پرواز خود نماد رهیدن بود

٭زخمی که بر پیله ماند
آغشته به بویِ خوبِ رسیدن بود.
پروانه
میانِ همه‌ی گل‌ها
دنبال غنچه‌ای از جنس شکفتن بود!
دیگر هیچ پرنده‌ای
آواز رهایی سر نداد
که پرواز خود نمادِ رهیدن بود.

 

٭ازدحام کوچه‌های بی‌خوابِ بی‌چراغ،
سوت‌های شب‌گرد بی‌قرار،
تاریکی

رنجی ماندگار،
و سکوت

پرنده‌ای زخمی در آغوشِ انتظار
که می‌آمد و می‌رفت.
می‌آمد و می‌رفت.
نه زمان آرمیدن، نه خفتن بود.
در قلب‌هایمان
جوانه‌های درد در حال رُستن بود.
امید هم حتی
با هزاران رویا، روانه‌ی کشوری دیگر بود!

(امید و رویا نام دو دُرنای زیباست)

 

٭پس کجا مانده‌‌اند
امیدهایِ رنجیده
از این شب‌ِ پر تکرار؟
چرا هیچ صبحی

به دیدنِ این شبِ تار نمی‌آید و
سرنوشت‌ِ شب
چرا ماندن و پوسیدن و
دست به دامن رویا ساییدن بود؟!

 

٭کدام مست

شیشه‌ی شب را نشانه گرفت،
که تاریکی همه جا را فرا گرفت؟!

 

٭باران اشک‌هایم را شست

بسان موجی که گریه‌های عروس دریایی را!

 

 

٭عکس

aleksandrapiaseckasculpture@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *