پروانه

دیرگاهی بود
که گَردِ مرگ بر جهان پاشیده بود
که خورشید نمی‌تابید
باران نمی‌بارید
و برف خیالی بود
آنقدر دور
آنقدر محو
که حتی لبی را به لبخندی نمی‌آرایید
دل پروانه اما
پرواز می‌خواست
خیال رنگی‌اش گلزار می‌خواست
شکافت پیله را آرام آرام
رها کرد
تنِ زندانیِ خویش

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *