چند وقت است…

پسرت را بعد از چند روز با دلهره راهیِ مدرسه می‌کنی. امیدواری که سرفه‌های ته مانده‌ی بیماری‌ سراغش نیایند.

کلی برنامه توی ذهنت می‌آید برای خلوتی چند ساعته که بعد از مدت‌ها دست داده، اما می‌بینی، روبراه نیستی! به زبان بدنت گوش می‌سپاری و بی‌حال دوباره دراز می‌کشی!

با تنی کوفته‌تر بیدار می‌شوی و کلی خواب‌های عجیب و غریب که ذهنت را مشغول کرده‌اند.

نوآفن می‌خوری چون دیگر تحملِ درد را نداری. سعی می‌کنی فشار انجام دادن کارها را از روی خودت برداری. یازدهمین روزِ بیماری‌ است و قاعدتا باید تمام می‌شد هر ویروسی که بود. اما گویی هنوز بدنت درگیر است و فقط یک تایم‌هایی سبک‌تر هستی که جسته گریخته بعضی کارها را انجام می‌دهی و بعضی پروژه‌ها را زخمی‌ می‌کنی که بدانی هنوز در مسیر هستی، حتی اگر کُند، حتی اگر با تلورانسی ضعیف.

چند وقت است دلت می‌خواهد از داستان “قطار خرمشهر- تهران” مهشید امیرشاهی بنویسی که دوست عزیزی گفت داستان “عبور” است و در همه‌ی باکس‌ها عبور را درک می‌کنی، از سنت به مدرنیته، عبور از شهرها، گذر از داخل واگن‌ها و…

دلت می‌خواهد داستان “امپراطوری” از کتاب آتش‌بازیِ ریچارد فورد را دوباره بخوانی و دلیلی که باعث شد داستان “قطار خرمشهر به تهران” تو را یاد این داستان بیندازد، را با جزئیات بیشتری پیدا کنی.

چند وقت است دلت می‌خواهد از چارلز بوکوفسکی بنویسی، آنقدر بنویسی و بنویسی تا بفهمی چرا جزء تاثیر گذارترین نویسنده‌هاست برایت؟ تو که حتی تمام آثارش را نخوانده‌ای، تو که هر بار تفسیری متفاوت از جمله‌ی روی مزارش”Don´t Try” به ذهنت می‌رسد، تو که …

چند وقت است دلت می‌خواهد از مرغ‌های عشق پسرت بنویسی و اتفاق‌هایی که بعد از تخم گذاری و از دست دادن تخم‌ها و یکی از جوجه‌هایشان برایشان افتاد.

چند وقت است دلت می‌خواهد از فیلم‌هایی که می‌بینی و از حس‌های آشنایی که دوباره کشف می‌کنی، بنویسی. گویی با آن فیلم‌ها به یاد می‌آوری خودت را، حس‌ها و تجربه‌هایت را. و می‌بینی تو هم آن‌ها را تجربه کرده‌ای ولی حتی وارد نوشته‌های روزانه‌ات هم نشده‌اند!

چند وقت است دلت می‌خواهد یکی دو شعر را ویرایش کنی، روی آنها وقت بگذاری.

چند وقت است مجموعه شعرهای شاملو را در قفسه‌ی کتابخانه گذاشته‌ای و لذت جرعه جرعه نوشیدن شعرهاش را نچشیده‌ای.

چند وقت است سفر چند روزه‌ای نرفته‌ای و سبک و بی‌دغدغه نبوده‌ای یا حتی چند قدمی توی محله نزده‌ای.

دلت می‌خواهد کمی همه چیز خوب پیش برود تا سری به آرایشگاه بزنی، موهایت را رنگ کنی، تمرینها و کلاس‌ها را جاندارتر پیش ببری، خودت را برای کنسرت آماده‌ کنی، لااقل کارهای پزشکی ضروری را ردیف کنی که مدام عقب می‌افتند.

داری به همین “چند وقت‌ها” فکر می‌کنی که از مدرسه زنگ می‌زنند.

باید دنبال پسرت بروی که حالش خوب نیست. فکر می‌کنی با ترافیک خیابان نزدیک مدرسه و نبود جای پارک چقدر طول می‌کشد به بچه برسی که کمتر اذیت شود؟

و به یک آن تمام “چند وقت‌ها” دوباره رنگ می‌بازند، حتی داستان کوتاه

My lady love, my dove که قرار بود به زبان اصلی بخوانی و هنوز پرینت آن را هم نگرفته‌ای!

 

می‌دانی این روزها هم می‌گذرند.

خیلی روزها را تا شب دویده‌ای و از شدت خستگی حتی بی‌مسواک زدن، خوابت برده بی‌آنکه قدر آن لحظه‌های نابِ سلامتی را بدانی.

این بیماری‌ها گویی تلنگوری‌ هستند…

 

تصویر:

عکسی زیبا از صفحه‌‌ی

ueno_farm@ که یادم می‌اندازد

دنیا پر از زیبایی‌ست.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *