پایستگی عشق

هر دو پدر را که بی‌شک از عزیزترین‌هایم هستند، بدون خداحافظی جا گذاشتم.

یکی را که با آن قد بلندش حالا زیر پتو چقدر کوچک شده بود و همان عصر خوابیده بود. وقتی دیدم همسرم فقط روی سرش رفت و از ترس بیدار شدنش نبوسیدش، من هم از دور بهش نگاه کردم و به خاطر سپردمش و بیرون زدم.

هر چند نمی‌دانستم فردا صبح ما را به یاد می‌آورد یا نه. و ممکن است زمانی یادش بیاییم و یکهو دلتنگ شود که دیگران حتی متوجه دردی که می‌کشد نشوند.

نیمه شب موقعی که از  بی‌خوابی به موبایلم پناه بردم بابا را در حال راه رفتن توی هال دیدم که از دردِ پا بیدار شده بود و برای تسکین درد موقع دراز کشیدن، راه می‌رفت. خسته که شد رفت و خوابید. شامی‌کباب‌ها را با مامان سرخ کردیم.

موقع آمدن رفتم کنار بابا دیدم دست‌هاش بیرون از پتو است و آرام خوابیده. سری قبل که بیدارش نکرده بودیم موقع خداحافظی، کلی گِله کرد. کاری که به ندرت می‌کند.

هر کاری کردم، دلم نیامد بیدارش کنم. تازه خوابش برده بود. دو بار آرام دست‌هاش را بوسیدم. فقط چهار انگشتی که بیرون پتو مانده بود و رگ‌های سبز آبی‌ای که برآمده بودند و روی پوستی به استخوان نشسته خودنمایی می‌کردند.

همزمان هم دلم می‌خواست بیدار شود، تا بغلش کنم و سرم را روی شانه‌اش بگذارم و هم دلم می‌خواست بیدار نشود تا کمی بیشتر بخوابد.

 

سعی می‌کنم زیبایی عشقشان را به یاد بیاورم و لذت ببرم. و نگذارم ترس از دست دادنشان این لذت را از من بگیرد.

هیچ کس و هیچ چیزی حتی مرگ هم نمی‌تواند عشق میان ما را از بین ببرد. و شاید این تنها دلگرمی‌ام است در رابطه با این شرایط.

 

حالا در خانه‌ی خودمان هستیم.

جایی که موقع برگشت از زیباترین سفرها هم، به محض اینکه کلید در را انداختی و در را باز کردی، برای هزارمین بار می‌فهمی هیچ جایی خانه‌ی خودت نمی‌شود.

برای آزمون غروب باید خودم را آماده کنم اما باید ذهنم را کمی آرام‌تر کنم. مدرسه‌ی پسرم به خاطر الودگی هوا آنلاین شده و از راه نرسیده حبس شدیم دوباره.

اما مانع‌ها ما را خلاق‌تر می‌کنند.

باید دید چگونه می‌توان از این شرایط رهایی پیدا کرد حتی در آینده.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *