کتابخانه‌ی جادویی من

کتاب “کبریت خیس” و “شاعری با یک پرنده‌ی آبی” را از کتابخانه‌ی خانه پدری-مادری برداشتم و به زودی باید آنها را برگردانم.

عجیب است که هر بار که کرمانشاه رفتم، کتاب مناسب حس و حالم را پیدا کردم. و گاه فکر می‌کنم چقدر حیطه‌ی مطالعه‌ام تغییر می‌کند. فارغ از اینکه این مسئله برای این سن و سال خوب است یا بد، حس زنده بودن و پویایی بهم دست می‌دهد.

از زیباترین سفرهایم، اندک زمان‌های‌ست که میان بدو بدوهای سفری نهایتا دو سه روزه، چند ساعتی را خلوت کنم و کتابی بخوانم.

یادم است زمانی که رسم‌الخط کُردی را یاد گرفته بودم هر بار کتاب شعر یا داستانی به زبان کُردی را برمی‌داشتم و با کلی تپق و مِن مِن‌کُنان می‌خواندم. بابا کنارم بود و کلمه‌های سخت را معنی می‌کرد، ضرب‌المثل کُردی مرتبط با آن موضوع را اگر به خاطر می‌آورد برایم می‌گفت و فقط خدا می‌داند که سال‌های اخیر از تک تک لحظه‌های کنار او بودن که زیاد هم نبوده، چقدر لذت برده‌ام، هر چند همیشه لذتی همراه با دلهره. بگذریم. بابا هم از اینکه می‌توانست حمایتم کند، حسابی کیفور می‌شد.

بعضی بازه‌های زمانی سراغ کتاب‌های روانشناسی و توسعه فردی می‌رفتم، گاهی سراغ رمان‌ها می‌رفتم، گاهی سراغ مجموعه داستان‌ها و گاه سراغ دفترهای شعر.

گاهی کتاب نویسنده‌های ایرانی چشمم را می‌گرفت و گاه خارجی. به ندرت سراغ کتاب‌های سیاسی، فلسفی، مکاتب ادبی و نقد و نظریه‌ها و… رفته‌ام مگر برای پیدا کردن جواب سوالی.

همیشه بیشترین ذوق را زمانی می‌کنم که کتابی چاپ تمام را آنجا پیدا می‌کنم.

هنوز بعضی کتاب‌ها را که دو جلد از آنها در کتابخانه موجود هست را با هماهنگی، برای خودم برمی‌دارم.

خلاصه آن کتابخانه در اتاق جلویی که همیشه چند گلدان زیبا روی طاق پنجره‌هایش که به حیاط راه دارند، چشم آدم را می‌گیرد، انگار جعبه‌ی جادویی‌ست که هرگز دست خالی و ناامید رهسپارم نمی‌کند.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *