چرا شب است هنوز؟

کاش طلوع می‌کرد خورشید!

کاش تاریکی و درد را،

نور و درمانی بود و

بی‌کسی و هجر را یار و نگاری!

 

کاش روز

تکه‌ پاره‌هایی از شب نبود!

و شب، ناله‌هایی پیوسته!

 

کاش می‌شد برخاست از این کابوس

چون پروانه‌ای از دلِ پیله،

یا که ققنوسی از میانِ خاکستر!

 

کاش می‌شد

لااقل بُرد کوله‌بارش را

همچون باد که با خود بُرد

دلتنگی‌ِ گَرده‌‌های گل را و

باران که شُست

بغض‌های ناودان را!

فقط ای کاش…

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *