چرا تلفنی حرف زدن کابوسی‌ست؟

یک وقت‌های سخت می‌گذرد. دنیا چنان سیلی‌ای به صورتت می‌زند که شوکه می‌شوی. اصلا انگار زمین زیر پایت را کشیده‌اند و تو چنان زمین خورده‌ای که مدتی طول می‌کشد، خودت را جمع و جور کنی. مدتی طول می‌کشد به خودت بیایی و همه چیز را به نیرو و قدرت برتر بسپاری.

یادم است، استاد راهنمای من معمولا تلفن هیچ‌ یک از دانشجوهایش را جواب نمی‌داد. از آن قشر اساتیدی بود که به شدت معتقد بود دانشجو باید دنبال استادش بدود. و ما می‌دانستیم که گاهی رسما دنبال نخود سیاه هستیم. طبیعتا وقتی به ایشان زنگ می‌زدم، یا سوالی داشتم، یا برای تعیین زمانِ ارائه‌ی مطالب پایان‌نامه‌ام آن هم با کلی اگر و اما بود. زمانی که گوشی را برنمی‌داشت، ذهن من و متعاقبش تمام برنامه‌هایم بهم می‌خورد. برای من که هر بار باید حدود ششصد کیلومتر را طی می‌کردم که بروم آن هم با بار شیشه، کم کم زنگ زدن به استادم کار استرس‌زایی شد. از تهیه‌ی بلیت گرفته تا شرایط آب و هوایی و جسمی‌ام.

با مهاجرتم اجتنابِ من از تماس تلفنی مشهودتر شد. چرا که جز چت کردن، تنها راه ارتباط با خانواده، اقوام و دوستانم تلفنی صحبت کردن، بود و هست. برای همین ابتدای روز که سرحال‌ترم تماس‌هایم را می‌گیرم، مخصوصا اگر بخواهم کوردی هم حرف بزنم که به شدت نیاز به تمرکز دارم! خدا را شکر نزدیکانم در جریان شرایطم هستند. بنابراین با بی‌میلی‌ام برای تماس‌های دم عصر و شب‌ کنار آمده‌اند و می‌دانند در این بازه‌های زمانی تلفنی صحبت نخواهم کرد مگر به اضطرار، همچنین با دیر به دیر تماس گرفتنم.

هنوز هم موقع حرف زدن با تلفن حتی با نزدیک‌ترین افراد و در آرام‌ترین شرایط تند تند راه می‌روم، نفس نفس می‌زنم، خیس عرق می‌شوم، … خلاصه وقتی به خودم می‌آیم، انگار کوهی را جابه‌جا کرده‌ باشم، خسته، کلافه‌ و پر از تنشم.

قبل‌ترها همه را از چشم استاد راهنمام می‌دیدم تا همین چالش اخیر که بوجود آمد، متوجه شدم، چون اهل تلفنی حرف زدن نیستم، در زمان‌های بحرانی ناخوداگاه تلفنی صحبت کردن برای همفکری و مشورت و… بیشتر می‌شود؛ حجم بیزاریِ من هم از آن به تبع بیشتر. اگر نگویم بیشتر از هشتاد درصد مشکلاتم در این رابطه از روزهای آماده شدن برای دفاع از پایان‌نامه‌ام آن هم در شرایط حساس بارداری ناشی می‌شود اما بخش عمده‌ای به واسطه‌ی آن مسئله بوده است، طبیعتا بقیه هم به خاطر تماس در زمان‌های بحرانی. می‌گویند پرسیدنِ سوالِ درست، خود نیمی از جواب است. و همینکه منشاءها مشخص می‌شود می‌توان کلی راه حل برای مشکل پیدا کرد. برای همین نگران نیستم.

از اینها بگذریم این روزها دارم کارهای شخصی‌ و مورد علاقه‌ام را سر و سامان می‌دهم و طبیعتا ممکن است کمتر سراغ‌شان بیایم در ماه‌های آینده. چرا که باید مسیر دیگر و اضطراری‌تری را طی کنم، نه به خاطر خودم صرفا، که بیشتر به خاطر شرایط خانواده‌ام. کمی حس دلتنگی می‌کنم اما می‌دانم از عهده‌‌اش برخواهم آمد.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *