و مادری که دیگر مادرانگی نمی‌کند!

صبح به دنیا آمد.

چند ساعتی زنده بود و

قبل از اینکه خبر خوش به دنیا آمدنش را حسابی مزه مزه کنیم، مُرد!

 

اول صبح با شنیدن صدای ضعیفی از لانه‌ی مرغ‌های عشق حس و حال خوبی پیدا کردم. به خودم گفتم راجع به این حسِ خوب در اولین فرصت خواهم نوشت. اما یکی دو ساعت بعد، صدا به یکباره قطع شد.

 

تا زمانی که دُم طلایی بیرون آمد و بیرون ماند! بعد هم آواز کش‌داری خواند، یک باره ساکت شد و بعد با چنان خشونتی بلومَن را دنبال کرد که ناچار شدم جلو بروم و آرامش کنم؛ متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده.

به خاطر دعوایشان دور و بر قفس پُر از پَرهای طلایی و آبی رنگ بود. از لابه‌لای میله‌ها درون لانه را نگاه کردم، حدسم درست بود.

دُم طلایی باز شروع به خواندن کرد. به نظرم غمگین‌ترین آوازی بود که تا آن لحظه شنیده بودم، شاید هم غمگین‌ترین آوازی بود که خوانده بود!

 

هر دو نشسته بودند بیرون لانه. مرگ بود که پرواز می‌کرد و سکوت بود که می‌تاخت. هنوز دست و دلم به جارو کردن پرها نرفته بود.

 

عصر دو تخم دیگر که سبکی‌شان نشان از خالی بودنشان می‌داد، همچنین جسد جوجه‌شان را از لانه بیرون انداخته بودند! حتی تکه‌های تخمی که جوجه از آن بیرون آمده بود!

 

درست مثل اولین تخمی که دُم طلایی همان اوایل تخم گذاری بیرون انداخت و ما آن را به لانه برگرداندیم. غافل از اینکه دم طلایی بصورت غریزی می‌دانست که آن تخم، جوجه نخواهد شد و دوباره بیرونش انداخت.

 

حالا از پنج تخم که حدود بیست روز پیش به فاصله یکی دو روز در میان گذاشته بود، فقط یک تخم باقی مانده.

 

فقط یک تخم، مادری که حتی دیگر روی آن نمی‌نشیند و رابطه‌ای که نشانی از نام پرنده‌ها در آن نیست!

دنیا، گاه عجیب دردناک می‌شود.

 

 

عکاس را نمی‌شناسم

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *