و باز هم عشق

دلتنگِ بودن
دلتنگِ رفتن
دلتنگِ هر آنچه میانِ بودن و رفتن.
دلتنگ بوسه‌
آغشته به شوق،
آغشته به دردی شیرین و
دردی مسکوت!
و سکوت
آن آسمان پر ابرِ به غروب بنشسته
آن آبیِ به خون پیوسته
که به کوه می‌زند چنگ.

خنج بر صورت ماه
پا کوبیده بر ستاره‌ای کم پیدا.
تا بزاید شب را
تا بزاید قطره قطره‌ی تاریکی را.

تا بزاید عشق را.

عشق
جا ماندن تکه‌ای خاطره است
میان خاطری دور!
لمسِ شکوفه‌های صورتیِ رقصان
میان آوردگهی از باران!
سفرِ یک روزه‌ی قاصدکی

دل به شقایق داده
و قطره اشکی در خفا بر گونه‌ای لغزیده!

عشق
لحظه‌ای جادویی‌ست

میان پیچک و دیوار،
میان ماهی‌ای دل به موجی سهمگین داده و دریا،

میان رتیلی دل از شب‌پره‌ای بربوده!

عشق

لحظه‌ای‌ جادویی‌ست

میان دو نگاه،

لحظه‌ای به تاریخِ نگاهی پیوسته.

عشق
تولد درد است
پیچشی از نور و

رنگ‌هایی به کمان بنشسته!

بگذار بگریزند نورها از هم.
بگذار بربایند لحظه را ز جنون.
و بیندیشند
که حاصل عمر چه بود؟
جز همان بوسه به لب
جز آغوشی تنگ و
بدرودی خیس
نشسته بر گوشه‌ی چشم!

بگذار بگریند دست‌ها.
ببویند چشم‌ها.
ببینند لب‌ها.

سحر نزدیک است!
لب بربندیم
که زندگی و مرگ
این دو دشمن دیرین، دو هم قسم

هم‌رای
نقشه به کُشتنِ عشق دارند

اما می‌دانیم، توانش را نه.

پس بگذار

حک کنیم عشق را

بر پوسته‌ی نازک بیداری و

مهر سکوت را بشکنیم با هم

تا جاودانگی عشق!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *