ورقی از آلبوم آبانی که گاه نمی‌گذرد

آبان ماه آلبومی شده است برایم، آلبومی پایان ناپذیر! آلبومی که مدام مرا به گذشته برمی‌گرداند. نمی‌خواهم انکارش کنم، سرکوبش کنم. می‌گذارم بیاید و از من عبور کند. می‌گذارم با تمام وجودم حسش کنم، درکت کنم، برای صد هزارمین بار حتی بشکنم، چه باک. وقتی بعد از هر شکستن قوی‌تر می‌شوم و جوانه‌ها احاطه‌ام می‌کنند.

 

به روزهایی فکر می‌کنم که در کنار دردهای همیشگی و بی‌پایانِ جامعه، دردی شخصی را به دوش می‌کشیدم.

 

به روزهایی که مدام پُست اینستاگرام می‌گذاشتم تا به خودم ثابت کنم هنوز زنده‌ام، هنوز نفس می‌کشم، هنوز ته‌مانده‌هایی از من، بعد از طوفانی که از سر گذرانده بودم، به جا مانده. و عجیب لایک و کامنت‌ها کمک حالم بودند! آنها که ندیده بودمشان هرگز و ممکن است هرگز هم نبینم‌شان. آنها نمی‌دانستند با هر لایک و کامنتی که می‌گذاشتند محتضری را به زندگی برمی‌گرداندند!

 

اما عجیب‌تر دوستی بود که در آن روزهای سخت به جای اینکه کنارم بایستد، روبرویم ایستاده بود، عجیب که حال من را اصلا درک نمی‌کرد!

 

عجیب اینکه تمام کارهای من را برنامه‌ریزی شده می‌دید و در جهت رشد و پیشرفت و… و به دور از چشمانِ او! حتی به من گفت: تو کتابتم چاپ کنی به من نمی‌گی!

 

از پست‌هایی حرف می‌زد که برای نفس کشیدن می‌گذاشتم! از پست‌هایی که برای بلند شدن از زمین با زانوهای خونی می‌گذاشتم! چاپِ کتاب! آن هم در آن شرایط که کل زندگی علامت سوالی شده بود برایم چون قلابی به دهان ماهی‌ای نیمه‌جان!

 

آدم‌ها عجیب هر طور که بخواهند فکر می‌کنند و هزاران دلیل هم برای آن تفکر پیدا می‌کنند.

روزی را یادم است که نمی‌گذشت. حال چندان خوبی نداشتم، برای رهایی از فکرهایی که ممکن بود کار دستم بدهند، سری به چند پیج زدم و خیلی اتفاقی یکی از انجمن‌ها که نزدیک‌ترین هم بود را انتخاب کردم. انجمنی که عزیزی مدت‌ها قبل می‌رفت.

 

در مدت کمتر از نیم ساعت تصمیم گرفتم بروم، که فقط از خانه بیرون زده باشم، نه حال و روزی داشتم با کسی هماهنگ کنم، نه زمانش را داشتم و از طرفی یادم بود به خاطر مسئله‌ای آن عزیز از آن انجمن راضی نبود، فکر کردم حتی الان شرایط آمدن هم داشته باشد، به خاطر آن مسئله نخواهد آمد. این بود که راه افتادم.

من که رسیدم، جالب این بود که آن عزیز هم با اختلاف ده دقیقه‌ای رسید و با دیدن من چنان برافروخته شده بود که انگار رفته بودم، سندی به نامم بزنم!

با چنان رفتار غیردوستانه‌ای احوال‌پرسی کرد که جا خوردم، این فرد همان است که می‌شناختم! البته که چشمه‌هایی رو کرده بود همان مدت، اما من در دنیای دیگری بودم و او در دنیای دیگری و این دنیاها چنان از هم دور بودند که هیچ راهی به هم نداشتند.

فقط در حدی که رنجشی پیش نیاید چند باری تلاش کرده بودم که متوجهش کنم. و الا که دوستی ما مدت‌ها بود نفس‌های آخرش را می‌کشید.

آدمی که خواب است را می‌شود بیدار کرد، اما کسی که خود را به خواب زده نه!

با همان حال بدی که داشتم، سعی کردم سوءتفاهم پیش آمده را رفع کنم، ولی نشنید، او مدتی بود، همه وقایع را طور دیگری می‌دید و من دیگر توانی برای رفع سوءتفاهم‌هایش نداشتم و فکر کردم به هر حال حتی آن طور هم فکر کند، مشکل خودش است. هر کسی می‌تواند هر جایی برود یا نرود. سند هیچ انجمنی را به نام یک عضو نمی‌زنند.

 

چند روز پیش داستانکی به نام “شک” از پائولو کوئیلو خواندم و یاد آن روز افتادم. با هم داستان را می‌خوانیم:

 

((مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه‌اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه‌اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه می‌رود، مثل دزدی که می‌خواهد چیزی را پنهان کند، پچ‌پچ می‌کند.

آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه‌جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه‌اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می‌رود، حرف می‌زند و رفتار می‌کند.))

 

و به روزی فکر کردم که تبر پیدا نشود و به دوستی که آنقدر دلیل روی دلیل آورد، آنقدر مدرک روی مدرک جمع کرد که دوستی‌ای چند ساله را که فقط جسدی مومیایی از آن مانده بود را دفن کرد!

 

آنقدر وصله‌ی نامربوط چسباند که به خودم گفتم کاش وقتی که دوستی‌ای پایان می‌یابد، لااقل انصاف را در حق همدیگر رعایت کنیم و به حق نان و نمکی که با هم خورده‌ایم خاطرات خوب گذشته را به لجن نکشانیم.

 

آن روزها گذشتند. و من هم از آن بحران گذشتم. اما همچنان فکر می‌کنم او می‌توانست کنارم باشد نه روبرویم، یا حتی خنثی عمل کند!

آن شب موقع برگشت به جای اینکه از زمین و زمان بد بگوید که جذب آن انجمن نشوم و به استعداد ذاتی‌اش که از سال‌ها قبل همراهش بوده و به نظرش تازه شکوفا شده بود، بگوید!

و به جای اینکه آنقدر تلاش کند تا مرا که تازه وارد آن وادی شده بودم، ناامید کند، دست مرا می‌گرفت و می‌گفت چه کار خوبی کردی آمدی، و چقدر خوب بود همدیگه را دیدیم. دیگه چه خبر؟!

 

تنها آرزویی که برای این عزیز دارم این است که متوجه شود هیچ کس قرار نیست جای دیگری را تنگ کند. دنیا برای همه‌ی ما و برای دردهایمان جا دارد.

 

اصلا مگر ما برای چه به سمت هنری می‌رویم. جز اینکه بیشتر و بهتر خودمان را بشناسیم و به درونمان راه یابیم و دردهایمان را التیام دهیم. همانگونه که با خواندن سطری، با دیدن تابلویی دلخوش می‌شویم که کسی قبل از ما در چنین شرایطی بوده، در آرزوی آن هستیم که کسی با دیدن و شنیدن و خواندن هنرِ ما، شمعی در دلش روشن شود.

به نظر می‌رسد هنر عرصه‌ی رقابت نیست مگر با خویشتن.

و هر کس در هر جایگاهی قدمی در یک هنر بردارد، در جهت ارتقاء آن هنر در دنیا قدمی برداشته.

که نیماها، شاملوها، فروغ‌ها، امیرشاهی‌ها، کمال‌الملک‌ها، شجریان‌ها و مُحصص‌ها و…  یک شبه از دل زمین نرُسته‌اند. چه خوب است در حد جوانه‌ای هم شده هنری پربارتر شود.

 

جالب اینکه آن روزها من از طرف کسانی حمایت می‌شدم، که باورم هم نمی‌شد و چنان دست‌هایی به سمتم دراز شده بود که معجزه می‌دانستم‌شان.

و ایمان داشتم روزی پدر و مادرم دست‌هایی را گرفته‌اند در خفا که این‌ همه دست‌ یاریگر به سمت عزیزشان بلند می‌شود.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *