و عشق دست‌های توست

در کوچه‌باغ‌ِ شعرهایم
واژه‌ها به تو می‌اندیشند.
سطرها از لب‌های تو بوسه برمی‌چینند.
و تو
چون رودی
از میان باغ می‌گذری.
و تو چون نسیمی
با سرشاخه‌ها بازی می‌کنی.
چون نور، بر جوانه‌ها می‌تابی و
چون خاک، ریشه‌ها را تقویت می‌کنی.
و اینگونه است که
شعرهایم عطر تو را می‌دهند.
چرا که هر میوه‌اش، نوبرانه‌ای‌ست

آغشته به عطر دست‌هایت.
و می‌دانی که دست‌ها
خدایان روی زمین‌اند.
و این دست‌ها هستند
که ویران می‌کنند، می‌سازند و
ویران می‌کنند، می‌سازند.
و عشق
در دست‌های توست،
در نگاهت،
در انعکاسِ شب در چشم‌هایت.
و چشم‌هایت
شعله‌هایی نشسته در عمق جانم هستند.
که هیچ آبی از پسِ خاموش کردنشان بر‌نمی‌آید.

خاموشی اما این روزها

سکوت هم هست

سکوتِ نشسته بر سپیداری بلند.

و زمستانی که سال‌هاست
کابوسِ کوچه باغِ شعرهایم نیست
با حضور تو
مرگ، نقابی‌ست.

آرامشِ ابدی نقابی‌ست سپید چون برف.
که تا می‌آید و روی سرشاخه‌ای می‌نشیند
از گرمای حضورت، آب می‌شود و
بهار با صد ناز از راه می‌رسد.

که بهار، دردِ زایش است و

درد،

خودِ خودِ عشق است و

عشق، خودِ خودِ درد!

 

عکس: kulturtava@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *