هنوز نمرده‌ایم اما…

١.این عشق

که مرده به دنیا آمد را
کجای قلبم دفن کنم
تا هر پنج‌شنبه
تاج گلی را که قرار بود روی سرش بگذاریم
پرپر کنیم روی مزارش.

این عشق
که مرده به دنیا آمد را
چگونه جانی دوباره می‌توان بخشید؟
ما که خود منتظر
دم مسیحایی‌اش بودیم!

این شور را
در کدامین خاک دفن کنم
تا جوانه بزند؟
درخت شود
هیزم شود
بسوزد در آتش وُ
سرانجام نور شود؟

٢.هنوز نمرده‌ایم

اما
زنده هم نیستیم!
عجب دردی دارد این پارادوکس.
آنقدر نزیسته‌ایم
که بوی کافور می‌دهیم وُ
کلاغ‌ها با دیدن ما قار قار می‌کنند!
همین روزهاست
تاول‌های چرکی‌مان سر باز کنند
دردهایی‌
که هر چقدر کتمانشان کردیم
بیشتر و بیشتر شدند!
و هر چقدر درمانشان کردیم
بزرگ و بزرگ‌تر!
زیستن در این برحه‌ی زمانی
تاوان بزرگی دارد.
تاوانی به وسعت یک زندگی!

٭زنده‌ایم
بی‌هیچ راه گریزی،
روزنه‌ی امیدی.
آری زنده‌ایم
بی‌آنکه نفس بکشیم

بی‌آنکه زندگی کنیم!
گویی هر لحظه
مرگ را به دوش می‌کشیم.

٣.خط کشیدی بر من
بی‌آنکه استخوان‌های له شده‌ام را
زیر سنگینی آوارش ببینی.
بی‌آنکه سیاهی قلمت
روزنه‌ای نور برایم گذاشته باشد.
آری حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
دهان نوزاد مرده را

هیچ مادری به سینه نمی‌فشارد
و هیچ بهاری لاشه‌ی عشق را

دوان دوان به تابستان و پاییز نمی‌سپارد.

حق با تو بود
عشق نبود

که بوی کافور می‌داد
ما بودیم
که هرچقدر تن و بدنمان را می‌شستیم
بوی مرگ می‌دادیم
و هرچقدر سکه‌هایی

که رویمان می‌انداختند را

پس می‌زدیم
مرگ از ما دست نمی‌کشید!
می‌بینی؟
حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
هیچ شبی، روشنایی روز را تاب نمی‌آورد
نور را می‌کشد
امید را می‌کشد
و درد را آنقدر امتداد می‌دهد
که تکه تکه شود
آنگاه هر تکه‌ را

به رهگذری هدیه می‌دهد.
مشت‌هایت را باز کن
مشت‌هایت را باز کن
می‌دانم قسمتی از درد هم به تو رسیده
نترس
هرکس صلیب خود را به دوش می‌کشد.
هرکس بهای زیستن خود را پرداخت خواهد کرد.

نترس

سهمت را با سهم خودم

تاخت نمی‌زنم.

٤.چگونه سر روی شانه‌ای بگذارم
که به آنی زمینی شد و
زیر پایم را خالی کرد؟
چگونه آغوشی را بپذیرم
که دستی شد و
پرتابم کرد به سمت پرتگاه؟
یا به حرف‌هایی فکر کنم
که خنجری شد و

بر گوشه گوشه‌ی قلبم نشست؟

کاش می‌دانستی
کاج نمی‌تواند در پاییز

برگ‌هایش را به رنگ‌ها بسپارد
و اکالیپتوس
برگ‌هایش را به زمین.
و من نمی‌توانم
کسی باشم غیر از خودم.

٥.تنها چیزی که با خود می‌برم
اندوه نشسته در چشم‌هایت است.

٭رویای من
خواسته‌ی عمیقی‌ بود

که در نطفه خفه شد!
٦.بند نمی‌آید
اشک‌ها

خون‌ها
دردها

بَ…ن…د…ه…ا

آخر نفهمیدیم
ما را به بند کشیده‌اند
یا بند را به ما؟

٧.این روزها
دوستی‌ها خلاصه شده‌اند به
دست تکان دادنی از دور
پیامی در واتساپ
لایکی در اینستاگرام
درددل‌ها خلاصه شده‌اند به

“فرصت شد برات میگم”
عشق‌ها به
صحنه‌هایی برای قدرت‌نمایی
این روزها
عجیب همه‌چیز فشرده شده است
غیرواقعی شده است
گویی دنیای مجازی
دنیای حقیقی را نشخوار می‌کند
لحظه به لحظه.

٭زندگی دلهره‌ای شده است
این روزها
برای شنیدن
دیدن
بوییدن
چشیدن
لمس کردن!

٨.بگویید
ما را از رده‌ی پستانداران خط بزنند
ما مدت‌هاست
که سخت‌پوست شده‌ایم
سخت‌جان شده‌ایم
سخت‌نان شده‌ایم
آنقدر سخت شده‌ایم
که سنگ را از رو برده‌ایم
عجیب نیست
ما میان اینهمه درد
سخت نفس می‌کشیم هنوز؟!
ما زیادی تخس شده‌ایم
بگویید
ما را از رده‌ی پستانداران خط بزنند.
لطفا!

٭ واژه‌ی “سخت” را از از چپ بخوانیم “تخس” می‌شود.

٩.حال که
دوست داشتن را به خواستن

خلاصه کرده‌ایم
دست‌های باز را به آغوشی گرم
و عشق را به عبور از رقابتی نابرابر
دیگر چگونه می‌توانیم زندگی کنیم؟!

١٠.بعضی حرف‌ها را نباید زد
بعضی رازها را نباید گفت
همینکه بگویی
سحرش از دست می‌رود
گویی قیچی برداشته‌ای و
بال‌های طاووس را بریده‌ای
بعد پرهایش را کنده‌ای و
جز پوستی پر از روزنه‌های باز نمانده است
کجاست شکوه رمز؟
کجاست پرهای رنگی راز؟

٭تصویر daltmejd@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *