پنجره‌ای از نور ٢

 

.خبرها رسیده بود

دیگر کاری نداشتیم جز مُردن!

 

.سهم ما از پنجره‌، نوری بود

که به خوابِ دیوار آمده بود!

به دلِ رویا زده بود!

شاید

قایق کاغذیِ کوچک‌ِ آغوشی گرم

بادبا‌ن‌هایش را

به عطشِ لحظه‌ها باخته بود!

به سوگِ سحری کوتاه.

به سپیدیِ رنجی در راه.

سقفِ آرزو را هم، مدتی بود

باد با خود برده برد!

بادبادک رویاهایم اما

در نیلیِ نگاهت دلبرانه می‌رقصد!

 

 

 

.به روزی فکر می‌کنم که باید از این خانه بروم، مثل تمام خانه‌هایی که ترک‌شان کردم.

فکر می‌کنم، چگونه می‌توانم از این پنجره دل بکنم؟ چگونه جای خالی‌اش را میان وسایلم تاب بیاورم؟ کاش چمدانی جادویی داشتم که نورها، سایه‌ها و انعکاس‌های این خانه را که آمیخته به رویاهایم است، در آن می‌گذاشتم تا همیشه همراهم باشند. اما انگار مثل شاخه‌های یاس گذشته از دیوار خانه‌ی کودکی‌هایمان، فقط می‌توان در گوشه‌ای از ذهن نگه‌شان داشت.

می‌گویند معمولا زیباترین چیزها را نمی‌شود با دست لمس کرد، باید آنها را احساس کرد. پنجره‌ی من با اینکه لمس شدنی‌ست اما دوردستی‌ست دست‌نیافتنی! مرز خیال و واقعیت را برمی‌دارد. نور می‌شود و می‌گذرد از ترس، از ناامیدی، از تنهایی و از غربت، از… آری، نور می‌شود و می‌گذرد حتی از دیوار!

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *