. یازده سال زندگی چهار ساعته. یازده سال سکوت. یازده سال است صبح از خواب بیدار نشده‌ای. یازده سال است ناهار نخورده‌ای. شب‌های اروپا را ندیده‌ای. یازده سال است شب را روی این صندلی گذرانده‌ای.

 

٭اگر کسی یا چیزی در زندگی‌ات باشد که دوستش داشته باشی و به آن وابسته باشی، همان چیز یا همان کس نجاتت می‌دهد، به تو امید می‌دهد وهمیشه بیدار و زنده نگهت می‌دارد!

 

٭پس اینطور. همه چیز از اینجا شروع می‌شود. اوایل هرچه پول داری خرج می‌کنی و هیچ پولی برایت نمی‌ماند، بعد از خانه‌ات بیرونت می‌کنند، بی‌ جا و مکان می‌مانی و جایی پیدا نمی‌کنی که در آن بخوابی. بالاخره جایی از شدت گرسنگی و بی‌خوابی چشم‌هایت سنگین می‌شوند، خوابت می‌برد. بیدار می‌شوی، می‌بینی ((کلوشاغ)) هستی.

پاورقی مترجم: کلوشاغ به فرانسه یعنی کارتن خواب

 

٭کاش می‌دیدی آن هجده هزار دلاری که داشتیم ما را در چه باتلاقی انداخته است! حتی یک سوئدی ثروتمند هم آرزوی این پول را دارد! هر سوئدی‌ای اگر هجده هزار دلار داشته باشد، می‌تواند بهترین زندگی را با آن بسازد. ولی توی دست ما به یک مار سیاه تبدیل شد و به گردنمان پیچید.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *