هنر بازی نکردن

گاهی به بازی‌ای دعوت می‌شوی، که هرچقدر هم از پذیرش آن شانه خالی می‌کنی، بی فایده است.

بازی‌ای که نه تمایلی به شرکت در آن داری و نه شرایطش را، نه حتی قواعد آن بازی در دنیای ذهنیِ تو جایگاهی دارد.

اما به بازی کشانده می‌شوی. طبیعی‌ است که در جهان ناآشنا بازی کردن مشکل است، چه برسد به خوب بازی کردن. تمام مدت در حال تلاشی که مفری پیدا کنی و بگریزی.

مثل حالتی که تو مجبور می‌شوی در مهمانی شلوغی با تندترین آهنگ‌ها برقصی، حال آنکه همیشه مهمانی کوچک و رقصی با آهنگی ملایم را ترجیح می‌دهی. و در مهمانی‌های دیگر بیشتر از آنچه که لذت ببری، اذیت می‌شوی.

حال فرض کن تو را به بازی‌ای کشانده‌اند که حتی ابتدایی‌ترین قواعد آن با تو، ذهنیت و ارزش‌هایت نه تنها همخوان نیست که مغایرت هم دارد.

چه کاری از دستت برمی‌آید جز بازی نکردن، گوشه‌ای ایستادن و چشم دوختن به در؟!

گاهی باید هنر بازی نکردن را آموخت. سخت است اما می‌ارزد. فقط کافی است به خودت، ارزش‌هایت و به پیامی که با رفتارت منعکس می‌کنی ایمان داشته باشی.

 

٭عکس:

David Hammons سال ١٩٨٣ در خیابانی در نیویورک شروع به فروش گلوله‌های برفی در سایزهای مختلف کرد!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *