پنهان در میانِ خوابی!

 

قبل‌ترها شغلی که همیشه در ذهنم بود استاد دانشگاه شدن بود. می‌توانستم ساعات کلاس‌ها را طوری تنظیم کنم، روزهایی که نمی‌توانم بروم، به راحتی کلاس جبرانی برگزار کنم و…

محیط آموزشی همیشه برایم از امن‌ترین، آرام‌ترین و جذاب‌ترین محیط‌ها بوده و هست. تجربه‌های کوتاه مدتی هم داشته‌ام اما استانداردهایش بسیار پایین‌تر از آنچه بود که در ذهن داشتم.

 

همیشه نیم نگاهی به جهانگردی هم داشتم، زندگی کولی‌وار و بی‌هیچ وابستگی دنیایی‌ای. اما از محدودیت‌های اجرایی بودنش هم می‌گذشتم، روزهایی از ماه را چنان سیستم بدنم بهم می‌ریزد، که حتی یک درصد هم نمی‌توانم به آن فکر کنم. روزهایی که باید لااقل خیالت راحت باشد جای دنج و گرمی هست تا آن دوره را بگذرانی.

 

بعد از فارغ‌التحصیلی که ناچار شدم خیلی چیزها را کنار بگذارم، فقط دلم می‌خواست در شاخه‌ی مرتبط با علاقه‌ام فعالیت داشته باشم. از اینکه فعالیت‌هایم در راستای علاقه‌ام نباشند و با کنار گذاشتن‌شان، دست‌هایم خالی‌ شوند دوباره، وحشت داشتم.

این روزها هم دلم می‌خواهد تا جای ممکن فعالیت‌هایم به خودم، علاقه‌ها و زندگی‌ام مرتبط باشند.

آنقدر‌ زمان کوتاه است و زود می‌گذرد که بهترین راه همین است. خودم شخصا امتیازهایی را هم برای این تفکر از دست داده‌ام ولی فکر می‌کنم باید آن بهاها را پرداخت می‌کردم تا روزی به آنچه می‌خواهم برسم.

اما فعالیت در حوزه‌ای کاملا فکری، در کنار زیبایی‌ها و محاسنش، عیب‌هایی هم دارد. و آن هم نیاز به انجام فعالیتی جسمی در کنار آن فعالیت فکری‌ست تا از انزوا و فرسایش دور بمانی. و اینجا بود که موسیقی به زندگی‌ام وارد شد و …

 

 

عزیزی چند روز پیش، این کلیپ کوتاه را که خودش ضبط کرده بود، برایم فرستاده بود. مثل خیلی کلیپ‌های دیگر دیده بودمش و فقط شاید از این نظر متفاوت بود که آن عزیز فرستاده بودش.

امروز صبح خواب ماندم و وقتی پسرم برای کلاسش بیدارم کرد، فقط یادم بود که تمام مدت خواب می‌دیدم.

گاهی خوابی می‌بینی که وقتی بیشتر به آن فکر می‌کنی، ابعاد جدیدی از آرزوها و رویاها و شخصیتت را رو می‌کند. از آرزوهایی که سرکوب شده‌اند و خودت بهتر از هر کسی می‌دانی چرا، چگونه و چه زمانی رها شده‌اند، تا آنهایی که حتی ازشان بی‌خبری!

عجیب اینکه تازه سر ظهر قسمت‌هایی از آن یادم آمد.

چیزی که خاطرم هست اینکه یکی از اعضای چنین گروهی بودم! خودم جا خوردم از به خاطر آوردنش. فکر کردم من که حتی به فکرِ دنبال کردن موسیقی بصورت حرفه‌ای نبوده‌ام، حتی یک بار هم به اجرای زنده فکر نکرده‌ام، این آرزو کی و از کجا آمده؟!

در اینکه به موسیقی علاقه دارم شکی نیست، در اینکه با شنیدن یک آهنگ می‌توانم بارها بمیرم و زنده شوم، شکی نیست. حتی یادم است بچه بودم زمانی که با آریای آبی رنگ بابا گردش می‌رفتیم، برگشتنی همانطور که گل‌هایی که از صحرا چیده بودم را در دست‌هایم گرفته بودم، بیرون را نگاه می‌کردم و شعری، ترانه‌ای، چیزی می‌خواندم. بزرگ‌تر که شدم کلیپ‌های خواننده‌ها را می‌دیدم محو آهنگ‌ها می‌شدم و فکر می‌کردم چقدر خوشبختند اینها. بعد به این نتیجه رسیدم که آنها هم مثل همه‌ی آدم‌ها در حال دست‌وپا زدن در مشکلات هستند. بعدش هم که درگیر درس و مشق و کنکور و ازدواج و بچه شدم. این روزها باز آنها و هر کسی که در راستای علاقه‌اش قدم برمی‌دارد را خوشبخت می‌دانم.

 

خلاصه اینکه حتی به خواننده بودن فکر کرده بودم، آن هم در سنی که درکی از این مسئله نداشتم که ضروریاتی هم می‌خواهد این شغل، مثل خیلی دیگر از شغل‌ها، اما اینکه به نوازنده شدن فکر کنم، آن هم در گروهی خیابانی، هرگز.

از سر ظهر کلیپ را چند بار دیدم، چه چیزی در آن هست که اینگونه مرا جذب خود کرده؟

هر چقدر فکر کردم جز سادگی، راحتی، رهایی و آزادی اعضای این باند چیزی به ذهنم نرسید. حسِ رها بودن‌شان هوس‌انگیز است واقعا.

البته که گروه‌نوازی چنان لذت‌بخش است که در کنار اضطراب‌هایش کلی حال خوب به تو می‌دهد. قبول دارم بعضی موقعیت‌ها را باید شخصا تجربه کرده باشی تا لذت نابش زیر دندانت مانده باشد و نمک‌گیرت کند. اما مدام دارم فکر می‌کنم چه چیز دیگری در این کلیپ مرا جذب کرده؟

راستی الان که این مطالب را نوشتم، بلکه دست از سرم بردارند، یادم آمد، داشتن کافه‌-رستورانی بزرگ، همراه کتابفروشی‌ای متفاوت و خاص شاید یک ماهی‌ست دارد قلقلکم می‌دهد. حس می‌کنم بودن در چنین فضایی، خیلی تجربه‌ی جذابی خواهد بود. اصلا برایم مهم نیست چطور و چه زمانی اتفاق بیفتد، یا حتی هرگز اتفاق نیفتد، همینکه بهش فکر می‌کنم حالم خوب می‌شود؟

خلاصه اینکه باید دید خواب‌ها و رویاها ما را به کجا می‌برند.

 

عکس: حمیدرضا امیری

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *