بشقاب بندزده

 

٭این روزا بیشتر از همیشه حس می‌کنم یه عالمه حرف نگفته دارم، یه عالمه خشم، بغض، درد. که دلم می‌خواد بریزم‌شون بیرون و از دستشون خلاص شم. مهم نیست چطوری. مهم اینه بتونم فریادشون بزنم. و جالبه که حس می‌کنم بخش عظیم این مسیر از راه پر پیچ و خمِ نوشتن می‌گذره.

به تصویر این بشقاب نگاه می‌کنم. می‌تونم یه جمله عاشقانه براش بنویسم:

٭کاش بشقابی بودم لب‌پر

در دست‌های همیشه سبز تو!

٭کاش کاسه‌ای بودم

که در دست‌های تو بندکشی می‌شدم

بعد از شکستن!

می‌تونم کمی افق دیدم رو تغیر بدم و بنویسم:

٭زیباست

به اندازه‌ی زخم‌هایش!

یا بنویسم:

٭دوباره سرپا می‌شیم

در رویای زندگی‌!

ولی دلم می‌خواد حسی نزدیک‌تر به خودم رو بنویسم:

٭٭٭چقدر شبیه‌ایم

من و این کاسه‌ی بند بند امشب!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *