و مثل حرفی افتاده از تن جمله‌ای… رهام سعیدی‌نیا

.و مثل حرفی افتاده از تن جمله‌ای
که می‌خواست به گفتن ادامه دهد،
کم می‌شوم…

 

.پَر در ویرانی

پرنده‌ای در سرش متلاشی شد
صدای مغزش در شیشه ارتعاشی مبهم داشت
باران نیزه می‌زد بر عضلات نیمه‌جان پیشانی…

کسی بالِ شکسته را زیر بارانی‌اش پنهان کرد
و بی‌صدا از پیاده‌رو گذشت…

برف‌پاک‌کن صحنه را پاک می‌کند
پرنده اما
پاک نمی‌شود…

 

.گل‌ها را خاک کردند
درخت‌ها را خاک کردند
و گنجشک‌ها
دانه برمی‌چیدند و فاتحه می‌خواندند
برای تخم‌هایی که سیب و پرتقال حامله بودند!

رهام سعیدی‌نیا

 

تصویر:

nucleushouse@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *