هَرَس، نسیم مرعشی

یادداشتی بر کتاب هَرَس نوشته‌ی نسیم مرعشی

جهان این‌گونه به پایان می‌رسد
جهان این‌گونه به پایان می‌رسد
جهان این‌گونه به پایان می‌رسد
نه با فریاد، که با مویه
)) تی. اس. الیوت))

آنچه خواندیم، نوشته‌ای است بر مطلع کتاب هرس که اشاره‌ای دارد به فضای تلخ رمان.

خلاصه‌ی رمان:
نوال در پی کشته شدن پسرش، شرهان، و پدر و برادرهایش در جنگ فرصت عزاداری پیدا نمی‌کند و تن به مهاجرتی اجباری از خرمشهر به اهواز می‌دهد. او در به دنبالِ از دست دادن بخشی از خانواده و جا گذاشتن خانه و زندگی‌اش، به مرور هویتش را از دست می‌دهد. خانواده‌ کم کم از هم می‌پاشد و تلاش رسول، همسر نوال، برای جمع‌و‌جور کردن خانواده و بازگشت به روزهای قبل، ماجرای کتاب را پیش می‌برد. نوال هرگز رسول را به خاطر عدم حضورش در روز مرگ شرهان نمی‌بخشد. رسول به همراه پسر ناتنی‌شان مهزیار برای برگرداندن نوال راهی دارالطلعه می‌شود که مدتی است نوال در آنجا زندگی می‌کند و…

شخصیت‌ها:
نوال، رسول و فرزندانشان(( اَمل- انسیه- شرهان که در جنگ کشته شده- تهانی دخترشان که در غیاب نوال مرده و پسر ناتنی‌شان مهزیار))، مادر و خواهرهای رسول، ام عقیل، ام ضیاء، خدوج، بلم ران شبیب، پرستار زن((نسیبه))…

.کتاب شامل ١٨ بخش است که بخش‌های یک و دو با زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن رسول نوشته شده و بخش‌های سوم و چهارم با زاویه دید سوم شخص محدود به ذهن نوال. فصل‌های پنجم به بعد تا فصل ١٧ یک در میان محدود به ذهن رسول و نوال هستند و فصل هجدهم هم مجددا از ذهن رسول روایت می‌شود.

هرچند در موارد معدودی با شکست زاویه دید، انحراف از آن، در بخش‌های ابتدایی رمان مواجه هستیم.

داستان واقع‌گرای مدرن و ضد جنگ است که تبعات جنگ را سال‌ها بعد از آن نشان می‌دهد. از فروپاشی روحی-روانی و جسمی انسان‌ها تا تاثیرات مخرب و جبران‌ناپذیر بر حیوانات و طبیعت.

زمان بصورت غیرخطی است و شاهد شکست‌های زمانی در روایت داستانی هستیم. داستان تشخص زمانی و مکانی دارد. همچنین ارزش مطالعات فرهنگی با توجه به:
.نوع پوشش مردها ( دشداشه و چفیه) و پوشش زن‌ها ( عبا و شیله)
.لهجه‌ی شخصیت‌ها

.پسر دوست بودن اهالی آن منطقه و به خصوص مادرها
.اعتقادات و خرافه‌ها (( چنانچه نمک روی سر زن باردار بریزند و زن به صورتش دست بکشد، فرزندش پسر است و چنانچه دست به سرش بکشد، فرزندش دختر است. زمان ماه‌گرفتگی زن باردار نباید به شکمش دست بزند. چشم زخم. قربانی کردن گوسفند و تاثیر شنیده‌های زن باردار روی زشتی و زیبایی بچه و…))

رمان نمادگرا است. گاومیش‌های بدون شیر با پستان‌های خشک، زن‌های روستای دارالطلعه، زمین سوخته، لباس سبز لیمویی نوال(زندگی)، ماه‌گرفتگی نسیبه(دورویی)، بارش باران سیاه و تاریک شدن هوا در روز(روزگار سیاه شخصیت‌های قصه)، افتادن سه دندان رسول(از دست دادن شرهان، تهانی و نوال)، عدد سه( سه دندان افتاده‌ی رسول، سه نخل جوانه زده، سه بچه‌ی نوال و رسول)، نخل‌های سوخته و بدون سر می‌توانند نماد باشند در این داستان. در ذهن رسول نخل نماد مرد است و در ذهن زن‌های دارالطلعه نماد زن جنگ‌زده است.

در یکی از نقدهایی که بر کتاب خواندم، اشاره شده بود که نخل در دیدگاه اسطوره‌ای قدرت قدسی دارد، انسان‌گونه نقش می‌پذیرد. در آب خفه می‌شود مثل انسان‌ها، سرش قطع شود می‌میرد، چوبش بسوزد زغال ندارد و واحدش، واحد شمارشش، نفر است. قطع کردن درخت نخل دیه دارد و برای عزاداری یک روز سیاه می‌پوشند.
در کل بیشتر اِلمان‌ها بویژه خود نوال، نماد جنگ‌زد‌گی هستند.

صدای ناله‌ی آسمان و تصویر پنج انگشت به سمت آسمان، تشبیه آنها به شاخک‌های مین و تکرار مکرر آنها باعث شده بصورت موتیف در بیایند این تصویرها.

.اسم کتاب و اسامی شخصیت‌ها آگاهانه انتخاب شده‌اند. از جمله رسول، نوال و…
٭هرس اولین شیری که از پستان زن پس از زاییدن جاری می‌شود.

٭نوال به معنی دهش و بخشش است.
و در کل داستانِ از دست دادن‌هاست هرس.

لحن شخصیت‌ها منحصر به خود آنهاست. نثر، فضاسازی، تصویرسازی و تعلیق از نقاط قوت داستان هستند.

 

مفاهیم خانه، خانواده، گذشته جایگاه ویژه‌ای در داستان دارند.

اما نقدی که بر رمان وارد است:

١. چرا آدم‌ها همه مغلوب شرایط شده‌اند؟ منفعل هستند و هیچ‌کس کاری برای تغییر شرایط انجام نمی‌دهد؟ هیچ اتفاق جدیدی را رقم نمی‌زنند! گویی نمی‌خواهند به زندگی برگردند! آدم‌ها خود را در گذشته و در مویه محبوس کرده‌اند. در ناامیدی به سرمی‌برند. آن هم در جنوب که پر از افسانه‌ها است و مردم به نیروهای ماوراء طبیعی اعتقاد دارند و آن نیروها چون چشمه‌ای خروشان آنها را به حرکت در می‌آورد و در برابر سختی‌ها به آنها نیرویی مضاعف می‌دهد.

چقدر خوب می‌شد، اگر حداقل یکی از شخصیت‌ها حتی در یکی از خرده روایت‌ها، مثل ققنوسی از خاکسترش و از تباهی بلند می‌شد. چطور می‌شود سه نسلِ درگیر جنگ و تبعاتش، همه واکنشی مشابه هم داشته باشند در برابر آنچه بر آنها گذشته؟ نسل سوم را شاید بتوان توجیه کرد اما تسلیم شدن نسل اول بخصوص که بالا و پایین زندگی را دیده و چشیده‌اند را نمی‌توان به سادگی توجیح کرد.

٢. نویسنده در بیان بعضی ماجراها خسّت به خرج می‌دهد از جمله به نحوه‌ی بازگرداندن دخترشان تهانی که موقع تولد با مهزیار عوض شده بود و یا چگونگی نگهداشتن مهزیار بعد از اینکه خانواه‌اش متوجه شدند فرزند پسرشان عوض شده و حتی چگونگی پذیرش مهزیار توسط رسول و کم نشدن آنهمه علاقه‌ به او. البته که برای مورد اول می‌توان به فقر خانواده مهزیار اشاره کرد اما به چگونگی و مسیر آن حوادث اشاره‌ای نشده است. و این مسائل را نمی‌توان با سفیدخوانی توجیح کرد.

٣. نوال که برای بقیه کودکانش مادری نمی‌کند، چگونه می‌تواند برای نخل‌ها مادری کند؟

در یکی از تحلیل‌هایی که بر کتاب نوشته شده بود خواندم که نوال از دل بستن به انسان‌ها می‌ترسد و به طبیعت پناه می‌برد.

٤. سیاهی و تلخی زیاد رمان هم منطقی به نظر نمی‌رسد. مثلا مردن بچه‌ی دوم در غیاب نوال آیا ضروری بود؟

 

جمله‌هایی از متن کتاب:

٭نگاهش به نخلستان پشت خانه‌ها بود. نخل‌های سوخته‌ی بی سر که مثل ستون‌های سنگی فرو رفته بودند توی خاک. زمین مرده بود. معلوم بود که مرده. معلوم بود که سال‌هاست مرده. و خانه‌ها؛ رسول هر چه نزدیک‌تر می‌رفت می‌دید که نفس ندارند. نه تکانی، نه صدایی، نه حتا پچ‌پچی کوتاه.

٭ئی‌جا همه مثل همیم؛ گاومیشا، زنا، نخلا. همه عقیم، تنها، بی دنباله. همین چند روزیم. بمیریم تموم می‌شیم. ولی حالا انگار نخلا قراره بزان به امید خدا. زندگی‌مون داره عوض می‌شه یوما، ها.

٭چشم‌هایش نگاه نداشت و انگار همیشه یک سوال بی جواب ته آن‌ها می‌چرخید.

٭زمین سوخته بود. نه. زمین مرده بود. سال‌ها بود که زمین مرده بود و نخل‌های بی‌سر می‌زائید و گاومیش‌هایی که نه شیر می‌دادند، نه زایمون، نه می‌میرن.
٭نخلستانِ جلوِ روی رسول قبرستانی بود برای خودش. قبرستانی سر پا.

٭هفده ساله این نخلا سوخته‌ن عینی. از اول جنگ تا الان. شیش ساله ئی زن داره مادری می‌کنه برا نخلای سوخته. هر روز کارش همینه. می‌آد می‌شینه، باشون حرف می‌زنه، لباس تنشون می‌کنه، نازشون می‌کنه. سیلش کن عینی. نخلا جون گرفته‌ن بعدِ ئی همه سال. دارن سبز می‌شن. می‌بینی عینی؟ حالا که زنته دیدی، خیالت راحت شد، بیا بریم خونه.

٭آسمان پرده‌ی زرد چرک مرده‌ای بود که گاهی صدای هووی باد از آن می‌آمد.

٭شاید نوال راست گفته بود؛ گذشته از زندگی آن‌ها پاک نمی‌شد. رسول این همه سال بی‌خود با آن جنگیده بود. آن‌جا، زیر آن خاک که داشت دفنش می‌کرد، دلش خواست تمام آن روزها برگردند و همه‌شان را طوری که بودند زندگی کند؛ طوری که واقعا بودند. نه آن‌طور تقلبی که خودش ساخته بود. خواست سال‌ها برای شرهان عزاداری کند. آن‌قدر گریه کند که از چشم‌هایش خون بیاید. خواست قبل از مردن برود خرمشهر خانه‌ی خرابش را ببیند، مثل همه که رفته بودند و دیده بودند. خواست حالا که قرار است بمیرد توی خرمشهر بمیرد. کنار شرهان. کنار خانه‌اش. کنار زندگی‌اش با نوال؛ که همان روز اول جنگ با پسرش خاک شد و از دست رفت.
(( در این پاراگراف شاهد تحول رسول در طول سفر هستیم. ))

٭می‌نشست بالا سر زنش و گوش می‌داد به ناله‌ و فریاد مردم که دیگر به گوشش فریاد نبود، زوزه‌ی روزمره‌ی زندگی بود. صدایی که جزء آن شهر شده بود. می‌نشست و گوش می‌داد و قطره‌ها را می‌شمرد تا تمام شود و نوال را که تمام وقت به چیزی که رسول نمی‌دید خیره بود، بردارد و از آن جهنم برگرداند خانه.

٭تو جنگه ندیدی. دروغ می‌گی که دیدی. اگه دیده بودی می‌دونستی فرقی نداره کی سر قبر کی گریه کنه. کی بچه‌ی کیه بزرگ کنه. می‌دونستی همین که زنده‌ن بس‌شونه.
٭ امیدت برا ئی زندگی زیاده رسول. ما نفرین شده‌یم. یه چیزایه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه‌هاش مرده‌ن، خونه‌ش رمبیده. زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. زندگی ئی‌طور نبوده که بچه‌ها برن، مادرا بمونن. که مردا برن، زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. بردن‌مون ته‌ته سیاهیه نشون‌مون داده‌ن و آوردن‌مون زمین.

٭ما از جهنم برگشته‌ایم. نگاه‌مون کن؛ ما مرده‌یم. خودمون، زمین‌مون، گاومیشامون، همه مرده‌یم، فقط راه می‌ریم. اینایه گفتم که فکر نکنی نوال همون زنیه که داشتی…

٭شهر را بین این‌همه آوار پیدا نمی‌کرد. این‌جا شهر نبود. استخوان‌های خُرد شده‌ی تنی بود که بعدِ هزار سال از قبر درش آورده باشند و روی زمین چیده باشندش.

٭ماه در آمده بود و انگشتی، انگشت‌های کثیفی، رویش لک انداخته بود. روستا سیاه بود. سیاه و ساکن. انگار همه چیز داشت زیر زمین اتفاق می‌افتاد. در تونل‌هایی تو‌‌درتو که به دنیای جن و پری، به دنیای مرده‌ها راه داشت.

٭و عروسک‌های سفید را دید که همه‌جای خانه پخش بودند. سه تا آویزان از دیوار، شش تا نشسته کنار هم روی مخده. دو تا روی کابینت سبز، و یک عالمه دراز کشیده بر زیلو. عروسک‌هایی با دهان‌های باز که فریاد می‌زدند. یکی‌شان چشم نداشت، آن یکی دست، یکی هم بی‌سر بود. عروسک‌ها خونی بودند. هر کدام یک جایی از تنش.

٭آرامش، مثل جوی آبی که از چشمه‌ای کوچک بجوشد، از دستان مهزیار در تن رسول جاری شد.

٭نخل‌ها با تنه‌ی کلفت‌شان جلو او ایستاده بودند. انگار لشکری از مردهای بی‌سر که استوار و سنگی فرو رفته‌اند توی خاک. هر کدام دو تای رسول قد داشت. هم اندازه و یک شکل… سر نخل‌ها، سر معیوب نخل‌ها، سری که باید تا آسمان می‌رسید، جایی وسط زمین و آسمان بی‌هوا تمام می‌شد. مثل پای بریده‌ی گاومیش دیروزی… نخل‌ها شمایل کوتوله‌ی مضحکی بودند از نخل زنده، از آدمِ سرپا.

٭نتوانست تو برود. توانِ دیدن خرمشهری را نداشت که ممکن بود توی این خانه باشد. (( اشاره به نوال ))
٭کسی که از در بیرون آمد نوال بود و نبود. نوال بود با تنی دیگر. کوتاه و خمیده… نوال آدم نبود که راه می‌رفت، روح بود. کُند و آرام. راه نمی‌رفت، نزدیک زمین پرواز می‌کرد.

٭دست کشید به تنه‌ی نخل‌ها. همه استوار و محکم بودند. جزئی از زمین. انگار از ازل این‌جا بوده‌اند و تا وقتی این زمین هست، تا ابد، می‌مانند. این نخل‌ها مانده بودند جایی که هیچ مردی زنده نمانده بود. سوخته، مرده، اما سرپا. نخل‌ها نگهبان روستا بودند. لشکری همیشگی. همان مردهایی که نوال دنبال‌شان می‌گشت. مردهایی که در شهر نمی‌دید.

٭نوال به اندازه‌ی روزهای خرمشهر آرام بود. به اندازه‌ی تمام مرده‌های آن سال.

٭نخل‌ها با نوال کاری کرده بودند که رسوا هیچ‌وقت نتوانسته بود بکند. نوال مال نخل‌ها شده بود. مال این مردهای مرده‌ی دشداشه‌پوشِ سرپا.

 

چند سطری در مورد عدد سه که در گوگل سرچ کردم:

‌دومین عدد محبوب در بین مردم عدد سه است. این عدد برای چینی‌ها خوش یمن است چرا که صدای تلفظ آن شبیه کلمه چینی تولد است.
در بسیاری از فرهنگهای شرقی این عدد نشان دهنده مراحل مهم زندگی یعنی تولد، ازدواج و مرگ است.
در مسیحیت نیز این عدد نشانه تثلیث و سه هدیه‌ای که به مسیح داده شده است.
این عدد اغلب نشانه بهشت است. بر اساس اساطیر توتنی عدد سه، عدد خوش شناسی و سرنوشت خوش است.
در اسلام نیز این عدد به کرات تکرار شده است به طوریکه کفاره شکستن سوگند سه روز روزه است، مردم در روز قیامت در سه گروه محشور می شوند و آفرینش انسان در تاریکی‌های سه‌گانه است.

در مجموع عددی مقدس به شمار می‌آید و در معدود مواردی عددی شوم.

پایان.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *