همه‌ی نقش‌های من

گاهی بین من‌هایی که هستم، آنقدر سرگردان و خسته می‌شوم که دلم می‌خواهد بگذارم و بروم یا آنقدر ناامید می‌شوم که دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنم و بگیرم بخوابم.

بگذریم، گاهی در خواب آنقدر درگیر کابوس می‌شوم که زمانیکه بیدار می‌شوم انگار از جنگ برگشته‌ام.

و ترجیحم این است که بیدار باشم و دنبال راهکاری باشم تا اینکه در حالت خلع سلاح در سرزمین کابوس و گرفتار دستِ دشمنان.

و اما امروز از همان روزها بود که بی‌آنکه بخواهی در مسیری می‌افتی و باید تا آخر مسیر هم بروی!

برنامه‌ی بیرون رفتن را کنسل کردیم که به کارهای عقب افتاده برسیم. کلی کار شخصی داشتم که دلم می‌خواست بی‌دغدغه بنشینم و انجامشان بدهم تا تمام طولِ هفته‌ی بعد بار نشوند روی دوشم اما کارهای خانه الویت داشت.

و مگر می‌شود ساعت‌ها درگیر کارِ خانه بود و خسته نشد. مگر می‌شود ساعت‌ها درگیر کار خانه بود و از برخی بی‌تفاوتی‌ها و بی‌نظمی‌ها برآشفته نشد.

و مگر می‌شود با پسر بچه‌ی شیرینی که هر روز بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود و در پروسه‌ی آزمون و خطا دارد خودش و محیطش را بهتر می‌شناسد، هنوز معنای صبر را نمی‌داند، هنوز نمی‌داند که کی و کجا خواسته‌اش را مطرح کند؛ وارد چالش نشد.

پسری که میان دنیای کودکی و بزرگسالی معلق است و گاهی به شدت آشفته. آشفتگی‌ای که به اتمسفر خانه هم گاه کشیده می‌شود.

فکر می‌کنم انگار هر برحه‌ی زمانی تو باید درگیر چالشی باشی، فقط مدل آن فرق می‌کند. باز به پایستگیِ چالش یا همان پایستگیِ درد می‌رسم که قبلا هم از آن نوشتم. که تنها با نیروی عشق می‌توان از آن عبور کرد.

 

بعد هم فکر می‌کنم پسرم امروز یاد گرفت که شرایط را در نظر بگیرد و بعد خواسته‌اش را مطرح کند. بدون توجه به شرایط دیگران اصرار و پافشاری روی کار خاصی نداشته باشد.

اما من شخصا چه درسی گرفتم؟

باید اعتراف کنم که خودم هم نمی‌دانم.

واقعا نمی‌دانم.

فقط می‌دانم من هم مثل هر آدم دیگری آستانه‌ای دارم. مادر بودنم دلیل بر اَبَر انسان بودنم نیست، ممکن است با کلمه‌ای یا رفتاری بشکنم، خُرد شوم، بهم بریزم.

می‌دانم من هم اشتباه می‌کنم، کم می‌‌آورم، مستاصل می‌شوم و حتی از خودم و عملکردم در مورد خاصی متنفر می‌شوم.

می‌دانم گاهی بین مادر بودن و همسر بودن و خود بودن بدجور سرگردانم. تازه از بقیه‌ی نقش‌هایم فاکتور می‌گیرم.

و باز می‌دانم که چالش، نشانه‌ی سالم بودن و پویایی رابطه است، اما به راستی کمی آسودگی هم حق همه‌ی ماست.

باید یاد بگیرم، تمام مهارت‌هایی که برای ساختن زندگی‌ای سالم لازم است.

و باید بپذیرم زندگی سالم همیشه به معنای زندگی آرام و به دور از تنش نیست.

و همانطور که تبخال کوچکی می‌تواند تو را کلافه کند و تمام مدت روز به این فکر کنی چطور از دست سوزش و خارش و سنگینی و قُل قُل درونش خلاص شوی؛ یک مسئله‌ی کوچک در رابطه هم می‌‌تواند تو را حسابی به چالش بکشاند.

فقط امیدوارم هیچ انسانی به نقطه‌ای بی‌بازگشتِ “که چی بشه؟” نرسد برای دوندگی‌ها و ادامه دادن‌هاش. به جایی که بگوید چه فرقی دارد، وقتی نتیجه همیشه دلسردکننده‌ست. که ما همه با معناهایی که برای زندگیمان پیدا کرده‌ایم داریم ادامه می‌دهیم.

 

عکاس: ناشناس

دلم نور و گرمای این فضا را خواست یک آن.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *