واژه‌های من

١.حرف‌های به زبان نیامده‌اند
رویاهای به سرانجام نرسیده‌اند
شعرهایم
تنیده‌
میان سطر سطر دفتر زندگی!

٢.دردهایم واژه می‌شوند
شعر می‌شوند
برمی‌خیزند و
سر به شورش می‌گذارند.
و سکوتم را به چالش می‌کشند.

٣.شعر درمان نیست
اما همچون لانه‌ای در دل درخت

برای دارکوب
مامنی‌ می‌شود برایت
در هوای طوفانی!

٤.با اینهمه واژه‌ی خونین
شعر سپید می‌گویم هنوز

عجیب نیست؟!

٭سکوت میان سطرها

دردهای زندگی‌ست!

٥.سرکش شده‌ای

ای شعر!
سطرهایت دیگر خوش رقصی نمی‌کنند

معنایی نمی‌زایند و
به پرواز در نمی‌آیند در عالم خیال.

سطرهایت حتی
تره‌ای خُرد نمی‌کنند برایم!

٦.این روزها
به واژه‌ها پناه برده‌ام!
با شعرهایم برمی‌خیزم
با شعرهایم زندگی می‌کنم
حتی با شعرهایم هر شب می‌میرم!

٧.شعر
بلند بلند فکر کردن است
واژه‌ها را در هم تنیدن و
به نور آراستن است
داغ دلی را نوازش کردن و
حرف‌های نگفته را
یک به یک به تصویر کشیدن است.
می‌بینی شعر
نه روز هفتم هفته و
نه فصل پنجم سال است
که گاه تنها دلیل زنده ماندن است!

٭شعر
پرتره‌ای‌ست گاهی
روایتی‌ست
یا که مجسمه‌ای‌ست.

٭کلمات می‌رقصند

در خطی نستعلیق
در تابلویِ نقاشی-خطی
در شعری سپید
همانگونه که خدا دست در دستِ سرنوشت بر گورهایمان!

٭همچون آفتاب که به دل سایه راه ندارد
روز به دل شب
نور به دل تاریکی
عشق من هم
به دل دیگری راه نداشت!

٭شعر

تنها گلی‌ست
که در تاریکی مطلق و
هوایی به شدت سرد می‌روید و

استخوان می‌ترکاند.
می‌بینی

که درد چه آرام از ساقه‌ی نازکش بالا می‌رود و

گوشت می‌شود به تن‌اش؟!

٭شعرهای من
از رویای تو روئیده‌اند و
در میان ابرهای خیالت سر برآورده‌اند.
حال که عشقت
در آسمان شعر من پرواز می‌کند
بگو
کدام قاصدک، خبر مرگ مرا به تو رساند؟ و کدام تلئلوی خورشید،

کلاغ پیر را به بالای مزارم کشاند؟

٭واژه‌هایم از دل درد

روییدند

شباهت‌شان به عشق را می‌بینی؟

٭مگر سپیدی شعر از دردها نمی‌آید
همچون برفی که
از بغض‌های ترکیده‌ی ابرها می‌آید.

٭سپیدی این شعر را
در برف‌زاری وسیع دنبال می‌کنم.
و سرمایش را

در قله‌های مه‌گرفته‌ی جنگلِ دو هزار.
شاید شعله‌ی آتشی در کلبه‌ای جنگلی
قندیل‌‌های نشسته در کلام را
بشکند و
بهانه‌ای شود
برای دوباره با هم بودنمان.

٭گل‌واژه‌ها را یک به یک
میان شعری نشاندم
با عطر گل‌پونه‌ای وحشی
که شبنمی را میزبان بود
در سحرگاهی سپید!

٭بایست
و بگذار ویرانت کند زندگی.
تو دوباره برخواهی خواست

با شعری سپید!

٭خانه‌ گاه
آغوش امنی‌ست
در دلِ طوفان زندگی.

همچون شعری در خیال شاعر.

٭روزی قلبم را دفن می‌کنم

تا دیگر کابوس از خواب‌هایم بیرون نیاید و
گلویم را سخت نفشارد.

٭شعر
بلند بلند فکر کردن است!

و من اشکی در باران هستم

غلتیده بر گونه‌های عشق!

٭اشک‌هایم را

حتی بارانی نشست!

بوسه‌ها اما

زیر درختی خیس خورد!

 

٭تابلو نقاشی-خط نادر حیدری

چرا رفتی؟ چرا من بی‌قرارم

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *